گی آن بر ما مجهول است! ایـن را میگویم و خودم شخصاً به هنگام غم و اندوه و سختی و دشواری آن را آزمـوده‌ام‌. در آن دم رحمت شادمانه و ژرف پروردگار را احساس میكردم‌، بگونه‌ای كه عبارت نارسای بشری از توصیف آن عاجز و ناتوان است! ترمذی و نسائی و حاكم سخنی از حماد پسر سلمه روایت کرده‌اند که او از ثابت و او از انس‌، و انس از ابوطلحه نقل کرده است که گفته است‌: «‌روز احد سرم را بلند كردم و بدین سو و آن سو نگریستم‌. در آن روز كسی نبود که خواب او را نربوده باشد، و از سنگینی آن خم نشود و تلو تلو نخورد»‌.

در روایت دیگری از ابو طلحه نقل شده است که گفته است‌: «‌بدانگاه که ما در روز احد درگیر جنگ و نبرد بودیم، خواب ما را در ربود، بر اثر آن شمشیر از دستم می‌افتاد و من آن را برمیداشتم‌، و باز هم می‌افتاد و آن را دیگر باره بر میگرفتم»‌.

اما دسته دوم‌، كسانی هستند که دارای ایمان ضعیف و متزلزلند. كسانیند که به خود مشغولند و آنچه در نظرشان مهم است شخص خودشان است و بس. آن کسانی كه هنوز از اندیشه‌های جاهلی نپیراسته‌اند، و خویشتن را به تـمام و كمال به خدای خود تسـلیم نداشته‌اند، و خالصانه از آن او نشده‌اند، و با تمام وجود خویشتن را به قضـا و قدر خدا نسپرده‌اند، و دلهایشان بدین اطمینان ندارد که آنچه بر سرشان میآید آزمایشی برای پاكسازی و سره سازی است‌، و این نیست کـه خداوند از دوستان خود دست بكشد و آنان را به دست دشمنانش بسپارد، و این هم نیست که خداوند قضا و قدرش بر آن رفته باشد که کفر و شر و باطل سرانجام پیروز گردند و پیروزی کامل از آن آنها شود:

(وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِیةِیقُولُونَ هَلْ لَنَا مِنَ الأمْرِ مِنْ شَیءٍ).

گروه دیگری تنها در بـند خود بـودند، و دربـاره خدا پندارهای نادرستی چون پندارهای زمـان جـاهلیت داشتند (‌و بر سبیل انكار) میگفتند: آیا چیزی از كار (‌پیروزی و نصرتی كه پیغمبر به ما وعده داده بـود) نصیب ما میشود؟‌.

این عقیده از جمله چیزهائی که به پیروان خود میآموزد یکی هم این است که خودشان اصلا مهم نیـستند و آنان جملگی از آن خدایند. ایشان وقتی برای جهاد در راه خدا بیرون میروند، برای ا‌و بیرون میروند و برای او می‌جنبند و برای او می‌جنگند، و در این جهاد هدف دیگری برای شخص خود ندارند. آنان خویشتن را تسلیم قضا و قدر خدا میدارند و آنچه را که این قضا و قدر بهره ایشان میگرداند با رضا و رغبت می‌پذیرند و خویشتن را تسلیم میدارند، حال این قضا و قدر هرچه میتواند باشد.امّا كسانی که تنها به خودشان توجه دارند، و ذات خودشان را محور اند‌یشه و ارزشیابی خود قرار میدهند، و فكر و ذكرشان دائماً بر محور خود پرستی در چرخش و گردش است‌، و کار و پیشه آنان شـخص خودشان می‏‎باشد، اینان در اندرونشان حقیقت ایمان كمال نپذیرفته است‌. از جمله این اشخاص آن دسته دومی هستد که قرآن در این موضع از ایشـان سخن میراند. دسته‌ای که به خود پرداختند و آنچه برایشان اهمّیت داشت وجود خودشان بود، و دچار پـریشانی و نگرانی گشتند و احساس میكردند که به كاری گرفتار آمده‌اند، و در آن چیزی عمرشان بیهوده هدر میرود که در آئینه اندیشه ایشان مبهم و تاریك است‌. چنین میدیدند که به زور به کارزار كشانده شده‌اند و از خود در آن اختیار و اراده‌ای نداشته‌اند. هر چند كه بدان راضی نیستند، لیكن باید بلای تلخ آن را بچشند و بهای كمرشكن آن را بپردازند که کشتار و زخمی شدن و درد كشیدن است‌... آنان خـدای را به حقیقت نمیشناسند و شناخت بسیار ناقصی از او دارند‌، و درباره او همانگو‌نه می‌اندیشند كه جاهلیت می‌اندیشید. از جمله گمان بد بردن به خدا، این است که چنین انگارند که خداوند در این كارزار ایشان را به هلاكت میرساند و نابود و تباهشان میگرداند، کارزاری كه کاری از کار و بار آن از دست آنان ساخته نیست و اصلا بدیشان مربوط نیست‌. آنان را با زور بدین جنگ کشانده‌اند و به پیششان انداخته‌اند تا بمیرند و زخمی شوند. خداوند آنان رایاری نمیدهد و به نجاتشان نمیكوشد، بلكه ایشان را همچون نخجیر به دست دشمنانشان می‌سپارد. لذا این ایشانند که می‌پرسند:

(هَلْ لَنَا مِنَ الأمْرِ مِنْ شَیءٍ).

آیا چیزی از كار (‌پیروزی و نـصرتی كه پـیغمبر بـه ما وعده داده بود) نصیب ما میشود؟‌.

چنین گفته ایشان متضمّن اعتراض به خط رهبری و طرز پیكار است‌... شاید اینان از زمـره كسانی باشند كه معتقد به ماندگاری در مدینه و عدم خروج از آن بودند، و به همراه عبدالله پسر ابی هم بـرنگشتند... ولی دلهایشان آرام نگرفت و اطمینان نیافت‌.

پیش از آنكه روند گفتار بیان وسوسه‌ها و گمانهای ایشان را تكمیل کند، به تصحیح کار و بیان حقیقت چیزی می‌پردازد که پیرامون آن پرسشهائی داشتند، و به این سخن آنان که میگفتند:

(هَلْ لَنَا مِنَ الأمْرِ مِنْ شَیءٍ).

پاسخ میدهد: (قُلْ إِنَّ الأمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ).

بگو: همه كارها (‌اعم از پیروزی و شكست‌) در دست خدا است‌.

هیچ کاری در دست كسی نیست‌. كار نه در دست ایشان است و نه در دست جز ایشان‌. بیشتر خداوند به پیغمبرش (صلی الله علیه و سلم) ‌فرمرده بود:

( لَیسَ لَكَ مِنَ الأمْرِ شَیءٌ)‌.

چیزی از كار (‌ببندگان جز اجراء فرمان یزدان‌) ‌در دست تو نیست.

چه‌، کار این آئین‌، و جهاد برای پابرجائی آن و بیان نظام آن در زمین‌، و هدایت دلها به سوی آن‌، همه در دست قدرت خدا است‌، و چیزی از آنها در دست انسانها نیست‌. آنچه آنان میتوانند بكنند این است که وظیفه خود را به جای آرند، و به بیعت خویش وفا كنند، سپس هر آنچه خدا خواسته باشد و هر گونه که اراده او باشد، همان و همانگونه میشود و بس!

همچنین پیش از آنكه عرضه وسوسه ها و گمانهایشان را به پایان برد، پرده از نهانیهای درونشان را فرو می‌اندازد:

(یخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ مَا لایبْدُونَ لَكَ)‌.

در دل خود چیزهائی را پنهان میدارند كه برای تو آشكار نیمسازند.

نفسهایشان پر از وسوسه‌ها و خطرها است‌. اندرونهایشان از اعتراض و حجت طلبی سرشار است‌. و اینكه می‌پرسند: (هَلْ لَنَا مِنَ الأمْرِ مِنْ شَیءٍ) ‌در فراسوی چنین پرسشی احساس ایشان جای دارد، مبنی بر اینكه آنان را به سوی سرنوشتی کشانده‌اند که خود در انتخاب آن دخالت و اختیاری نداشته‌اند! و اینكه آنان قربانی سوء رهبری شده‌اند، و اگر ایشان خودشان جنگ را رهبری میكردند به چنین سرنوشتی گرفتار نمی آمدند.

(یقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الأمْرِ شَیءٌ مَا قُتِلْنَا هَا هُنَا).

میگویند: اگر کار به دست ما بود در اینجا كشته نمیشدند.

این خطره ای است که بر نفسهائی میگذرد که خالصانه و دربست عقیده را گردن ننهاده‌اند و كاملا تسلیم آن نگشته‌اند. چنین نفسهائی هنگامی که در حادثه‌ای با شكست روبرو میشوند، و دردها و رنجهای شكست را می‌چشند، و آنگاه که می‏بینند بهائی را که باید 