حمّد بگو ما سپاهيان را جمع آوري‌ كرده و بر آنيم  که دمار از روزگار او و يارانش بدر آريم ... وقتي‌ كه مسلمانان تهديد او را شنيدند گفتند: خدا ما را بس و همو بهترين سرپرست است‌! ديگر اين سخن آنان را به هراس نينداخت و از تاب و توانشان نكاست‌. سه روز منتظر ايشان ماندند. بعد از آن‌ كه ‌كافران از آنجا دور شدند و رهسپار مكه گشتند، آنان هم به مدينه بازگشتند.

*اين چكيده نميتواند همه جوانب حوادث اين جنگ را در برداشته باشد و بيانگر همه مواردي بوده  که مايه پند و اندرزند ... بر اين اساس است‌ كه برخي از وقایعی را بيان ميداريم‌ كه پيامي دارند و هدايتي مـينمايند. تـا تصوير كاملي از آن در ذهن نقش بندد و خطو‌ط اشارات نمايانتر شوند:

عمرو پسر قميئه يکی از مشركاني بود كه خويشتن را به رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) رسانده بودند، بدانگاه كه كار مسلمانان به سبب نـافرماني تيراندازان‌، زار شد و كارزار دستخوش پريشاني گرديد، و كافران پيرامون مومنان را گرفتند، و صداي‌: «محمّد كشته شد» فضاي پيكار را دگرگون ‌كرد، و رشته صفـوف مسلمانان را گسيخت و اراده‌هايشان سست‌ گرديد. در اين آشوب و بلوائي  که شكيب شكيبا برجا نميماند و فرار را بر قرار ترجيح ميداد، ام عمّاره نسيبه مازني دختر كعب براي دفاع از پيغمبر (صلی الله علیه و سلم) میجنگيد و در برابرش پيكار بي‌اماني را آغازيده بود. به عمرو پسر قميئه چندين ضربه شمشير آشنا كرد. عمرو شمشيري بدو زد، ولي به سبب دو زرهي  که به تن داشت محفوظ ماند و تنها شانه او بود كه زخم شديدي برداشت.

ابو دجانه رو به پيغمبر و پشت به‌ كافران ‌كرد و پشت خود را سپر پيغمبر نمود و پيكان‏ها يكي پس از ديگري به پشت بلاگردان او ميخليد و او از جاي نمي‌جنبيد و از پيش پيغمبر بركنار نميگرديد!

طلحه پسرعبيدالله به تندي به جلو پيغمبر پريد و يكه و تنها در برابرش ايستاد تا بر زمين نقش بست ... در صحيح ابن جبان از عائشه روايت است  که ابوبكر گفته است‌: وقتي که جنگ احد در گرفت‌، مردمان همه از پيرامون پيغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌دور شدند. نخستين‌ كسي  که بعد به سوي پيغمبر برگشت من بودم. ديدم مردي از او به دفاع مشغو‌ل است‌. به خود گفتم‌: باید طلحه باشد! پدر و مادرم فدايت! بايد طلحه باشد! پدرم و مادرم فدايت‌! چیزي نگذشت ابو عبيده پسر جراح به سويم دويد. داشت به سرعت ميدويد،‌گوئي كه پرنده است و بال‌ گرفته است‌. خود را به من رساند، و هر دو به سوي پيغمبر (صلی الله علیه و سلم) شتافتيم‌. ديديم  که طلحه در خدمتش بيهوش افتاده است‌. ييغمبر فرمود: «دُونَکُم أَخاکُم فَقَد اَوجَبَ» ... (‌برادرتان را دريابيد، بي‏گمان بهشت را براي خود واجب ‌كرد)‌... به‌ گونه پيغمبر تـير زده بودند و حلقه‌اي از حلقه‌هاي كلاهخود در آن فرو رفته بود. خواستم حلقه را بيرون بياورم. ابوعبيده ‌گفت‌: اي ابوبكر به خدا سوگندت ميدهم اين‌ كار را به مـن واگذار. ابوعبيده تير را با دندان گرفت و براي آنكه پيغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌ناراحت نشود به آرامي تير را كشيد و بيرونش آورد و يك دندان نيش ابوعبيده با آن ‌كنده شد؟ ابوبكر گفته است‌. آنگاه من خواستم تير ديگر را بيرون بياورم. ابوعبيده گفت‌: اي ابوبكر به خـدا سوگندف مي‌دهم‌، آن را به من واگذار. او پيكان را با دندان‌ گرفت و آرام آرام بيرونش ‌كشيد و آن را نيز بدر آورد، و دندان نيش ديگر ابوعبيده هم ‌كنده شد ... آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) فرمود: دونكم أخاكم فقد أوجب (‌برادرتان را دريابيد، بي‏گمان بهشت را براي خود واجب كرد) ‌... به سوي طلحه رفتيم و به مداواي او پرداختيم‌. ده و اند تيري به بدنش خورده بود. علي - كرم الله وجهه -‌ براي شستن زخمهاي پيغمبر (صلی الله علیه و سلم) آب را آورد. او آب بر زخمها مي‌ريخت‌، و فاطمه - رضي الله عنها - ‌آنها را مي‌شست‌. وقتي که فاطمه ديد خون بند نمي‌آيد، تكه حصيري را گرفت و سوزاند و خاكسترش را بر زخمها نهاد و خون بند آمد. مالك پدر ابو سعيد خدري‌، زخم‌هاي رسول (صلی الله علیه و سلم) را مكيد تا آنها را پاك ‌كرد. پيغمبر بدو فرمود: خو‌ن را بيرون بينداز. ولي او پاسخ داد و گفت‌: به خدا سوگند هرگز آن را بيرون نمي‌اندازم! آنگاه او رفت‌. پيغمبر فرمود: (من أراد أن ينظر الی رجل من أهل الجنة فلينظر ‌الی هذا...). هر كه ميخواهد كسـي از بهشتيان را ببيند، به اين (‌شخص‌) بنگرد ...

