ون و تجربه ای بیش نبود، و هدف پایانی این گشت و گـذار نمی‏باشد. بلكه مسلمانان بعد از آن گیر و دار و حال زار هم نیرومندند، و دشـمنان پیروزشان ضعیف و ناتوانند، و لازم است بدانند که این شكست یکبار بود و گذشت‌، و نوبتیورش تند مسلمانان بر كافران است‌، و اگر ضعف و سستی را از خود بدور كنند. و دعـوت خدا و رسول را بشنوند، بر آنان پیروز می گردند. شاید هم رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) بدین وسیله خواسته باشد كه قریشیان هم از این سو با اندیشه پیروزی و احساس غرور به مكه برنگردند و مزه ‌فتح و ظفر را نچشند. این بود که همراه با بقیه کسانی که دیروز در جنگ شركت كرده بودند قریشیان را تـعقیب کـرد، تا به قریشیان بنمایاند که شكست چندانی به مسلمانان نرسانده‌اند و شوکت ایشان را در هم نریخته‌اند. بلكه هنوز در میان مسلمانان‌، كسانییافته می‌شوند که ایشان را دنبال می کنند و بر آنان می‌تازند.

البته این دو هدف‌، همانگونه که روایتهای تاریخی بیان می‌دارند، تحقق پذیرفت‌.

شاید هم رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) خـواسـته است کـه به مسلمانان بفهماند، و بعد از آنان به همه مردمان جهان كه پس از ایشان می‌آیند حالی کند که ایـن حقیقت تازه‌ای که در این زمین پیدا شده است‌، بسیار مهم ‌و در خور توجه است‌. این حقیقت عبارت است از اینكه‌: عقیده‌ای سر برآورده است که در نزد پیروانش همه چیز است‌. معتقدان بدان هدفی‌، جز آن در سراسر جهان ندارند، و زیستن آنان تنها و تنها به خاطر آن عـقیده است‌. عقیده‌ای است که به خاطر آن می‌زیند، و چیزی جز آن در خود سراغ ندارند، و بلكه ایشان هـمه چیز خود را قربان و فدای آن می‌دارند.

این هم بدان هنگام در زمین‌، کار تازه و پدیده نوی بو‌د. چاره‌ای جز این نبو‌د که بعد از پی بردن مسلمانان بدین امر، سرتاسر كره زمین هم بدین پدیده نو آشنا شود، و از وجود این حقیقت بزرگ باخبر گردد.

برای نمودن پیدایش این حقیقت بزرگ، تعبیر قویتر و رساتری از بیرون شدن این مومنان برای جنگ با دشمنان به فرمان خدا و رسول‌، آن هم با بدن زخمی و پاره پاره‌، نمی‌توان سراغ داشت‌. بیرون شدن آنان بدین نحو زیبا و چشمگیر، و در عین حال شگفت و هراس انگیز، بیرون شدنشان با توكل بر یزدان سبحان و بس. گوش فرا ندادن به سخنان مردمان و بیم دادن آنان از گرد همائی قریش برای تاختن برایشان -‌ همانگونه که فرستادگان ابوسفیان بدیشان خـبر داده بودند، و همانگونه که منافقان آنان را از کار قریش می‌ترساندند و می‌بایست که منافقان چنین کنند- :

(الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ).

آن كسانی که مردمان بدیشان گفتند: مردمان (‌قریش برای تاختن بر شما دست بـه دست هم داده‌انـد و) بر ضد شما گرد یکدیگر فـراهـم آمده‌اند، پس از ایشان بـترسید؛ ولی (‌چنین تهدید و بیمی بـه هـراسشان نینداخت‌، بلكه بر عكس‌) بر ایمان ایشان افزود و گفتند: خدا ما را بس و او بهترین حامی و سرپرست است‌. این شكل شگفت انگیز و هراسناك‌، پیدایش این حقیقت بزرگ را آشكارا اعلان می‌کرد و نیرومندانه خبر از میلاد آن می‌داد.

اینها برخی از چیزهائی است که نقشه حكیمانه پیغمبر بدانها اشارت دارد.

برخی از روایتهای سیره نبوی با ما سخن می گویند و برایمان صحنه هـائی از زخمی شدنها و زخمیها و چگونگی فرمان پذیریها و لبیك گو‌ئیها را به تصویر می کشند:

محمّد پسر اسحاق گفته است‌: عبدالله پسر خارجه پسر زید پسر ثابت از ابوسائب غلام عائشه دختر عثمان‌، برای مـن روایت کرد که مـردی ازیاران رسـول خدا (صلی الله علیه و سلم) كه از طائفه بنی عبداشهل بود و در جنگ احد شركت کرده بود چنین گفته است‌: من و برادرم با رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) ‌در جنگ احد شركت کردیم‌، و هر دو مجروح از جنگ برگشتیم‌. هنگامی کـه موذن رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) ‌اذان گفت و مردمان را به بیرون رفتن برای تعقیب دشمن فراخواند، به برادرم‌ گفتم -یا برادرم به من گفت - ‌آیا جنگ در ركاب رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) را از دست خواهیم داد؟ به خدا سوگند، چهار پائی نداشتیم تا بر آن سوار شویم‌، و هر دوی ما سخت زخمی بودیم. با وجود این در خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) بیرون رفتیم‌. من زخمهای کمتر و ناچیز تری از او داشتم‌. هر وقت فشار درد و ناراحتی او از حد می‌گذشت و او را از رفتن باز مـی‌داشت‌، وی را بر پشت می‏‎گرفتم و می‌بردم‌... تا به آن جائی رسیدیم که مسـلمانان بدان رسیده بودند.

محمّد پسر اسحاق گفته است‌: جنگ احد در روز شنبه نیمه شوال روی داد. وقتی که سحرگاه روز یکشنبه شانزدهم شوال فرا رسید، موذن رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) ‌اذان گفت و مردمان را به تعقیب دشمن فرا خواند، و بانگ برآورد که کسی که دیروز با ما در جنگ شركت نداشته است امروز با ما نیاید. جابر پسر عبدالله پسـر عـمرو پسر حرام به خدمت پیغمبر رفت و بدو عرض کرد: ای فرستاده خدا، پدرم در جنگ احد مرا در منزل به جای گذارد و ما‌مور مراقبت از هفت تن خواهرم کرد، و به من گفت‌: فرزند عزیزم‌، شایسته من و تو نـیست ایـن زنان را بی سرپرست رها سازیم و مردی در میانشان جای نگذاریم. این را هم بدان من کسی نیستم که تو را برای جهاد در ركاب ‌رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) بر خویشتن ترجیح دهم‌. پس در خانه بمان و از خواهرانت مواظبت و مراقبت کن‌. این بو‌د که پیش آنان مـاندم‌... رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) بدو اجازه فر‌مود که در خدمت او بیرون بیاید.

اینگونه نمو‌نه‌های والا و مثالهای بالا، یکی پس از دیگر‌ی ردیف و پیاپی می‌شد، و پشت سر هم پیدایش چنان حقیقت بزرگی را اعلان می‌داشت‌، و در اندرون آن نفسهای بزرگ غوغا مـی کرد، و شعله آن هر دم فزونی می گرفت‌. نفسهائی که جز خدا را حامی و سرپرست نمی‌شناختند و تنها به وجودیگانه او راضی گردیدند و بسنده مـی کردند، و در وقت شدت و سختی‌، بر ایمان به ذات او می‌افزودند، و هنگامی کـه مردمان ایشان را از مردمان می‌ترساندند می‌گفتند:

(حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ)‌.

خدا ما را بس و او بهترین حامی و سرپرست است‌. سپس عاقبت کار همان می‌شد که از وعده خدا د‌رباره توكل کنندگان بر او، و بسنده کنندگان بدو، و پاكباختگان درگاهش انتظار می‌رفت‌:

(فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُوا رِضْوَانَ اللَّهِ).

ســپس آنان (‌برای جهاد بیرون رفتند، ولیكـن دشمنانشان را خوف و هراس برداشت و از رویاروئی با چنین مومنانی خودداری ورزیدند، و مسلمانان‌) با نعمت بزرگ (‌شهامت و عافیت و استقامت و بردن ثواب جهاد) و فضل و مرحمت‌ سترگ خداوند (که با رعب و وحشت انداختن به دل دشمنان‌، نصیب مسلمانان كرد و ایشان را از دست كشتار و آزار کافران رستگار كرد، به مدینه‌) برگشت