 آن می‌دارد كه به كاوش و جستجوی سرچشمۀ آن رازی بپردازد كه در برابر چشمان سر و دیدگان دل‌، حاضر و آماده است‌. داروین خودش از فشار منطق فطریی می‌گریزد كه عقل بشری را مؤكّدانه وامی‌دارد بر اینكه اعتراف به چیزی كند كه در فراسوی سلول نخستین قرار دارد، تا او بدین وسیله هر چیزی را به « ‌علت نخستین ‌» برگشت دهد. او دیگر نمی‌گوید: این علت نخستین چه چیز است‌؟ این علت چه چیز است‌ كه اولین بار توانسته است حیات را بیافريند، و سپس قدرت آن را داشته است‌ كه - بنابه نظریّۀ او كه جای بسی تأمّل است - سلول نخستین را در راه خودش‌ كه داروین برای آن فرض ‌كرده است رهنمود كند، و سلول نخستین در چنین راه فرضی‌، بالاتر و بالاتر رفته است و جز همان راه را كه بوده است نپیموده است‌! بی‏گمان چنين ‌كاری‌،‌گریز و ستیز و نیرنگ است‌!![1]
به امر خارق‌العادۀ دهكده برمی‌گردیم و می‌پرسیم‌: چطور می‌توان این را تفسیر و توجیه ‌كرد كه در مكان واحدی و شرایط واحدی‌، چیزی دستخوش پوسیدگی و فرسودگی شود و چیز دیگری صحیح و سالم بماند؟ روشن است‌ كه ا‌مر خارق‌العادۀ اولین بار آفرینش حیات یا همچنین امر خارق‌العادۀ برگشت دوبارۀ حیات‌، نمی‌تواند مسألۀ این دوگانگی و نابرابری سرنوشت اشیاء و دگركونی آنها را با وجود برخورداری از شرایط واحد، حل‌ كند... چیزی‌ كه می‌تواند این مسأله را حل ‌كند و آن پديده را تفسیر نماید، آزادی مشیت است... آزادی آن از قید و بندهائی ‌كه ما آن را قانون كلی و لازم و ملزومی بشمار می‌آوریم و می‌پنداریم كه راهی برای مخالفت با آن یا ا‌ستثنائی از آن نیست‌. ما اگر به مشیت مطلقۀ آفریدگاری با چنین دیدی بنگریم و آن را قیاس از قانون خود گیریم‌، اشتباه می كنیم‌.    اشتباهی‌ كه منبعث از سنجش نادرست ما است و اینكه ما معیارها و مقرّرات عقلی خود یا       «‌علمی‌« را بر خداوند سبحان تحمیل می‌كنیم و اجراء آن را نسبت بدو صحیح می‌دانیم‌. این نظر از چندین جهت اشتباه ا‌ست‌:
اول‌: ما را چه برسد كه قدرت مطلقه را با قانونی محاكمه و دادگاهی كنیم ‌كه ما خودمان آن را گفته و نوشته‌ایم‌؟ قانونی‌ كه برگرفته از تجارب ناقص ما است و با ابزارهای محدودمان فراچنگ آمده است‌، و چكیدۀ تفسیر و تعبیر ما از چنين تجارب و آزمونهایی است‌، و حال آنكه دائرۀ فهم و شور ما تنگ و محدود است‌.
دوم‌: انگار قانون ما قانونی است از قوانین جهان‌، و ما آن را فراچنگ آورده و بدان پی برده‌ایم‌. آیا چه ‌كسی به ما گفته است‌ كه‌: این قانون‌، قانون نهائی مطلق همگانی است و قانون دیگری جز آن وجود نخواهد داشت‌؟
سوم‌: انگار كه قانون ما، قانون نهائی مطلقی ا‌ست‌، ولی باید بدانیم ‌كه این مشیت مطلقۀ آفریدگاری است‌ كه قانونگذاری می‌كند و قانون او، مقید به قانون ما نیست... چه می‌توان ‌كرد؟ مگر نه این است‌كه چنین مشیّتی‌ در همۀ احوال تام‌ّا‌لاختیار است؟ 
این تجربه نیز می‏‎گذرد و بر پشتوا‌نۀ پیروان جدید رسالت اسلامی و بر پشتوانۀ جهان‌بینی صحیح ایمانی افزوده می‌گردد. ابن تجربه در كنار حقیقت مرگ و زندگی و حوالۀ آن دو به خدا، حقیقت دیگری را بیان می‌دارد كه تازه بدان اشاره ‌كردیم‌. حقیقت آزادی مشیتی‌ كه قرآن عنایت زیادی به بیان آن نشان می‌دهد تا آن را در صندوق ‌سینه‌های مؤمنان جای دهد و دلهایشان مستقیماً با خدا پیوند یابد و از فراسوی ابزارهای ظاهری و مقدمات نظری به خدا رسد. چه خداوند آنچه را بخواهد انجام می‌دهد و فعال مایشاء است... آن مردی هم‌ كه تجربه را خود ديده و واقعه بر او گذشته‌، ا‌ین چنین‌ گفته است‌:
( فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ، قَالَ: أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ )‌.
