رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ  در راه آن مرد. سپس به سوي كافران رفت و در راه به سعد پسر معاذ رسيد و بدو گفت‌: اي سعد بوي دلاويز بهشت به مشام ميرسد! من از سوي احد بوي بهشت استشمام ميكنم! پس به نبرد پرداخت تاكشته شد ... اثر هفتاد و چند ضربه بر تن او ديده شد، و كسي او را باز نشناخت مگر خواهرش كه او را از روي دندانهايش شناسائي كرد. رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ به سوي مسلمانان آمد. نخستين كسي كه توانست او را در زير كلاهخود بشناسد كعب پسر مالك بود. با صداي بلند فرياد زد: اي‌گروه مسلمانان‌، مژده باد شما را، اين رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌است‌! پيغمبر با دست اشاره كرد كه‌: ساكت باش. مسلمانان دور و بر او گرد آمدند، و در خدمت او به سوي درّه رفتند. در ميانشان ابوبكر و عمر و حارث پسر صمۀ انصاري و جز آنان بودند ... هنگامي كه از كوه بالا ميرفتند، رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ  ‌به ابي پسر خلف رسيد كه سوار بر اسبش به نام عو‌د بود، و در مكّه بدين اسب علوفه ميداد و ميگفت‌: سوار بر اين اسب‌، محمّد را ميكشم‌. هنگامي كه رسول خدا، اين سخن را شنيد فرمود: اگر خدا بخواهد، من او را خواهم كشت ... وقتي كه پيغمبر او را ديد رمحي را از حارث گرفت و با آن به سوي دشمن خدا نشانه رفت و به ترقوۀ او زد. همچون گاو به فرياد آمد، و شك نكرد كه كشته شده است‌. بلي همانگونه شد كه قبلا رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ  فرموده بود. در راه برگشت مرد و نفرين برد!

ابوسفيان بالاي كو‌ه رفت و فرياد زد: آيا محمّد در ميان شما است‌؟ رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ فرمود: بدو پاسخ ندهيد. باز فرياد برآورد: آيا پسر ابوقحافه به همراه شما است‌؟ بدو پاسخ ندادند. باز فرياد زد: آيا عمر پسر خطاب با شما است‌؟ باز بدو پاسخ ندادند. او تنها از اينان پرسيد، و آنگاه خطاب به قوم خودگفت‌: شما اينان را نابود كرده‌ايد. عمر نتوانست خويشتنداري كند، و گفت‌: اي دشمن خدا، آناني راكه نام بردي زنده‌اند، خداوند بر جاي گذاشته است آنچه را كه مايۀ ناخوشايندي تو است‌! ابوسفيان گفت‌: در ميان كشتگان مثله‌اي شده است كه من بدان دستور نداده‌ام‌، هر چند كه از آن ناراحت نيستم‌! ... سخنانش اشاره به كردار زشتي داشت كه همسرش هند دربارۀ پيكر حمز‌ه -‌رضي الله عنه - انجام داده بو‌د. او بعد از كشته شدن حمزه به دست وحشي‌، شكمش را ازهم دريد و جگرش را بيرون كشيد و آن را جويد و پس انداخت!

آنگاه ابوسفيان فريادكشيد: "‌أعْلُ هُبَل! ... (‌اي هبل بالا برو!)‌.

پس رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌فرمود: آيا بدو پاسخ نميدهيد؟ عرض‌كردند: چگونه بدو جواب دهيم‌؟ فرمود، بگوئيد: "الله اعلي و أجل‌‌"... (خدا بالاتر و ‌والاتر است‌) ... ابوسفيان گفت‌: "‌لنا العزي و لا عزي لكم‌"‌... «‌ما عزي داريم و شما عزي نداريد) ... رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ فرمود: آيا بدو پاسخ نميدهيد؟ عرض‌كردند، چگونه بدو پاسخ دهيم‌؟ فرمود، بگوئيد: "ا‌لله مولانا و لا مولي لكم"‌... (‌خدا سرپرست و ياور ما است و شما را سرپرست و ياوري نيست‌) ... ابوسفيان گفت‌: امروز روزي بود در برابر روز بدر، و جنگ را چرخشي و گردشي است‌. عمر گفت‌: (‌ولي فرجام ما) يكسان نيست‌. كشتگانمان در بهشت و كشتگانتان در دوزخند.

هنگامي كه كارزار پايان گرفت‌، كافران برگشتند. ولي مسلمانان گمان بردند كه آنان قصد رفتن به مدينه و اسيركردن اهل و عيال‌) و به يغما بردن اموال ايشان را دارند. اين امر، مسلمانان را ناراحت و سراسيمه كرد. پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ به علي پسر ابوطالب عليه السلام فرمود: (‌قريشيان را دنبال‌كن ودر پي ايشان برو و ببين ‌كه چه كار ميكنند، و ميخواهند چه‌كار بكنند. اگر آنان اسبها را يدك بكشند و بر شتران سوار باشند، ميخواهند به مكّه بروند. و اگر آنان بر اسبان سوار باشند و اشتران را به جلو انداخته و برانند، ايشان قصد مدينه را دارند. اگر آنان قصد مدينه را داشته باشند، به سويشان رهسپار ميشويم و در مدينه با ايشان مي‌جنگيم و مي‌رزميم)‌. علي پسر ابوطالب عليه السلام فرموده است‌: من در پي قريشيان روان شدم تا ببينم چه كار ميكنند. ديدم كه 

اسبان را يدك ‌كرده‌اند و بر شتران سوار شده‌اند و به سوي مكّه در حركت هستند.

قريشيها در راه برگشت، همديگر را سرزنش كردند و به يكديگر گفتند كه ما كار چندان مهمي را نكرده‌ايم‌. تنها شوكت و قدرت ايشان را درهم شكسته‌ايم و آنگاه آنان را ترك گفته‌ايم‌، در حالي كه سران ايشان برجايند و براي جنگ با ما خويشتن را آماده مينمايند و به تجديد قوي مي‌پردازند. پس بگذاريد برگرديم و دمار از روزگارشان بدر آوريم و اصلي از آنان باقي نگذاريم ... اين سخن به‌گوش رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌رسيد. در ميان مسلمانان ندا در داد و ايشان را به روياروئي با دشمنانشان فرا خواند و فرمود: "‌جز كساني كه در جنگ شركت داشته‌اند، با ما همراه نشوند. عبدالله پسرابي گفت‌: من در خدمتتان خواهم بود. پيغمبر فرمود: نه‌. مسلمانان با اينكه زخمهاي ناجور و خوفناكي برداشته بودند پذيرفتند و گفتند: آماده و گوش به فرمانيم‌. جابر پسر عبدالله اجازه خواست وگفت‌: ا‌ي رسول خدا‌، من دوست دارم تو در هر جنگي كه باشي، در خدمت باشم. ولي پدرم در جنگ احد مرا براي سرپرستي دختران خود در مدينه گذارد، اينك اجازه فرمائيد در خدمت باشم و بيرون بيايم. پيغمبر بدو اجازه فرمود. رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ  و مسلمانان در خدمت او رهسپار شدند تا به محل "‌حمراء الاسد، رسيدند. معبد خزاعي به پيش رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ  آمد. پيغمبر بدو دستور داد كه به پيش ابوسفيان برود و او را خوار دارد. در روحاء به ابوسفيان رسيد و او از اسلام آوردن معبد خزاعي خبر نداشت‌. بدو گفت‌: اي معبد چه چيز در پشت سر داري و خبر چيست؟ ‌گفت‌: محمّد و پيروانش بر ضد شما يكپارچه آتش شده‌اند و همراه با جمعيّتي بيرون آمده‌اند كه تا به حال همچون جمعيّتي بيرون نيامده است‌. كساني كه از يارانش قبلاً با آنان نيامده‌اند، اينك پشيمان شده‌اند و به همراه آنان رهسپار گشته‌اند. ابوسفيان گفت‌: چه بايدكرد؟ ‌گفت‌: نظر من اين است كه لشكريان را حركت دهي و از اين پشته‌ها بكوچي‌! 

 

ابوسفيان‌ گفت‌: به خدا سوگند، تصميم ما بر اين است که بر آنان بتازيم وكارشان را يكسره سازيم‌. گفت‌: به تو ميگو‌يم که چنين مكن‌! پس لشكريان قريش از آنجا كوچيدند و به مكه بازگشتند.

ابوسفيان برخيها را ديد كه ميخواهند به مدينه بروند. به يكي از آنان‌گفت‌: آيا ميتوانـي پـيام مرا به محمّد برساني و در عوض وقتي  که به مكه آمدي بار شتري به تو كشمش بدهم‌؟ ‌گفت‌: بلي. ابوسفيان‌ گفت‌: به 