و به خودنمائی می‌پردازد. یك بار هم دیر نمی‌كند و پس و پیش نمی‌افتد. خورشید گواهی است‌كه فطرت را مخاطب قرار می‌دهد و حتی اگر انسان چیزی از تركیب این جهان و چیزی از حقائق نجومی و نظریه‌های آن را نداند، باز هم وجود خویش را بدو می‌نمایاند و خدای جهان را بدو می‌شناساند. رسالتهای آسمانی هم فطرت این موجود بشری را در هر مرحله‌ای از مراحل رشد عقلانی و فرهنگی و اجتماعی‌ كه باشد مخاطب می‌سازد تا دست او را بگیرد و از جائی‌ كه نشسته در آن است بلند گرداند و به سوی ترقّی و تعالی روانه‌اش نماید. بر این اساس بود كه چنین مبارزه‌ای درگرفت و فطرت را مخاطب قرارداد و به زبان واقعیّتی سخن گفت‌ كه جای جدالی باقی نمی‌گذارد:
( فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ )...
پس آن مرد كافر واماند و مبهوت شد.
چه مبارزه، پا بر جا و كار روشن و هویدا بود، و هیچ راهی برای بدفهمی یا جدال و نزاع باقی نمانده بود... لذا تسلیم شدن بهتر، و ایمان آوردن شایسته‌تر از هر چیز دیگر بود. لیكن نخوت و تكبّر جلو شخص ‌كافر را می‌گیرد و او را از پذیرش حقیقت بدور می‌دارد و نمی‌گذارد به سوی حق برگردد. این است ‌كه چنین شخصی مات و مبهوت می‌شود و حیران و سرگشته می‌ماند. و خداوند او را به سوی حق رهنمود نمی گرداند زیرا او جویای هدایت نشده و به سوی حق رغبت نورزیده و عدالت و دادگری را پیشه نساخته است‌:
( وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ).
خداوند، مردم ستمكار (‌مصرّ بر تبهكاری و دشمن حق‌) را هدایت نمی‌نماید.
بیان چنین جدالی ‌كه ‌خداوند آن را برای‌ پیغمبر صلّی الله عليه و آله و سلّم  و برای مسلمانان روایت فرموده است‌، در طول زمان به عنوان مثل ‌گمراهی و دشمنانگی می‌ماند، و تجربه‌ای است‌ كه پیوسته از آن‌، یاران جدید دین اسلام برای مبارزه با منكران و تمرین دادن نفسها در برابر اذیت و آزار آنان‌، درس می‌آموزند و توشه بر می‌گیرند.
همچنین این جدال حقایقی را در بر دارد كه بنیاد جهان‌بینی روشن ایمانی را تشكیل می‌دهند.
( رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ )‌.
پروردگار من كسی است كه زنده می‏‎گرداند و می‌میراند.
( فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ ).
خداوند خورشید را از مشرق برمی‌آورد، و تو آن را از مغرب برآور.
در اینجا حقیقتی در انفس‌، و حقیقتی در آفاق بیان شده است‌ كه دو حقیقت درونی و بیرونی عظیم جهانیند، و با وجود این‌، همیشه هر دو تكرار می‌گردند و در همۀ ا‌وقات شب و روز، به عقلها و چشمها نموده می‌شوند، هیچ نیازی به دانش فراوان و به اندیشۀ ژرف ندارند. چه خداوند مهربانتر از آن است‌ كه در مسألۀ ا‌یمان به خود و رهنمونی به سوی خود، مردمان را به دانشی وا گذارد كه گاهی پس می‌افتد و گاهی سكندری می‌خورد، و ایشان را به اندیشه‌ای واگذارد كه چه بسا برای انسانهای نخستین و افراد سادۀ روستائی و صحرانشين ممكن نشود و برایشان دست ندهد. بلكه خداوند مردمان را در این امر حیاتی‌ كه فطرتشان بی‏نیاز از آن نیست‌، و زندگیشان بدون آن راست و درست نمی‌چرخد و به جادۀ مستقیم نمی‌افتد، و با فقدان آن جامعۀ ایشان نظم و نظام نمی‌گیرد، و مردمان بدون آن نمی‌دانند از كجا قوانین و معیارها و آداب و روش خودشان را دریافت دارند، به صرف ارتباط فطرت با حقائق جهانی حواله می‌دهد كه بر همگان معروض می‌گردد، و خویشتن را بر فطرت تحمیل می‌نماید، و هیچ انسانی نمی‌تواند خود را از الهام مصرّانه و پیام روشنگرانه‌اش بر كنار دارد، مگر با رنج و سختی و تلاش و كوشش و آزار و پیكار.
