گردند و حقائق و نیروها و انرژیها و آفریده‌ها و پدیده‌های آن سوی مرز محسوسات‌، از جام جهان نمای دلشان ناپدید نمی‌شود و نادیده نمی‌ماند.
ایمان به غیب‌، برزخی است‌که انسان از آن می‌گذرد و از مرتبه‌ي حیوان‌که بجز آنچه راکه حواسش می‏‎بیند نخواهد دید پا فراتر می‌نهد و به مرتبه‌ي انسان پا می‌گذارد، انسانی‌که می‌فهمدکه جهان بسی بزرگتر و فراختر از آن محدوده‌ي کوچکی است که حواس بدان دسترسی دارد و یا در قلمرو دستگاههائی است که در اصل امتداد دامنه‌ي حواس بشمارند. این کوچ و انتقال از دنیای مدرکات و محسوسات به دنیای غیبیات و نادیدنیها، اثر بس عمیقی دارد در اندیشه‌ي انسان نسبت به حقیقت همه‌ي وجود و ماهیت خود انسان‌، و درباره‌ي نیروهای روان در پیکر جهان‌، و راجع به ادراکش از جهان و احساسش درباره‌ي مشیت و نیروئی‌که در ماوراء این جهان قرار دارد و رتق و فتق امور آن را در دست داشته و به چرخش وگردش وامی‌دارد.
همچنین این بلند پروازی از عالم خاکی و جسمانی به عالم افلاکی و روحانی‌، اثر بس شگفتی در زند‌گی انسان بر روی زمین دارد، چه کسی‌که در محدوده‌ي کوچکی‌که حواس او آن را درمی‌یابد زندگی می‌کند، همانندکسی نیست‌که در پهنه‌ي جهان عظیمی می‌زیدکه جان دل و بینش درونش‌، بدان پی می‏‎برد، آن جهان زیبا و پهناوری‌که نغمه‌هایش را باگوش دل می‌شنود و الهامهایش را با تمام وجود می‌فهمد، و نداهایش در لابلای اندام و در ژرفای جان او طنین می‌اندازد، و می‌فهمدکه پهنا و فراخنای چنین جهانی چه از نظر زمان و چه از لحاظ مکان‌، بسی‌گسترده‌تر و دور و درازتر از آن چیزی است‌که در عمرکوتاه و محدودش‌، عقل و شعو‌ر ظاهر بینش بدان پی برده است و به مغزش خطورکرده است‌. و اینکه در آن سوی وجود و در ماوراء جهان دیده و نادیده‌، حقیقت بس بزرگی قرار دارد که پیدایش انسان بدو است و بودنش از بودن او است ... و آن حقیقت ذات خدای بزرگواری است که چشمها او را درنمی‌یابد و به خردها درنمی‌گنجد.
بدین هنگام است که نیروی اندیشه‌ي محدود آدمی‌، از پراکندگی و از هم پاشیدگی بدور می‌ماند و تنها به چیزی می‌پردازد که شایسته‌ي پرداختن بدو باشد، و دیگر گرد چیزی نمی‌گرددکه توانائی درک و فهم آن‌، بدو واگذار نشده باشد و اگر هم به چنین چیزی بپردازد و شمع وجودش را برگرد آن بگدازد، سودی بدو نمی‌رساند و نفعی در بر ندارد.
خدا نیروی اندیشه را به انسان بخشیده است تا در روی این زمین‌، وظیفه‌ي جانشینی را بجای آورد. نیروی اندیشه‌ي انسانی‌، موظف به انجام کارهای مربوط به زندگی حاضر و دنیای محسوسات است‌. درباره‌ي آن می‌نگرد و به ژرفای آن فرو می‌رود و در فضای بی‌انتهایش به پرواز درمی‌آید و در پهنه‌ي بیکرانش به کار می‌پردازد و از آن بهره‌برداری می‌کند. زندگی را رشد و تکامل می‌دهد و آن را می‌آراید تا دمی بیاساید. اما این وقتی ممکن خواهد بود که پشتوانه‌ای از نیروی روحانی داشته باشد، آن نیروئی‌که مستقیماً با همه‌ي جهان و آفریدگار جهان پیوند دارد. همچنین در سیر معرفت به حقائق‌، محیطی را برای عالم غیب باقی می‌گذارد، آن محیطی‌که مرغان فهم و خرد، یارای پر زدن در آسمان آن را ندارند.
