د. ایشان را از تاریکیهای (‌زمخت گمراهی شک و حیرت‌) بیرون می‌آورد و به سوی نور (‌حق و اطمینان‌) رهنمون می‌شود. و (‌اما) کسانی که کفر ورزیده‌اند، طاغوت (‌شیاطین و داعیان شر و ضلال‌) متولی و سرپرست ایشانند. آنان را از نور (‌ایمان و فطرت پاک‌) بیرون آورده به سوی تاریکیهای (‌زمخت کفر و فساد) می‏‎کشانند. اینان اهل آتشند و در آنجا جاودانه می‌مانند.
مسالۀ عقیده - همانگونه‌که این دین به ا‌رمغان آورده است - مسالۀ قانع شدن و راضی‌گشتن، بعد از روشن شدن و درک‌کردن است‌، نه مسالۀ وا داشتن و غضب و اجبار. این دین آمده است و با همۀ تاب و توانی كه دارد با فهم و شعور بشری به سخن می‌پردازد. با خرد اندیشمند، بداهت گویا، وجدان پذیرا، فطرت فر‌وتن، همۀ وجود بشری، و با همۀ جوانب و زوایای ادراک بشری بدون هیچ قهر و زوری سخن می‌گوید و به سخن می‌نشیند و حتی از معجزۀ مادی هم استفاده نمی‌کند. زیرا معجزۀ مادی بینندۀ خود را وادار به اعتراف می‌نماید ولی عقل او نیروی اندیشیدن دربارۀ آن را ندارد و شعورش آن را نمی‌فهمد و بدان پی نمی‏برد چه فراتر از توان عقل و شعور است‌.
وقتی‌که این دین به وسیلۀ معجزۀ چیز مادی با حس بشری روبرو نشود، به طریق اولی به وسیلۀ قوّت و قدرت و اکراه و اجبار با آن روبرو نمی‌گردد تا بر اثر تهدید یا فشار زیاد و يا با اکراه و اجبار بدون روشنگری و قانع‌کردن و قانع شدن‌، این دین را پذیرا گردد و بدان‌گردن نهد.
مسیحیت‌که قبل از اسلام آخرین ادیان بود، با آهن و آتش و وسائل شکنجه بر مردم تحمیل شد، و دولت رومانی همان وحشیگری و سنگدلی و قساوتی را بر سر مردمان آورد،‌ که قبلاً بر سر مسیحیان اندکی از رعایای خود آورده بود،‌ که با دلیل و برهان و رضا و رغبت، مسیحیت را پذیرفته بودند. اين بار وسائل قلع و قمع و ظلم و ستم تنها متوجه‌كسانی نشد كه به مسیحیت در نیامده بودند، بلكه زبانۀ عقاب و عذاب خود مسیحیانی را هم در برگرفت‌كه مذهب دولت را گردن ننهادند و در برخی از باورداشتهای مربوط به سرشت مسیح‌، با آن مخالفت نمودند!
هنگامی‌كه پس از آن اسلام بیامد، از جملۀ چیزهائی‌كه پیش از هر چیز اعلان‌كرد این اصل بزرگ و سترگ بود كه‌:
( لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ). 
هیچ اجبار و اكراهی در (‌قبول‌) دین نیست‌، چرا كه هدایت و كمال از گمراهی و ضلالت مشخص شده است‌.
در این اصل بزرگداشت خدا نسبت به انسان‌، جلوه‌گر و هویدا است‌، و احترام به اراده و افكار و احساسات او، نمایان و پیدا است‌. او در آنچه به هدایت و ضلالت عقیده مربوط است‌، به خود واگذار شده است و خودش مسؤول ‌كردار و رفتار و حساب و كتاب خویش است‌... این هم برجسته‌ترین ويژگی از ویژگیهای آزادی انسانی است‌... آزادی‌ای كه مذهب‌های كجرو و مكتب‏های نادرست و رژیمهای خواركننده آن را در قرن بیستم به انسان روا نمی‌دارند. به این موجودی‌ كه خداوند او را - با تفویض اختیار بدو، برای‌ گزینش عقیده‌اش - ‌گرامی داشته است‌، اجازه نمی‌دهند كه در دل خود جهان‌بینی و بینشی را دربارۀ زندگی و مقرّرات آن جای دهد، مگر آنچه را كه دولت با دستگاههای تبلیغاتی‌ گوناگون خود بر او دیكته می‌كند، و مگر آنچه را - ‌علاوه از آن - ‌با قوانین و اوضاع خویش بر او املاء می‌نماید. انسان یا باید مذهب و مكتب این دولت را گردن نهد كه او را از ایمان به خدای جهان و گردانندۀ امور آن‌، محروم می‌دارد، یا باید به بهانه‌های‌ گوناگون و به عناوین مختلف‌، خود را به‌كشتن دهد و مرگ را پذیرا گردد.
بی‏گمان حرّیّت عقیده نخستین حقوق «‌ انسان‌ » است‌ كه با بودن آن‌، وصف «‌ انسان ‌» برای او ثابت می‌شود. پس كسی‌ كه حریت عقیده را از انسانی سلب‌ كند، در حقیقت پیش از هر چیز انسانیت او را سلب می‌نماید... همراه با حریت عقیده‌، حریت دعوت بدان، و امنیت از اذیت و آزار و فتنه و نیرنگ است‌... و الّا هرگونه حریتی اسماً حریت خواهد بود و در واقعیت زندگی‌، مدلولی نخواهد داشت‌.
اسلام كه بی‏تردید پیشرفته‌ترین جهان‌بینی دربارۀ وجود و حیات‌، و استوارترین برنامه برای جامعۀ انسانی است‌، همو بانگ بر می‌آورد كه هیچ اكراه و اجباری در دین نیست‌. و همو برای پیرامون خود پیش از دیگران روشن می سازد كه برای آنان قدغن است‌، مردمان را با زور وادار به پذیرش این دین ‌كنند. اگر این ممنوعیت برای دین اسلام باشد، آیا برای مكتب‌ها و رژیمهای‌ كوتاه‌بین و كجرو و ستم پیشۀ زمینی چگونه خواهد بود كه با قدرت دولت‌، خود را بر دیگران تحمیل می‌كنند و هركه با آنها مخالفت ورزد اجازۀ زنده ماندن بدو نمی‌دهند؟‌!
تعبیری‌كه در اینجا آمده است به صورت نفی مطلق بیان شده است‌:
( لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ).
هیچ اجبار و اكراهی در دین نیست‌.
همانگونه ‌كه نحویان می‌گویند، نفی جنس است‌... یعنی نفی جنس اجبار و اكراه‌. پیش از هر چیز نفی بودن آن‌، تعبیری‌كه در اینجا آمده است اجبار و اكراه را از جهان وجود و وقوع بدور می‌دارد، و تنها نهی از دست یازیدن بدان نیست‌. نهی در صورت نفی -‌ آن هم بگونۀ نفی جنس - ‌دارای تأثیر عمیق‌تر و دلالت بیشتری است‌.
چنین روند گفتاری همینكه با دل بشری‌ كوچكترین تماسی حاصل‌ كند، بیدارش می‌كند و آن را به سوی هدایت برمی‌انگیزد و روانۀ راهش می‌سازد، و حقیقت ایمان را روشن می‌دارد، حقیقتی‌ كه اعلان‌ كرده است‌ كه واضح و هویدا گشته است‌. آنجا كه می‌گوید:
( قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ).
به حقیقت‌، هدایت و كمال از گمراهی و ضلالت مشخص شده است‌.
چه ایمان همان رشدی است كه لازم است انسان بدان گردن نهد و عزیزش دارد و سخت بدان دل بندد. و كفر همان گمراهی و ضلالتی است‌كه لازم است انسان از آن بگریزد و بپرهیزد از اینكه بدان ننگین شود.
هم‌اینك نیز كار به همین منوال است‌. انسان دربارۀ نعمت ایمان نمی‌اندیشد، و چیزهائی را كه این نعمت به فهم و شعور بشری می دهد همچون جهان‌بینی روشن و واضح‌، و چیزهائی را كه به دل بشری ارمغان می‌دارد از قبیل صلح و آرامش‌، و چیزهائی را كه در نفس بشری برمی‌انگیزد از قبیل همّتهای بلند و احساسات پاك‌، و چیزهائی را كه به جامعۀ انسانی عطاء می‌كند از قبیل نظام راست و درستی‌كه آدمیان را به رشد زندگی و ترقّی آن می‌خواند و می‌راند... و... و... نادیده می‌گیرد و بدانها نمی‌اندیشد.
انسان بدین نحو دربارۀ نعمت ایمان نمی‌اندیشد تا در آن رشدی بیابد كه ‌كسی جز دیوانه آن را رها نمی‌كند. آن دیوانه‌ای‌ كه هدایت را رها می‌سازد و به ضلالت دست می‌یازد، و سرگشتگی و پریشان حالی و فرو افتادگی و گمراهی را بر آرامش و ایمنی و رفعت و والائی ترجیح می‌دهد!
سپس روند گفتار بر حقیقت ایمان‌، پرتو دیگری می‌افكند و آن را روشنی و وضوح بیشتری می بخشد و مشخص‌تر و جسته‌تر می‌نمایاند:
( فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّه