ي از مهاجران‌، مردي از انصار را ديد كه در خون خود غلت ميخورد و سراپا خون شده است‌. بدو گفت‌: اي فلاني‌، آيا دانسته اي‌ كه محمّد كشته شده است‌؟ مرد انصاري ‌گفت‌: اگر محمّد كشته شده باشد، او كه پيام خود را رسانده است‌، پس در راه حفظ آئينتان بجنگيد.

عبدالله پسر عمرو پسر حرام ‌گفته است‌: پيش از جنگ احد در خواب ديدم‌ كه مبشر پسر عبدالمنذر به من ميگو‌يد: تو چند روز ديگر به سوي ما ميآيي‌. گفتم‌: تو در كجائي‌؟‌ گفت‌: در بهشت هستم‌. در آنجا هر جا که بخواهيم ميرويم و ميگرديم‌. بدو گفتم‌: مگر تو در جنگ بدر كشته نشدي‌؟ گفت‌: بلي. اما سپس زنده شدم‌... اين خواب را براي رسول خـدا (صلی الله علیه و سلم) بازگو كردم‌. فرمود:‌ هذه الشهادة يا ابا جابر.

اي ابو جابر اين شهادت است (‌و شهادت را سعادت به دنبال است‌).

خيثمه - که پسرش درجنگ بدر شهيد شد -‌به پيغمبر عرض ‌كرد: جنگ بدر از دستم بدر رفت‌، هر چند كه به خدا سوگند سخت بدان دلبستگی داشتم‌، و اين بود كه پسرم را در آن جنگ شركت دادم و قرعه شهادت به نام او در آمد و شهادت بهره‌اش ‌گرديد. ديشب پسرم را در خواب ديدم‌. خوش و خندان و غزل خوان در ميان درختان ميوه و جويباران بهشت در گردش بود. به من گفت‌: حق با ما بود و هم ‌اينك در بهشت دوست ما است‌، و واقعاً بدانچه  که پروردگارم به من وعده داده بود رسيدم‌. اي رسول خدا به خدا سوگند آرزوي همنشيني او را در بهشت دارم‌. سن و سالي را گذرانده و پير شده‌ام و استخوانهايم نازك شده‌اند و ميخواهم به لقاء پروردگارم برسم. پس اي فرستاده خدا دعا كن  که خدا شهادت نصيب من ‌گرداند و همنشيني سعد را در بهشت به من روابيند ... رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) براي او دعا كرد، و او در احد شهيد شد!

عبدالله پسر جحش در آن روز دست دعا به درگاه خدا برداشت و گفت‌: پروردگارا! به ذات خو‌دت سوگندت ميدهم‌ كه فردا با دشمنان روبرو شوم و مرا بكشند، سپس شكمم را بدرند و بيني وگوشهايم راببرند. آنگاه تو از من بپرسي  که‌: اينها چرا است‌؟ و من بگويم‌: به خاطر تو!

عمرو پسر جمـوح لنگ بود و سخت ميلنگيد. او را چهار پسر جوان بود و در خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) ميجنگيدند. هنگامي‌ كه پيغمبر خواست به جنگ احد رود، عمرو خواست در خدمت او بدان سو رهسپار شود. پسرانش بدو گفتند: اي پدر، خداوند به تو رخصت عطا فرمرده است و تو معذوري‌، دست از اين کار بدار و ما تو را بسنده‌ايم‌، و خداوند تكليف جهاد را از تو ساقط نموده است‌. عمرو پسر جموح پيش رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) آمد و عرض‌ كرد: اي رسول خدا، پسرانم نميگذارند در خدمت تو بيرون شوم و به جهاد روم‌. به خدا سوگند، من آرزوي شهادت دارم و ميخواهم اين پاي لنگ را به بهشت ببرم و با آن در آنجا راه بروم. رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) ‌بدو گفت‌: (‌خداوند تكليف جهاد را از تو ساقط فرموده است‌)‌. و خطاب به پسرانش فرمود: اگر او را آزاد كنيد گناهي بر شما نيست‌؟ شايد خداوند بزرگوار شهادت نصيب او گرداند؟‌... پس عمرو همراه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) براي جهاد بيرون آمد و در جنگ احد شهيد شد.

در كشاكش ‌كارزار و آشفتگي پيكار، حذيفه پسر يمان پدرش را ديد كه مسلمانان ميخواهند او را بكشند چون او را نمي‌شناختند و گمان ميبردند كه از زمره مشركان است‌. حذيفه فرياد برآورد: اي بندگان خـدا، پدرم! متوجه سخن او نشدند تا پدرش را كشتند. آنگاه حذيفه گفت‌: خداوند شما را ببخشايد! رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) خواست ديه پدر حذيفه را بپردازد. ولي حذيفه گفت‌: ديه او را به مسلمانان بخشيدم. اين ‌كار بر محبوبيت حذيفه در پيش پيغــبر افزود.