روال‌ كار در مسألۀ اعتقادی همانند روال ‌كار در هر امر حیاتی دیگری است‌ كه زندگی موجود بشری بدان بستگی دارد. چه موجود زنده فطرتاً خوردنی و نوشیدنی و هوا می‌جوید همانگونه‌ كه فطرتاً راه تولید نسل و تكثیر اموال و انفس می‌پوید. و در این امور حیاتی‌ كار را ترك نمی‌گوید تا بدانگاه ‌كه اندیشه رشد و تكامل‌ گیرد، یا دست روی دست نمی‌گذارد تا بدانگاه كه دانش رشد و نمو یابد و معرفت افزون شود... زیرا اگر چنين ‌كند و اینگونه‌كارها را تا موقع مقرر تعطیل نماید، زندگی موجود زنده دستخوش نابودی می‌شود... ایمان هم برای انسان یك امر حیاتی است و درست حكم حیاتی بودن خوردنی و نوشیدنی و هوا را دارد و فرقی میان آنها نیست‌. از اینجا است‌ كه خداوند انسان را در امر ایمان‌، به ارتباط فطرت با جهان و دریافت دلایل و رهنمودها از نشانه‌های پراكنده در صفحات آفاق و انفس كل جهان وا می‌گذارد و از او می‌خواهد كه ایمان را از كتاب هستی بیاموزد.
*
در روند سخن از راز مرگ و زندگی‌، داستان دوم به میان می‌آید:
( أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا، قَالَ: أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا؟ فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عَامٍ، ثُمَّ بَعَثَهُ. قَالَ: كَمْ لَبِثْتَ؟ قَالَ: لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ. قَالَ: بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ. فَانْظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ، وَانْظُرْ إِلَى حِمَارِكَ - وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ - وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا. فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ: أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ).
یا (‌آیا آگاهی از) همچون كسی كه از كنار دهكده‌ای گذر كرد، در حالی كه سقف خانه‌ها فرو تپیده بود و دیوارهای آنها بر روی سقفها فرو ریخته بود، گفت‌: چگونه خدا این (‌اجساد فرسوده و از هم پاشيدۀ مردمان اینجا) را پس از مرگ آنان زنده می‌كند؟ پس خدا او را صد سال میراند و سپس زنده‌اش كرد و (‌به او) گفت‌: چه مدت درنگ كرده‌ای‌؟ گفت‌: (‌نمی‌دانم‌، شاید) روزی یا قسمتی از یك روز. فرمود: (‌نه‌) بلكه صد سال درنگ كرده‌ای‌. و به خوردنی و نوشیدنی خود (‌كه همراه داشتی‌) نگاه كن (‌و ببین كه با گذشت این زمان طولانی به ارادۀ خدا) تغییر نیافته است‌. و بنگر به الاغ خود (‌كه چگونه از هم متلاشی شده است‌. ما چنین كردیم‌) تا تو را نشانۀ (‌گویائی از رستاخیز) برای مردم قرار دهیم‌. (‌اكنون‌) به استخوانها بنگر كه چگونه آنها را برمی‌داریم و به هم پیوند می‌دهیم و سپس بر آنها گوشت می‌پوشانیم‌. هنگامی كه (‌این حقائق‌) برای او آشكار شد، گفت‌: می‌دانم كه خدا بر هر چیزی توانا است‌.
آن چه كسی است «‌ كه از كنار دهكده‌ای گذر كرد؟ ‌» دهكده‌ای كه او از كنارش گذر كرد، در حالی كه سقف خانه‌ها فرو تپیده و دیوارهای آنها بر روی سقفها فرو ریخته بود، كدام دهكده است‌؟ قرآن از آن دو آشكارا چیزی نگفته است‌، و اگر خدا می‌خواست به صراحت از آنها نام می‏‎برد، و چنانكه فلسفۀ نص جز با آشكارا كردن تحقق نمی‌یافت‌، خدا در قرآن از ذكر آن صرف نظر نمی‌كرد و نادیده‌اش نمی‌گرفت‌. پس سخن ‌كوتاه باید والسّلام‌، و