
این شاهی‌كه با ابراهیم دربارۀ پروردگارش راه مجادله و ستیز در پیش‌ گرفته بود، اصلاً منكر خدا نبود، بلكه منكر وحدانیت در الوهیت و ربوبیّت بود و نمی‌پذیرفت‌ كه خداوند یگانه‌ای ‌كار و بار كَوْن و مكان را به دست‌گیرد و تنها و تنها فرمان او امور جهان را بچرخاند و گردونۀ ‌كائنات را بگرداند. این شاه همانگونه دربارۀ خدا می‌اندیشید كه برخی از منحرفان در دورۀ جاهلیت می‌اندیشیدند. آنان نیز به وجود خدا معترف بودند ولیكن انبازها و خداگونه‌هائی را برای خدا قرار می‌دادند و در زندگی خویش برای آنها دخالت و تصرفی قائل می‌شدند و انجام و كنشی بدیشان نسبت می‌دادند. و در ضمن منكر این بودند كه حاكمیت و فرمانروائی تنها از آن خدا باشد، و هیچ حكم و فرمانی دربارۀ ‌كارهای‌ كرۀ زمین و قانون جامعۀ بشری، جز حكم و فرمان او معتبر نباشد.
این شاه انكار كنندۀ آزار دهنده را تنها یك چیز به انكار و آزار واداشته بود كه می‏‎بایست چنين چیزی بجای آنكه مایۀ انكار و سرزنش او شود، وسیلۀ ایمان و سپاسگزاری وی‌ گردد. این چیز هم عبارت بود از: «‌ ‌اینكه خداوند بدو حكومت و شاهی بخشیده بود »... و سلطه و قدرت به دست او داده بود. در برابر آن می‌بایست خدا را سپاس‌گوید و به داده‌ها و عطایايش اعتراف‌كند. لیكن شا‌هی،‌كسانی را كه قدرت نعمت خدا را نمی‌دانند و سرچشمۀ بخشش و انعام را نمی‌شناسند، به طغیان و سركشی و غرور و سرمستی وا می‌دارد. از اینجا است‌ كه‌ كفر را به جای شكر می‌گذارند و به جای سپاس ناسپاسی می‌كنند، و با داشتن چیزی‌گمراه می‌شوند كه با آن چیز می بایستی راهیاب و رهنمون شوند! چه ایشان شاه و فرمانروایند چون خدا ایشان را شاهی و فرمانروائی داده است‌. خداوند بدانان آن قدرت و اختیاری نداده است ‌كه مردمان را با زور به پذیرش قوانین و مقررات ساختۀ خویش وا دارند و از این راه‌، دیگران را به بندگی كشانند. بلكه آنان هم مانند مردمان بندگان خدایند، و مثل ایشان قوانین و مقررات را از جانب خدا دریافت می‌نمایند، و هیچگونه حكمی و قانونی از پیش خود عرضه نمی‌دارند، و فرمانده و قانونگذار همو است و ایشان خلیفه‌اند نه اصیل.
از اینجا است‌كه خداوند به هنگام بیان فرمودنِ كار او برای پیغمبرش شگفتی نشان می‌دهد:
( أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ؟ ).
آیا آگاهی از كسی كه با ابراهیم دربارۀ (‌الوهیت و یگانگی‌) پروردگارش راه جدال و ستیز در پیش گرفت، بدان علت كه خداوند بدو حكومت و شاهی داده بود؟ 
(‌ أَلَمْ تَرَ )‌. مگر ندیدی‌؟ تعبیر بسیار تند و رسوا كننده‌ای است‌. زشت شمردن و ننگین دانستن، از ساخت لفظی و معنوی آن بطور یكسان روان است‌. چه حقیقتاً كار ناپسند و نادرستی است‌كه‌: نعمت و عطا، سبب جدال و خطا گردد. و بنده ای برای خود ادعای چیزی ‌كند كه اختصاص به پروردگار دارد، و حاكمی از خواستها و آرزوهای دل دستور گیرد و خود سرانه بر مردم فرمان راند، و بدون آنكه قانون خود را از خدا دریافت دارد، از هوی و هوس خویش دستور دریافت نماید.
( قَالَ إِبْرَاهِيمُ: رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ ).
ابراهیم گفت‌: پروردگار من كسی است كه زنده می‏‎گرداند و می‌میراند.