باری کوشش در راه پی بردن به دنیای آن سوی محسوسات و پر زدن در جهان ناشناخته‌ي معقولات‌، به وسیله‌ي عقلی‌که از نیروی محدودی برخوردار است و وابسته به محدوده‌ي این زمین و زندگی بر روی این‌کره‌ي خاکی می‏‎باشد، هرگز میسر نخواهد بود مگر اینکه پشتوانه‌ای ازروح الهام بخش و بینش باز داشته باشد و در این تلاش و تکاپو، یار و غمخوار و راهنما و رهبرش گردد. همچنین از آنچه به دنیای غیب و جهان پنهان بستگی دارد و از دائره‌ي درک و درایت عقل و شعور بدور است‌، دست بکشد و آن را به حال خود واگذارد.
اما کوشش در راه درک چیزهای آن سوی محسوسات و تلاش در راه پی بردن به جهان معقولات‌، با عقلی‌که نیروی آن محدود به این‌کره‌ي خاکی و زندگی بر روی زمین است‌، بدون پشتوانه‌ای از روح الهام بخش و بینش باز، و رها نمودن آنچه ویژه‌ي جهان غیب است‌، و عقل توانائی گام نهادن به قلمرو آن را ندارد. سرآغاز این تلاش‌، ناکام و سرانجام آن بی‏فایده و سراسر این تکاپو هرز و هدر است ... ناکام از آن جهت خواهد بود، چون ابزار و ادواتی که به کارگرفته می‌شود برای انجام این امر آفریده نشده‌اند و بایسته‌ي این کار نمی‌باشند. بی‌سود بدین علت خواهد بود چون نیروی خردی که برای اینگونه کارها آفریده نشده است‌، از هم می‌پاشد و بیهوده پراکنده می‌گردد.
اگر انسان به این قضیه‌ي بدیهی عقلانی که می‌گوید: محدود، قدرت درک مطلق را ندارد،‌گردن نهد و در برابر آن سر تسلیم فرود آورد، به خاطر احترام منطق و گفتار خود هم‌که باشد، بر او لازم است‌که بپذیرد ادراک مطلق برای او ناممکن خواهد بود، همچنین این نکته از نظرش بدور نماند که عدم آگاهیش از مجهول و پی نبردن به چیز ناشناخته‌، وجود اشیاء را در اندرون عالم غیب و در دل جهان ناپیدا، نفی نمی‌کند و پی نبردن‌، دلیل نبودن نمی‏باشد. بر انسان است که جهان نادیده و دنیای غیب را به نیروی دیگری‌، غیر از نیروی عقل واگذارد و حواله دهد. آگاهی از چنین جهانی را نیز از دانا و مطلعی دریافت داردکه آگاه از نهان و آشکار و دنیای پیدا و ناپیدا است ... احترام به این منطق عقل و برهان خرد بودکه مؤمنان در این زمینه‌، خود را به زیور آن آراستند و به عنوان نخستین صفت از صفات پرهیزگاران خودنمائی کردند.
ایمان به عالم غیب و جهان ناپیدا، خط فاصلی است‌که انسان را از جهان حیوان جدا می‌سازد. لیکن امروزه ماتریالیستها، همانند همه‌ي ماتریالیستها در هر دوره و زمانی‌، می‌خواهند انسان را به قهقرا برگردانند و او را به دنیای حیوانی برگشت دهند، جهانی‌که غیر محسوس در آن جائی ندارد و معقولات را محلی از اعراب نیست‌، و این امر را «‌پیشرفت‌« می‌نامند. در صورتی که نه تنها پیشرفت نیست‌، بلکه تنزل و پسرفتی است که خداوند مؤمنان را از آن حفظ‌کرده است و صفت مشخصه‌ي آن را چنین صفتی قرار داده است‌که :
( الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ) .
آنان که به غیب ایمان دارند.

سپاس خدای را که نعمتهای بی‌پایان را ارزانی داشته است‌، و ذلت و تنزل و شرمساری بهره‌ي پسروان و عقب ماندگان و به قهقرا برگشتگان باد. 
( وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ ) .
و نماز را به نحو شایسته بجای می‌آورند.

نشانه‌ي دیگر پرهیزگاران این است که پرستش را خاص خدا می‌دانند، و با عبادت رو به درگاهش می‌آورند و از پرستش بندگان و اشیاء سرپیچی می‌کنند... رو به درگاه نیروی مطلقی می‌آورندکه حد و مرزی نمی‌شناسد، و سر را تنها در مقابل خدا پائین می‌آورند و پیشانی بندگی فقط بر آستانه‌ي او می‌سایند نه در برابر بندگان و بر خاک ذلت‌بار آنان‌. دلی‌که به راستی و درستی‌، در پیشگاه خدا به سجده می‌افتد و شب و