یچی کند. وقتی که همه جمع میشدند، بدیشان میگفت‌: میدانید که چه کاركرده‌اید، و هم اینک فرزندی به دنیا آورده‌ام‌. ای فلانی این فرزند تو است‌. از میان آنان نام کسی را به دلخواه خود می‏‎برد، و فرزند را بد‌و منسوب میكرد و او را بدو تـحویل میداد. دیگر آن مرد نمیتوانست سرپیچی كند و نـپذیرد!... ازدواج چهارم‌، مردمان زیادی جمع میشدند، و به پـیش ‌زنی میرفتند و او از هیچ یک از آنان خودداری نمیكرد و دست رد به سینه هیچكدام نمیزد. اینان زنان فاحشه بودند و بر سر در منازل خود پرچمهائی برای نشانه نصب میكردند. و هر كس که میخواست با آنان نزدیكی میكرد. وقتی یکی از همچون زنانی باردار میگردید، مردان دور و بر او جمع مـیشدند و قیافه شناسان را برای تشخیص پد‌ر از میانشان دعوت میكردند. قیافه شناسان فرزند را بنا به تشخیص خود به کسی نسبت مـی‌دادند‌، و بچه بدو منسرب و از آن او میگردید و فرزند او خو‌انده میشد. آن مرد هم از پذیرش چنین حكمی سرپیچی نمیكرد!»‌. آنچه این تصویر می‌نمایاند دلالت دارد بر اینكه اندیشه انسانی تا به چـه حد سـقوط کرده است و حیوانیت چگو‌نه جای انسانیت را گرفته است‌. برای نمودن این کار، نیاز چندانی به حاشیه روی و توضیح بیبشر نیست‌. كافی است که انسان مردی را در نظر گیرد كه او زن خود را به پیش «‌فلانی‌» میفرستد تا زن از او فرزند اصیل و نجیبی را به دنیا آورد. ایـن درست همانند این است که مادیانیا چهارپای خود را به پیش اسبیا چهار پای نر و درشت هیكلی گسیل بدارد، تا از آن نوزادهای خوبی فراچنگ آرد!

این گنداب و گل و لایی است که اسلام عرب را از آن رهایی بخشید و ایشان را پاكیزه داشت‌. عربها اگر اسلام نبود تا به گردن در چنین گـنداب و گل و لایی فرو میرفتند! این گنداب و گل و لا، جز گوشه‌ای از روابط جنسی در زمان جاهلیت‌، و نگاه اهانت‌آمیز اهل آن زمان به زن نیست‌. استاد ابوالحسن ندوی در كتاب با ارزش خود: (‌ماذا حسر العـالم ‌بانحطاط المسلمین‌؟‌) میگوید:

«‌زن در جامعه جاهلی‌، کالای ناقابلی بود که پیوسته در معرض زیان و ضرر بود.یا آن را پس میدادند ویا آن را حیف و مـیل مـیكردند. حقوق زن خورده میشد. 