زنده كردن و میرانیدن دو پدیده‌ای هستند كه در هر لحظه و آنی تكرار می‌گردند، و به حس و عقل انسان نموده می شوند. در همان وقت‌، هر دوی آنها از زمرۀ اسرار و رموزی هستند كه شگفت‌انگیز و اعجاب‌ آورند و ادراك بشری را قهراً به مصدر دیگری سوای مصدر بشری، و به كار ديگری جدای از كار آفریدگان پناهنده می‌سازند. در این امر بناچار باید به الوهیت قادر بر آفریدن و نابودن ‌كردن‌، پناه برد تا این معمّائی ‌كه همۀ زندگان از حل آن عاجزند، حل شود.
ما تا ا‌ین لحظه از حقیقت زندگی و حقیقت مرگ، چیزی نمی‌دانیم ولیكن اثر آن دو را در زندگان و مر‌دگان می‏‎بینیم. ما مجبوریم‌كه مصدر زندگی را به نیروئی حواله‌كنیم‌كه از جنس هیچیك از نيروهائی نیست‌كه می‌شناسیم... و آن نیروی خداوند است...
بر این اساس است‌كه ابراهیم عليه السّلام پروردگارش را به صفتی معرفی می‌كند كه امكان ندارد كسی با او در آن شریك شود، و كسی نمی‌تواند آن را در سر بپروراند و در مخیّله بگنجاند. ابراهیم در حالی‌كه آن شاه از او دربارۀ ‌كسی می‌پر‌سيد كه ابراهیم‌، غیر از شاه‌، پروردگارش می‌داند و مصدر حكم و فرمانش می بیند، گفت‌:
( رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ ).
پروردگار من كسی است كه زنده می‌كند و می‌میراند. 
و لذا همو است‌كه فرمان می‌راند و قانونگذاری می‌كند.
ابراهیم عليه السّلام كه پیغمبر خدا بود و آن عطایای آسمانی بدو داده شده بود كه در سرآغاز این جزء بدانها اشاره كردیم‌، منظورش از زنده گرداندن و میراندن‌، ایجاد كردن و پديد آوردن این حقیقت بود. چه چنین‌كاری وظیفۀ پروردگار یگانه‌ای است كه در آن ‌كسی از آفریدگانش با او شریك نمی‌شود. امّا كسی‌ كه با ابراهیم دربارۀ پروردگارش جدال و ستیز می‌كرد، معتقد بود كه چون فرمانده قوم خود است و می‌تواند فرمان خویش را دربارۀ زندگی و مرگ ایشان به مرحلۀ اجراء در آورد، او خدا گونه‌ا‌ی است و مظهری از مظاهر خدا بشمار است‌! پس به ابراهیم ‌گفت‌: من سرور این قوم هستم و متصرف در كارهایشان می باشم، و لذا همان پروردگاری هستم ‌كه بر تو واجب است در برابرش كرنش‌ كنی ‌و تسلیم حاكمیت و فرماندهی او شوی‌: 
( قَالَ: أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ ).
گفت‌: من زنده می‌گردانم و می‌میرانم.
بدین هنگام ابراهیم عليه السّلام نخواست‌ كه در حول و حوش معنی زنده‌كردن و میراندن بیش از این با مردی به جدال و ستیزه پردازد كه به منازعه و مبارزۀ چنان حقیقت سترگی می‌آغازد، حقیقت بخشیدن حیات و گرفتن آن‌. آن راز سر به مهری‌كه تا به امروز بشریت نتواسته است چیزی از آن بفهمد... در این وقت ابراهیم عليه السّلام از آن سنت نهانی جهانی دست‌ كشید و به سنت آشكار و دیدنی دیگری‌ گرائید. از روش نمودن مجرد سنت جهانی و صفت‌ كردگاری دوری‌ گزید كه در این‌ گفتارش هویدا است‌:
( رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ ).
پروردگار من كسی است كه زنده می‏‎گرداند و می‌میراند.
و به روش مبارزه ‌گرائید، و درخواست تغییر سنت خدا را از كسی‌ كرد كه راه انكار و آزار و جدال دربارۀ خدا در پیش‌ گرفته بود، تا بدو بنماید كه پروردگار حاكم قومی در گوشه‌ای از زمین نیست‌، بلكه او گردانندۀ همۀ جهان است‌، و از آنجا كه او اداره ‌كنندۀ جهان است‌، باید كه همو پروردگار مردمان و قانونگذار ایشان باشد: 
( قَالَ إِبْرَاهِيمُ: فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ ).
گفت‌: خداوند خورشید را از مشرق بر می‌آورد، و تو آن را از مغرب برآور.
خورشید هم یك حقیقت تكراری جهانی است‌. هر روز چشمها و عقلها را به خود مشغول می‌دارد 