وحشي غلام جبير پسر مطعم‌، چگونگي شهادت حمزه سيدالشهداء را در اين جنگ چنين توصيف‌ كرده است‌: جبير به من ‌گفت‌: اگر حمزه عموي محمّد را بكشي ، آزاد خواهي بود. بدين اميد با مردم براي جنگ بيرون شدم‌. من مردي حبشي بودم بگونه حبشيها رمـح مي‌انداختم و كمتر اتفاق مي‌افتاد كه رمحم به خطا رود. وقتي  که جنگ در گرفت و هماوردان گلاويز همديگر شدند، در اين سو و آن سو حمزه را مي‌پائيدم‌. او را ديدم كه گوئي شتر خاكسترگون است‌. مردمان را با شمشيرش پاره پاره ميكند، و كسي نميتواند در مقابل او بايستد. به خدا قسم براي نشانه رفتن بدو خويشتن را آماده ميكردم و گاهي پشت درختي و گاهي پشت سنگي خود را از ديد او مخفي ميداشتم و در پـی فرصت میگشتم تا به من نزديك شود. در اين ‌گـير و دار، سباع پسر عبدالعزي پيش از من خود را بدو رساند. وقتي  که حمزه او را ديد ضربه اي به او زد و سرش را از تنش ربود. من رمح خود را به تكـان و جولان انداختم و هنگامي‌ كـه دقت تمام در آن بكار بردم ، رمح را به سويش پرتاب‌ كردم‌. رمح به احـشاء او خورد و از ميان دو پايش بيرون رفت‌. خواست به سويم حمله ور شود كه از پاي افتاد. او را به حال خود گذاشتم تا مرد. سپس به‌ كنارش رفتم و رمح خويش برداشتم و به لشگرگاه برگشتم و در آنجا نشستم‌. زيرا من نياز ديگري نداشتم‌. كار من كشتن او بود و ا‌و را كشتم تا آزاد شوم‌.

هند دختر عتبه همسر ابوسفيان بيامد و شكم حمزه را دريد و جگر او را بيرون‌ كشيد و در دهان جويد، ولي نتوانست جگر را بخورد و آن را تف ‌كرد.

هنگامي که رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) پس از كارزار بر پيكر حمزه - رضي الله عنه -‌ايستاد، سخت متأثر و ناراحت شد و فرمود:

(لن أصاب بمثلک أبداً. و ما وقفت قطّ موقفاً أغیظ ألیّ من هذا).

هرگز به مصيبتي چون مصيبت تو دچار نيامده‌ام‌. و هرگز موقعيتي خشمانه تر از اين به خود نديده‌ام‌.

سپس فرمود: «‌آيا ‌هند از جگرحمزه‌ چيزي خورده است‌؟»‌. گفتند: خير. فرمود:

(‌ما كان الله ليدخل شیئاً من حمزه فی النار ) خداوند چيزي از حمزه را وارد دوزخ نميكند.

رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) ‌دستور فرمود كه شـهداي احد در همانجا دفن شوند، و به گورستانـهاي مدينه برده نشود. برخي از اصحاب‌،‌ كشتگان خود را برداشته و كوچ داده بودند. جارچي رسول خدا بانگ برآورد كه ‌كشتگان را برگردانيد! مردم‌ كشتگانشان را برگرداندند. پيغمبر - صلوات الله و سلامه عليه - ‌دو يا سه نفر را در گوري دفن ميكرد، و مي‌پرسيد: ‌كداميك بيشتر از قرآن ميداند؟ اگر به شخصي اشاره ميشد، او را قبلا به‌ گور مي‌سپرد. عبدالله پسر عمرو پسر حرام‌، و عمرو پسر جموح را در يك گور به خاك سپرد، زيرا همديگر را دوست ميداشتند. در اين باره فرمود:

(إدفنوا هذين المتحابّیـن فی الدنيا فی قبر واحد)‌. اين دو نفر را كه در دنيا دوست همديگر بـودند، در يك گور به خاك سپريد.

*

اين‌ گلچينهائي از كارزاري بود كه در آن پيروزي و شكست در كنار هم قرار گرفته است‌. ميان آن دو جز لحظه‌اي از زمان‌، مخالفت با فرمان‌، حركتي از روي هوس‌، و نگرشي ناشي از شهوت‌، فاصله نيفتاده است! كارزاري است كه در آن‌، ارزشهاي عالي و افتادگيهاي داني‌، نمونه‌هاي‌ كمياب در تاريخ ايمان و قهرماني‌، و در تاريخ نفاق 