 بدين منظور بديشان گفت‌: بيائيد در راه خدا بجنگيد، يا به دفاع بنشينيد. گفتند: اگر ميدانستيم كه ميجنگيد برنمي‌گشتيم‌! پس آنان را رها كرد و بديشان ناسزا گفت‌:

گروهي از انصار به پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ پيشنهاد كردند كه از هم پيمانان يهود خو‌د درخواست مدد و ياري كند. پيغمبر نپسنديد، زيرا جنگ‌، جنگ ايمان و كفر بود و يهوديان را بدان چه‌كار؟ مدد و ياري از سوي باري در ميرسد هنگامي كه راست و درست بدو توكّل جست‌، و دلها خالصانه به آستانۀ او رود، و رها از هر چيز و پيوسته بدو شود. آنگاه فرمود:

(من رجل يخرج بنا على القوم من كثب؟…)‌.

چه كسي ميتواند ما را از (‌لابلاي‌) تپّه‌ها به سوي قوم (‌قريش‌) برد؟‌...

يكي از انصار پيغمبر و ياران را رهنمود كرد. پيغمبر آنان را در درّه ‌كوه اُحُد و دامنۀ مرتفع آنجا جاي داد و پشت به كوه احد كرد و دستور داد تا او فرمان جنگ ندهد، به جنگ مبادرت نكنند.

هنگامي كه صبح شد آمادۀ جنگ گرديد و لشكريان را كه هفت صد نفر بودند براي جنگ صف‌آرائي كرد. پنجاه نفر سواره بودند. عبدالله پسر جبير را بر تيراندازان گماشت كه پنجاه نفر بودند، و بدو و به يارانش دستور داد كه موضع خود را ترك نگويند و در آنجا بمانند، اگر چه پرندگان را ببينند كه دارند لاشۀ سپاهيان را مي‌ربايند. آنان در پشت سر لشكريان بودند و بدانان فرمان داد كه پيكانهاي خود را به سوي دشمنان نشانه روند تا بدسگالان نتوانند از پشت سر بديشان حمله‌ور شوند.

رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌دو زره پوشيد. پرچم را به مصعب پسر عمير داد. ميمنه و ميسره را به زبير پسر عوام‌، و منذر پسر عمرو سپرد. در آن روز نوجوانان را سان ديد و هر كسي را كه كوچك شمرد از جنگ ممانعت فرمود. از جمله‌: عبدالله پسر عمرو، اسامه پسر زيد، اسيد پسر ظهير، براء پسر عازب، زيد پسر ارقم‌، زيد پسر ثابت، عرابه پسر اوس‌، و عمرو پسر حزام ... و نوجواناني را كه توانا ديد اجازۀ رزم عطاء فرمود. از جمله‌: سمره پسر جندب، و رافع پسر خديج‌، ‌كه هر دو پانزده ساله بودند.

قريشيها كه سه هزار نفر بودند براي جنگ صف‌آرائي كردند. دو صد نفر سواره بودند. خالد پسر وليد را در ميمنه‌، و عكرمه پسر ابوجهل را در ميسرۀ لشكر استقرار دادند.

رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ شمشير خود را به ابودجانه سماك پسر خرشه داد،‌كه پهلوان دليري بود و در هنگامۀ جنگ به خود ميباليد.

نخستين كسي كه ازكافران پاي به ميدان رزم نهاد، ابو عامر فاسق بود. او "‌راهب" نام داشت و پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ وي را "فاسق" ناميد. او در جاهليّت رئيس قبيله اوس بود، و هنگامي كه اسلام به مدينه گام نهاد سخت به تنگ آمد و از غصّه اندكي مانده بود كه دق كند، و آشكارا با رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌دشمنانگي نمود، و از مدينه كوچيد، و به پيش قريشيها رفت و ايشان را بر ضدّ پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌تحريك و ترغيب كرد و به جنگ با او برانگيخت. بديشان وعده داد كه اگر قريشيها با محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌جنگ كنند، قوم او يعني اوسيها به سويش ميآيند و از او فرمانبرداري و پيروي مينمايند. لذا او نخستين فردي بود كه به رزمگاه شتافت و قوم خود را ندا داد و خويشتن را بديشان معرّفي كرد. بدو پاسخ دادندكه‌: اي فاسق چشمت روزگار خوشي نبيند! پس گفت‌: به قوم من بعد از من شرّ و بلائي رسيده است‌! آنگاه به سختي با مسلمانان جنگيد.