هنگامی كه (‌این حقایق‌) برای او آشكار شد، گفت‌: می‌دانم كه خدا بر هر چیزی توانا است‌.
*
آنگاه تجربۀ سوم به میان می‌آید. تجربۀ ابر‌اهیم‌، نزدیكترین پیغمبران به پیروان این قرآن‌:
( وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ: رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتَى. قَالَ: أَوَلَمْ تُؤْمِنْ؟ قَالَ: بَلَى. وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي. قَالَ: فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ، فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ، ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا، ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا، وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ).
(‌بخاطر بیاور) هنگامی را كه ابراهیم گفت‌: پروردگارا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌كنی گفت‌: مگر ایمان نیاورده‌ای‌؟ گفت : چرا، ولی تا اطمینان قلب پیدا كنم (‌و با افزودن آگاهی بیشتر دلم آرامش یابد)‌. گفت‌: پس (‌در این صورت‌) چهار تا از پرندگان را بگیر و آنها را به خود نزدیك گردان (‌تا مشخصات و ممیّزات آنها را دریابی‌. آنگاه آنها را ذبح كن و درهم بیامیز)‌، سپس بر سر هر كوهی قسمتی از آنها را بگذار. بعد آنها را بخوان، به سرعت به سوی تو خواهند آمد، و بدان كه خداوند چیره و با حكمت است‌.
انگیزۀ این ‌كار، حس‌ كنجكاوی و شوق نظاره‌گری بر دمیدن جان به ‌كالبد صنع الهی و پی بردن به راز نهان در ساخته‌های‌ كردگار جهان است‌. وقتی‌ كه این شوق و ذوق اطلاع بر زبان ابراهیم ذاكر، بر‌دبار، ایماندار، خوشنود، عابد، مقرّب و خدایار... جاری می‌شود، بیانگر پرتو شوری است‌ كه‌ گاهی بر دل مقرب‌ترین مقربان درگاه خدا می‌تابد و آرزو می‌كند كه اسرار صنع الهی را ببيند.
این شوق و ذوق نگاه و شور اطلاع‌، مربوط به بودن ایمان و استواری و كمال و برقراری آن نیست‌. همچنین جنبۀ درخواست دلیل و برهان ندارد، و به خاطر تقویت ایمان نمی‏باشد. بلكه جنبۀ دیگری و عشق دیگری است... این ‌كار،‌شوق و ذوق روحانی به نگرش تماس سرّ ربّانی به هنگام وقوع عملی آن است‌، مزۀ این تجربه در وجود بشری، مزۀ دیگری جدا از مزۀ ایمان به غیب دارد، هر چندكه این ایمان‌، ایمان ابراهیم خلیل باشد، آن كسی‌ كه با پروردگارش سخن می‌گفت‌، و پروردگارش با او صحبت می‌فرمود. ایمانی بالاتر از ایمان او نبود و دلیلی محكمتر از دلیل او برای ایمان یافته نمی‌شد. ولی ابراهیم می‌خواست‌ كه دست قدرت را در حال انجام‌ كار ببيند، تا مزۀ این تماس روحانی را بچشد و در فضای آن نفس راحتی بكشد و جانی از جام صمدانی تازه گرداند و به هوای آن دست افشان و پای كوبان تا به دامان ابد زیست‌ كند و خوش باشد... آخر این‌كار،‌كار دل و شور سر است و با ایمانی‌ كه فراتر از آن ایمانی نیست فرق دارد، و مزۀ این دیگر و مزۀ آن دیگر است‌. تجربه و گفتگوئی‌كه در آن پرده از جوراجوری شوقها و ذوقهای ایمانی و گوناگونی مزه‌هایشان به كنار رفته و به دلی نموده شده ‌كه خواستار چشیدن و مزیدن چنین مزه‌هائی بوده و آرزوی نیم نگاهی بدانها داشته است‌: 
( وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ: رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتَى. قَالَ: أَوَلَمْ تُؤْمِنْ؟ قَالَ: بَلَى. وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ).