 همانگونه ‌كه روش ما در این تفسیر فی‌ ظلال القرآن است‌، در زیر این سایه می‌آساییم و این مقدار ما را بس.
صحنه به‌گونۀ رسا و روشن و الهام بخشی به تصویر كشیده می‌شود، صحنۀ مرگ و فرسودگی و پوسیدگی...كه با این وصف به تصویر كشیده می شود:
( وَ هِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا ).
در حالی كه سقف خانه‌ها فرو تپیده و دیوارهای آنها بر روی سقفها فرو ریخته بود.
ساختمانها در هم ‌شكسته و بر روی پایه‌ها فروتپیده بود. همچنین صحنه از لابلای احساسات مردی‌ كه از كنار دهكده می‌گذ‌رد به تصویر كشیده می‌شود. احساساتی كه تعبیر او، آنها را از چاه درون به ‌گسترۀ بیرون بر می‌جوشاند:    
( أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا؟ ).
چگونه خدا این (‌اجساد فرسوده و از هم پاشیدۀ مردمان این روستا) را پس از مرگ ‌آنان زنده می‌كند؟ بیگمان ‌گویندۀ این سخن می‌داند كه خدا در آنجا حاضر و ناظر است‌. ولی صحنۀ فرسودگی و پوسیدگی و تأثیر سخت و ژرف آن در اندیشه و ذهن ا‌و، چنان سراپای وجودش را فرا می‌گیرد كه حیران و ویلان می‏‎گردد و به خود می‌گوید: چگونه خدا این را بعد از مرگش زنده می‌كند
( أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا؟ ).
چگونه خدا این را پس از مرگش زنده می‏‎گرداند؟ 
چگونه حیات به قالب این اموات می‌دمد؟
( فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ، ثُمَّ بَعَثَهُ ).
پس خدا او را صد سال میراند و سپس زنده‌اش گرداند. 
خداوند بدو چگونگی را نگفت‌. بلكه در دنیای واقعیت‌، چگونگی را بدو نشان داد. چه ‌گاهی احساسات و تأثيرا‌ت به حدّی سخت و ژرف است‌ كه نه با دلیل عقلانی و نه با منطق وجدانی و نه با واقعیت دیدنی همگانی‌، علاج و چاره‌جوئی می‌شود... بلكه یگانه راه چاره‌سازی این است‌كه انسان خودش بدون واسطه آن را بیازماید و به آزمون مستقیم شخصی دست یازد. آزمونی‌ كه حس و شعور از آن لبریز می‌گردد و دل بدان آرام و اطمینان می‏‎یابد و در آن به سخنی نیاز نيست.
( قالَ: كَمْ لَبِثْتَ؟ قَالَ: لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ). 
گفت‌: چه مدت درنگ كرده‌ای‌؟ گفت‌: (‌نمی‌دانم‌، شاید) روزی یا قسمتی از یك روز.
او از كجا بداند چقدر درنگ ‌كرده است‌؟ دانستن زمان وقتی میسر است‌ كه حیات و حافظه در میان باشد. هر چند هم با وجود آنها حس و شعور انسانی نمی‌تواند مقیاس دقیق حقیقت باشد. چه حس و شعور انسانی‌ گول می‌خورد و گمراه می‌شود، و زمان دراز و طولانی را به سبب حادثه‌ای عارضی‌ كوتاه می‌بیند، یا لحظۀ ناچیزی را بنا به علت ‌گذرائی روزگار دور و درازی می‌انگارد. 
( قَالَ: بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ ).
گفت‌: بلكه صد سال درنگ كرده‌ای.
با توجه ‌به سرشت‌ آزمون‌، و اینكه آزمون حسی‌ و واقعی بوده است‌،‌گمان ما بر این است‌ كه در آنجا آثار محسوس و قابل لمسی وجود داشته است ‌كه نشان دهندۀ ‌گذشت صد سال و تغییرات فیزیكی این مدت بوده باشد... ولی این آثار محسوس در خوردنی مرد و نوشیدنی او نبوده زیرا گندیده و بدبو نگشته‌اند:
( فَانْظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ ).
به خوردنی و نوشیدنی خود (‌كه همراه داشتی‌) بنگر (‌و ببین كه با گذشت این زمان طولانی به ارادۀ خدا) تغیير نيافته است‌..
در این صورت بناچار باید این آثار محسوس در وجود خودش یا در الاغش نمودار بوده باشد:
( وَانْظُرْ إِلَى حِمَارِكَ - وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ - وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا ).
 بنگر به الاغ خود (‌كه چگونه از هم متلاشی شده است‌. ما چنین كردیم‌) تا تو را نشانۀ (‌گویائی از رستاخیز) برای مردم قرار دهیم‌. (‌اكنون‌) به استخوانها بنگر كه چگونه آنها را بر می‌داریم و به هم پیوند می‌دهیم و سپس بر آنها گوشت می‌پوشانیم‌.
كدام استخوانها؟ استخوانهای خودش‌؟ اگر چنانكه برخی از مفسّرين می‌گویند چنین می‏بود و استخوانهای خودش از گوشت لخت می‌ماند، این ‌كار توجه او را به هنگام زنده شدن ‌و بیداری یافتن به خود جلب می كرد و حس و شعور او را آگاهی می‌داد و پاسخ او این نمی‏بود كه‌:
( لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ).
روزی یا قسمتی از یك روز درنگ كرده‌ام‌.
بدین سبب عقیدۀ ما بر این است‌ كه آن چیزی‌ كه تنها استخوانهایش بر جای مانده است و اندامهایش پوسیده و از هم پاشیده است‌، الاغ او بوده است نه خود او. معجزۀ ‌كار و نشانۀ قدرت آفریدگار، در این نمودار گشته است كه در برابر دیدگان صاحب الاغ‌ كه دستخوش پو‌سیدگی و فرسودگی نشده و خوردنی و نوشیدنی او نگندیده و بدبو نشده است‌، این استخوانها یكی به دیگری چسبیده شود و پیوند یابد و از گوشت پوشیده‌ گردد و بار دیگر به زندگی برگشت حاصل‌ كند. تا این اختلاف سرنوشت - در حالی‌ كه جملۀ آنها در مكان واحدی بوده و در معرض تأثیرات جوّی واحدی و شرایط محیطی واحدی بسر برده‌اند - خودش معجزه و نشانۀ دیگری بر قدرتی باشد كه چیزی آن را درمانده و ناتوان نمی‌سازد و آزاد از هر قید و بندی است و هر آنچه بخواهد می‌كند و فعال مایشاء می‏‎باشد، تا اینكه آن مرد بداند كه چگونه خداوند این را بعد از مرگ، زندگی دوباره می بخشد.
اما آیا چنین امر خارق‌ا‌لعاده‌ای چگونه بوقوع پیوست‌؟ پاسخ این است‌ كه همانگونه به وقوع پیوست‌ كه هر امر خارق‌العادۀ دیگری بوقوع می‌پیوندد، و همانگونه بوقوع پیوست‌ كه خارق‌العادۀ حیات نخستین و پیدایش آن بر زمین بوقوع پیوست‌. امر خارق‌العاده‌ای ‌كه در بسیاری از اوقات فراموش می‌كنیم قبلاً چنین چیزی شده است و پیدایش حیاتی بوده است‌، و ما اصلاً نمی‌دانیم پیدایش حیات چگونه بوقوع پیوسته است‌. و همچنش نمی‌دانیم‌كه چگونه پدید آمده است‌، تنها این را می دانیم‌ كه از سوی خدا و به فرمان خدا بوده و از راهی‌ كه همو خواسته است‌، پدید آمده است و بس... این    « ‌داروین ‌» بزرگترین دانشمندان زیست‌شناسی است‌،‌ كه در نظریۀ خود حیات را پلّه پلّه پایین می‏‎برد، و ژرفای لایه‌های آن را چین چین می‌گردد تا آنجا كه آن را به سلول نخستین می‌رساند... سپس حیات را در همانجا متوقف می‌سازد. او سرچشمۀ حیات را در این سلول نخستین نمی‌داند. ولیكن نمی‌خواهد تسلیم چیزی شود كه باید فهم و شعور بشری در برابرش سر تسلیم فرود آورد. چیزی‌ كه شدیداً بر منطق فطری فشار می‌آورد و خویشتن را مصرّانه بر او تحمیل می‌كند. و آن اینكه بناچار باید بخشایشگری به این سلول نخستین حیات بخشیده باشد. داروین بنا به اسباب و عللی ‌كه جنبۀ علمی ندارند و بلكه تاریخی هستند و نتیجۀ جنگ او با كلیسایند، نمی‌خواهد تسلیم شود و حقیقت را بپذیرد، لذا می‌گوید:
«‌ توجیه نمودن مسائل حیات با قبول وجود آفریدگار، به منزلۀ دخالت دادن عنصر خارق‌الاده‌ای است در وضعیت میكانیكی صرفی! »... كدام وضعیت میكانیكی‌؟‌! بی‏گمان حالت میكانیكی‌، فاصله‌ها با این چیزی دارد كه عقل را مصرانه ب