هنگامي كه جنگ درگرفت‌، ابودجانۀ انصاري رشادت فوق‌العاده‌اي از خود نشان داد، و او ، طلحه پسر عبيدالله، حمزه پسر عبدالمطلب‌، علي پسر ابوطالب، نصر بسر انس‌، و سعد پسر ربيع هنگامه بپاكردند و غرور آفريدند... غلبه در آغاز روز با مسلمانان بود و مومنان كافران را دروكردند. تا آنجا كه هفتاد نفر از رؤساء و بزرگان ايشان را كشتند، و دشمنان خدا پاي به فرار نهادند و پشت كردند و تا كنار زنان گريختند. رعب و وحشت به حدّي بر دشمن مستولي شد كه حتّي زنان هم دستپاچه گرديدند و هراسان راه‌گريز در پيش گرفتند!

وقتي كه تيراندازان شكست‌ كافران و گريز آنان را ديدند، مواضع خود را ترك كردند كه رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ  بديشان دستور داده بود كه بهيچوجه آنجاها را ترك نگويند! ولي آنان سنگرها را ترك كرده فرياد برآوردند: اي مردم‌، غنيمت‌! غنيمت‌! رئيس آنان عهدي راكه رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ از ايشان گرفته بود به يادشان انداخت‌. ولي گوش نكردند و گمان بردند كه مشركان ديگر برنميگردند! اين بود در پي غنيمت راه افتادند، و شكاف احد را خالي گذاشتند!

بدين هنگام خالد فرصت را غنيمت شمرد و خويشتن را بدانجا رساند و با سواره نظام كافران به تاخت و تاز پرداخت و شكاف را خالي يافت و آن را گرفت و از پشت برمسلمانان يورش برد. شكست خوردگان مشركان هم وقتي كه خالد و سواران را ديدند كه فراز را بر مسلمانان گرفته‌اند، ايشان هم از نشيب به سوي مسلمانان روي آوردند و از هر سو آنان را احاطه كردند!

جنگ واژگون گرديد و گردونۀ آن به زيان مسلمانان چرخيد. صف مسلمانان دستخوش هرج و مرج شد، و پريشاني و هراس بر آنان مستولي گرديد. چه كسي چشم به راه چنين بلاي ناگهاني و هولناكي نبود. كشت و كشتار بسيار گرديد كساني كه شهادت بر آنان نوشته شده بود به فوز آن رسيدند. مشركان خويشتن را به رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ رساندند. او يكه و تنها مانده بود و ياران كمي كه از انگشتان دست بيشتر نبو‌دند درخدمتش جنگيده بودند تا كشته شده بودند. چهرۀ پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ زخمي شد و دندان پيشين طرف راست آروارۀ پايين او شكست‌. كلاهخود بر سرش خرد گرديد. كافران آن اندازه به سويش سنگ انداختند تا بر پهلو افتاد و به گودالي از گودالهائي افتاد كه ابوعامر فاسق آنها راكنده بود و روي آنها را پوشانده و دام مسلمانان كرده بو‌د. دو حلقه از حلقه‌هاي كلاهخود به ‌گونه‌اش فرو رفت‌.

در ميانۀ اين خو‌ف و هراسي كه مسلمانان را در برگرفته بود، يكي فرياد برآورد: محمد كشته شد ... اين صدا قيامتي به پاگرد و اندك نيروئي را كه در تن مسلمانان مانده بود به يغما برد. شكست خورده و گريزان به عقب برگشتند و بگونه‌اي شكست خوردند كه دستشان به جنگ نميرفت‌. نا اميدي و خستگي تاب رزم از آنان گرفته بود! هنگامي كه مردم راه‌گريز در پيش گرفتند، انس پسر نضر رضي الله عنه نگريخت‌. او به عمر پسر خطاب و طلحه پسر عبيدالله كه به همراه عده‌اي از مهاجران و انصار بودند و خود را گم كرده و دستپاچه شده بودند، رسيد و گفت‌: چرا از پاي نشسته‌ايد؟ گفتند: رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌كشته شده است‌.گفت‌: بعد از او زندگي به چه دردتان ميخورد؟ پس برخيزيد و در راه همان چيزي بميريد كه 