در صحيح مسلم آمده است  که پيغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌در جنگ بدر تنها ماند و فقط هفت نفر از انصار و دو نفر از قريشيها در خدمتش بودند. هنگامي‌ كه به ا‌و يورش آوردند، فرمود: (من يردُّهُم عنّی فله الجنّة و هو رفيقی فی الجنّة ... ) .

هركه آنان را از من براند، بهشت از آن او است و او در بهشت رفيق من خواهد بود.

يكي پس از ديگري به دفاع پرداختند و هر هفت نفـر كشته شدند و جان باختند.

رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) فرمود: ما انصفنا أصحابنا. با يارانمان دادگری نكر‌ديم‌.

آنگاه طلحه رشادت نمود تا آنان را از پيغمبر (صلی الله علیه و سلم) دور كرد. ابو دجانه هـم پشت خو‌د را سپر پيغمبر نمـود، همانگو‌نه  که ‌گفتيم‌، تا خـطر نـماند و ابر غم زدود ... پيغمبر (صلی الله علیه و سلم) بر اثر بالا رفتن از كوه‌، در حالي  که مشركان در پي او روان و دوان بودند، سخت خسته شده بود. خواست از صخره‌اي بالا رود ولي به سبب خستگی نتوانست‌. طلحه بغل پيغمبر را گرفت و او را از صـخره بالا برد. وقت نماز شد، پيغمر نشسته امام آنان گرديد و براي ايشان نماز خواند.

همچنين از جمله رخدادهاي آن روز، امور زير است: حنظله انصاري‌، ملقب به حنظله الغسيل، به سوي ابوسفيان حمله ور شد و عرصه را بر او تنگ ‌كرد. كمي مانده بود كه كار ار را يكسره‌ كند. بدين هنگام شدّاد پسر اسود سر رسيد و حنظله را كشت‌. حنظله در وقت شهادت جُنُب بود. زيرا هنگامیكه با همسرش به خلوت نشسته بود، صداي جنگ به‌ گوشش خو‌رده بود و فوراً از جاي پريده و به سوي جهاد دويده بود. رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) به يارانش خبر داد كه فرشتگان حنظله را غسل ميدهند. سپس فرمرد: از همسرش جريان ‌كار پرسيده شود. از همسرش دراين باره سوال شد و او آنچه بود بديشان گفت!

پسر ثابت ‌گفته است‌: رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) در جنگ احد مرا براي جستجوي سعد پسر ربيع فـرستاد. در ميان كشتگان ميگشتم‌. او را در آخرين دم واپسين يافتم‌. ديدم‌ كه هفتاد ضربه رمح و شمشير و تير خورده است‌. گفتم‌: اي سعد، رسول خدا (صلی الله علیه و سلم)‌ تو را سلام رساند، و مي‌پرسد كه در چه حالي هستي و چگو‌نه اي‌؟‌ گفت‌: سلام بر فرستاده خدا (صلی الله علیه و سلم) بدو بگو‌: اي رسول خدا من بوي بهشت ميبويم‌. و به قوم من انصار بگو‌: شما را در پيشگاه خدا معذرتي نخواهد بود اگـر كافران بر رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) دست يابند، و حال آنكه چشـمي از چشمان شما در حدقه بگردد و به دنيا بنگرد... آنگاه جان به جان آفرين تسليم‌ كرد!

مرد