 اموالش از او سلب و از چنگش بدر آورده میشد. از ارث محروم میگردید. بعد از طلاقیا مرگ شوهر از ازدواج مجدد با مرد دلخواه‌، محروم میگرد‌ید، و همچون کالایا چهارپا به ارث بر‌ده میشد. از ابن عباس روایت است که گفته است‌: مرد وقتی که پـدرشیـا مردی از نزدیكان زنش میمرد، خود را از دیگران برای ازدواج با بیوه او سزاوارتر میدید. اگر می‌خواست او را به زنی میگرفت‌،یا زندانی میكرد، تا آنگاه که مهریه خود را می‌بخشید،یا میمرد و دارائی او را به ارث میبرد!... عطاء پسر رباح گفته است‌: اهل جاهلیت بر این رویه بودند که چون مردی میمیـرد و زنی را از خود بر جای میگذارد، خانواده مرد زن را به خاطر كودكی که در میانشان میماند زندانی میكردند... سدی گفته است‌: وقتی که پدریا برادریا پسر مردی میمرد و زنی را بر جای می‏گذاشت، اگر وارث مرده میآمد و جامه خود را بر زن می‌انداخت‌، او از دیگران سزاوارتر بود به اینكه زن را با مهریه ‌متوفی به ازدواج خود د‌رآورد،یا زن را به ازدواج کسی درآورد و مهریه او را خود دریـافت دارد. ولی اگر زن بر او پـیشی میگرفت و به میان خانواده خود باز میگردید، زن مالك نفس خود میشد و هر گونه كه می‌خواست رفتار میكرد... زن در روزگـار جاهلیت از میزان و ترازو و پیمانه‌اش کاسته میشد، و مرد از حقوق خود برخوردار بود ولی زن از حقوق خود برخوردار نبود. از مهریه‌ای که بدو داده میشد برداشت میگردید، و از راه دشمنانگی و كینه‌توزی از ازدوا‌ج مجدد محرومش میكردند و در بیوگی نگاهش میداشتند. چه بسا از شوهرش بی‌میلی و گریزیـا سرپیچی می‌دید و كسی حـرف او را نمی‌شنید، و در برخی مواقع بسان زن معلقه‌ای بر جایش میگذاشتند. حتی در میان خوردنیها چیزهائی بود که در بست ا‌ز آن مردان بود و زنان ا‌ز آن محروم بودند. مرد میتوانست به دلخواه خود ازدواج کند و بدون هیچگونه حد و مرز و شماره و تعدادی زن بگیرد... دشمن داشتن دختران تا به مرز زنده بگور كردن پیش رفت‌. هیثم پسر عدی نقل كرده است - بنا بدانچه میدانی از او روایت کرده است - که زنده بگور كردن دختران در میان همه قبائل عرب رسم بود. یک نفر این کار پلید را انجام میداد و ده نفر از انجام آن سرباز میزدند. وقتی اسلام ظهور كرد، عقائد عرب درباره زنده بگور كردن گوناگون بود... برخی دختران را به سبب غیرت زیاد و ترس از ننگ عارشان‌، آنان را زنده بگو‌ر میكردند... برخی هم‌، دخـترانی را زنده بگور میكردند که چشمان آبی داشتند،یـا سیاه‌پوست‌،یا پیس‌،یا لنگ بودند، و اینگونه اوصاف را به فال بد میگرفتند... و برخی نیز فرزندان خود را ا‌ز ترس گرسنگی و تنگدستی میكشتند... دختران را میكـشتند، و در برخی از مواقع ایشان را با سنگدلی عجیبی زنده بگو‌ر میكردند. گاهی پیش میآمد که به سبب مسافرت پدر ویا مشغلت زیادی که داشت‌، نمیتوانست دختر نوزادش را زنده بگور كند و این کار را ناجوانمردا‌نه وقتی انجام میگرفت که دختر پا به سن گذاشته و بزرگ شده و مـی‌فهمید! در این باره داستانهای تراژدی و اسفناكی از خود روایت كرده‌اند. گاه میشد که برخی از آنان دختر بیگناه را از بالای كوههای سر بفلك کشیده سرنگون و به اعماق مخوف دره‌ها می ‌انداخت‌!...»‌.

و از جمله این ناپاكیها و آلودگیها - که مـیتوان آن را مادر همه کثافات و نجاسات دانست - شرك و بت پرستی پست و ساده بود، همانگونه که استاد ابوالحسن ندوی آن را بطور اجمال دركتاب خود به تصویر میكشد:

«‌ملت به بدترین وجه در بت پرستی فرو رفته بودند و پرستش بتان را به زشت ترین صورت انجام میدادند. هر قبیلهیا ناحیه‌اییا هر شهری‌، بت مخصوصی داشت‌. بلكه هر خانه‌ای دارای بت وبژه‌ای بود.» كلبی گفته است‌: «هر خانه‌ای از مكه بتی در منزل داشت و آن را می‌پرستید. هنگامی كه یکی از آنان مـیخواست به سفری برود، آخرین چیزی که در خانه انجام میداد، این بود که دستهایش را بر پیكر بت كشد، و هنگامی که از سفر باز میگشت‌، نخستین چیزی كه می‏‎بایست انجام بدهد این بود که چون به خانه برسد دوباره دستهایش را بر پیكر بت بكشد‌...» عربها در پرستش بتها بسیار بی بند و باری و بی شرمی کردند. لاابالیگری ایشان تا بدانجا رسید که یکی خانه‌ای‌، و یکی بتی را برمیگزید و میپرستید. كسی که نمیتوانست خانه‌ای را بسازدیا بتی را تهیه کند، در برابر حرم سنگی را نصب میكرد ویا سنگی را جلوجائی غیر از حرم که می‌پسندید قر‌ار میداد، سپـس همانگو‌نه كه پیرامون بیت الله طواف میكرد، بر گرد چنان سنگی به طواف می‌پرداخت‌. این چنین بتانی را «‌انصاب»، میگفتند. در داخل کعبه - خانه‌ای که برای پرستش خداییگانه بنیاد نهاده شده بود -‌ و در حیاط آن‌، سـیصد و شصت بت بود. عربها كم كم از پرستش بتها فراتر رفته و به پرستش جن