ران (‌و بزرگ‌ترين مددكاران‌) است‌.

اين همان سوئي است که مومنان بايد از آنجا سرپرستي و پیروزی خود را جويا شوند. کسي که خـدا مولی و سرور او باشد،‌ كي او به ولايت و سرپرستي آفريده‌اي از آفريدگانش نيازمند است‌؟‌ كسي که خدا ياور او باشد،‌كي او به نصرت و ياري و کمک و مددكاري بنده اي از بندگانش نياز دارد؟

سپس روند قرآني به پیش ميرود و دلهای مسلمانان را بر جاي ميدارد، و بديشان مژده ميدهد که به دلهـاي دشمنانشان ترس و هراس مي‌اندازد، و به سبب انبازي كه براي خدا قائل ميشوند و چيزي را شريك او ميكنند كه اصلا خداوند دليلي بر بودن آن فرو نفرستاده است و بهره‌اي از قدرت و شوكت بدو نداده است‌، خداوند افزون بر عذاب آخرتي كه براي ستـمكاران آماده كرده است‌، در همين جهان نيز دلهايشان را از خوف و بيم لبريز ميسازد:

(سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَكُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَمَأْوَاهُمُ النَّارُ وَبِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ).

به دلهاي كافران بيم و هراس خواهيم انداخت‌، از آن رو كه چيزهائي را انباز خدا ساخته‌اند که خداونـد دليل و برهاني (‌بر حقانيت آنها) فرو نفرستاده است‌. و جايگاه آنان آتش (‌دوزخ‌) است‌، و جايگاه سـتمكاران چـه بد جايگاهي است!.وعده خداوند بزرگو‌ار و توانا و زبردست به اينكه به دلهاي كافران بيم و هراس مي‌اندازد، براي پايان دادن جنگ بسنده است و خود اين مژده ضـامن شكست دشمنان خدا و پيروزي دوستان الله است‌.

اين وعده‌اي است که در هر پیکاري، صـاد‌ق و برجا است که در آن‌ كفر و اينان با همديگر روياروي و درگير شوند. هر وقت‌ كـافران با مـومنان رويـاروي گردند، ترس و هراس‌ كافران را بردارد و از مـومنان بترسند و وحشت و خوفي که خداونـد به دلهايشان افكنده است به جنبش و حركت در آيد. ولي مبهمات است که حقيقت ايمان در دلهاي مومنان جايگزين شده باشد. مومنان در پرتو اين ايمان‌، تنها به ولايت و سرپرستي خدا معتقد و متوسل باشند، و اطمينان‌ كامل بدين ولايت و سرپرستي داشته و از ته دل و بدون هيچ شك و شبهه‌اي باور كنند که لشكريان خدا پيروزند، و خداوند بر هر كاري تـوانا است‌. و اينكه كافران در سراسر زمين نميتوانند خداي را درمانده‌ كنند و بر او پیشي‌ گيرند و او را از انجام ‌كاري باز دارند و جلو دست قدرت او را بگيرند. هميشه برد با اين وعده خدا است و چرخ زمان موافق آن در گردش و جنبش است‌، هر چند که ظواهر كارها مخالف آن وانمود شود. چرا كه وعده خدا راست تر از آن چيزي است که چشمان مـردمان مي‌بیند و خردهاي ايشـان مي‌سنجند و مي‌انديشند!

در دلهاي‌ كافران جز وحشت و هراس جايگزين نخواهد شد، از آن رو به چنين دلهائي که خالی از سند صحيح و تكيه‌گاه درست است‌. زيرا كافران به نيروئي و همچنين به نيرومندي تكیه ندارند و پشتيبانشان نه قدرتي و نه قدرتمندي است‌. آنان خداياني را شريك خدا ميسازند كه هيچگونه سلطه و قدرتي ندارند، چون خدا بدانها كمترين سلطه و قدرتي نبخشيده است‌.

این تعبیر که می فرماید: (مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا)... چيزهائي كه خداوند دليل و برهاني (‌بر حقانيت آنها) فرو نفرستاده است‌... تعبير بسيار ژرف و پر معني است‌. اين تعبير در قرآن خيلي به چشمانمان خواهد خورد. گاهي خدايان ساختگي بدان توصيف ميگردد، و گاهي عقائد نادرستي با آن وصف ميشود... در هر حال اين تعبير اشاره به حقيقت اساسي ژرفي دارد، و آن اينكه‌:

هر انديشه‌اي‌، يا هر عقيده‌اي‌، يا هر شخصيتي‌، يـا هر نظام و رژيمي‌، بدان اندازه که نيروي اندوخته در جان و روان‌، و قدرت چيره و كـارآ در انديشه و بازوان دارد، زنده و پو‌يا و موثر ميماند. اين نيرو هـم بدان اندازه که «‌حق‌» در لابلاي خود دارد، ميتواند سودمند و كارگر واقع ‌گردد. يعني آن مقدار توان پو‌يایي و كارآئي دارد که با قاعده و قانوني همگام شود که خداونـد، هستي را بر آن بنياد نهاده است‌، و با سنن و ضوابطي هماهنگ و هم‌آوا گردد که بر اين هستي دست دارند و آن را برابر خويش ميگردانند. بدين هنگام است که خداوند به اين نيرو، تاب و توان راستين و كارآ و هوش در جهان هستي مي‏بخشد. و الا اگر چنين نباشد، اين نيرو بتاب و توان بوده و پـوچ و سست و كجرو و پوشالي خواهد شد، هر چند که به ظاهر از تاب و تو‌ان و رخشندگي و چاقي برخوردار باشد و باد به غبغب انداخته و سينه را جلو داده و رگهاي‌ گردن قوي نموده و سر برافراشته و هارت و هورت به راه انداخته باشد!

مشركان خدايان ديگري را به شكلهاي مختلف انباز خدا ميكنند. شرک پيش از هر چيز ناشي ميشود از دادن ويژگيي از ويژگيهاي الوهيت و مظاهر آن به غير خدا. در پيشاپيش اين ويژگيها، حق قانونگذاري براي بندگان در همه امور زندگي ايشـان است‌. آنگاه حق پد‌يد آوردن معیارهائي است که بندگان در رفـتارشان و در جامعه‌هايشان بر آن ميروند و داوري را به پـيش آنها مي‏‎برند و فرمانشان را گردن مـي‌نهند، و ديگري حق سروري بر بندگان و واداشتن آنان به اطـاعت از ايـن قانونها و ارزش دادن به چنين معيارهائي است‌... سپس مساله شعائر و مراسم عبادي به ميان مي‌آيد که نهفته در ضمن اعطاء همه اين ویژگیها يا يكي از آنها به غیر خداي سبحان است‌.

آيا اين خدايان دروغين مشركين چه اندازه از آن حقی را عهده دارند و به جاي میآرند که آفريدگار، هستي را بر آن استوار داشته است‌؟ خداونـد اين هستي را آفريده است تا به آفريدگار يگانه‌اش نسبت داد‌ه شود. 

و اين آفريده‌هاي انسان نام را آفويده است تا عبوديت را تنها و تنها شـايسته او بدانند و بدون هيچگونه شريك و انبازي سر بندگي را به آستانش سايند، و فقط و فقط قوانين و معيارها و ارزشها را بد‌ون كو‌چكترين همبر و هماوردي از او دريافت دارند، و بدون هيچگونه خداگو‌نگان و همتاياني او را به يگانگي بپرستند و حق عبادتش را به جاي آرند... پس هر چيز كه بر قاعده توحيد در معني شامل و فراگيري که دارد برد و از دائـره يگـانه‌پرستي بيرون رود، بوچ و نادرست است و مخالف حقي است که نـهفته در بنياد هستي است‌. به همين دليل هم چنين چيزي بي مايه و بي پايه و درمانده و ناتوان است و نه قدرت و قوتي دارد و نه شوكتي و عظمتي‌، بلكه نه در جريان امور زندگي موثر است‌، و نه بر عناصر زندگي‌ كوچکتر‌ين توانائي دارد، و نه بر حق حيات وي را دسترسي است‌! مادام که چنين مشركاني‌، چيزهائي را از قبيل‌: آلهه و عقائد و تصورات شريك خدا گردانند، همچون چيزهائي كه خداوند بر حقانيت و درستي هيچيک از آنها دليل و برهاني نفرستاده است و شوكت و قدرتي هـم بدانها نداده است‌، آنان به چیزهاي نـاتوان و پو‌شالي تكيه ميزنند و دل خوش ميدارند، و بدين‌ لحاظ هميشه ضعيف و درمانده خواهند بود، و پيوسته به خـوف و هر‌اس خو‌اهند افتاد هر جا و هر وقت که با مومناني روياروي شوند و برزمند که اين مومنان به ذات حـق قادر و توا