د. خير و خوبي وقتي چهره مينمايد كه پرچم حق به خاطر خود حق برافراشته شود. حق هم يكي بيش نبوده و تعدد پذير نيست‌. حق تنها برنامۀ ربّاني است‌، و در اين جهان حقّي جز آن وجود ندارد. پيروزي حق نيز ممكن نيست‌، مگر اينكه پيش از هر چيز، حق درگسترۀ نفس بشري، يعني ميدان درون‌، و در پهنۀ نظام زندگي واقعي‌، يعني ميدان بيرون، به پيروزي كامل خود برسد. و همچنين نفس از خود گذشتي داشته و فداكاريش از درون برجوشد و از آزمنديها و آرزوپرستيها و كثافت كاريها و كينه توزيهاي خود چشم بپوشد و از قيدها و بندها و غُلها و زنجيرهايش بدر آيد و خويشتن را قربان رضاي حق نمايد. وقتي هم نفس از اين بارهاي سنگين و كمر شكن و بندهاي زمخت و مرد افكن رها شد و آزادانه به سوي خدا بال و پر زد، و آنگاه كه از نيرو و ابزار و اسباب خويش دست كشيد، تا آنها را ناديده انگارد و همۀ كارها را به خدا واگذارد، و بعد از بكار بردن تاب و توان و حركت و تلاشش در راه انجام وظيفه‌اش‌، امور را همه و همه به دست قدرت خدا سپارد و بدو توكّل دارد، و آنگاه كه برنامۀ خدا را در همۀ كارها بكار برد و زمام اختيار امور به دست آن سپرد و حاكميّت را از آن چنين برنامه‌اي شمرد، و استقرار حاكميت برنامه ربّاني هدف اصلي تلاش و پيروزي نفس شد ... هنگامي كه همۀ اينها انجام پذيرفت آن وقت است كه پيروزي در پيكار رزمي يا سياسي يا اقتصادي‌، برابر معيار خدا و در ترازوي سنجش الله‌، پيروزي بشمار ميآيد. در غير اين صورت، هر نوع پيروزيي پيروزي جاهليّت بر جاهليّت است‌، و در پيشگاه خدا ارجي و ارزش ندارد!

بر اين اساس بود كه چنان دوگونگي و چنان فراگيري در پي‌نوشت پيكاري پديدار شد كه در جنگ اُحُد در آن ميدان فراخ درگرفت. ميدان فراخي كه ميدان كارزار تنها گوشه‌اي ازگوشه‌هاي فراوان گسترۀ پهناور آن بشمار است‌.

*

پيش ازآنكه به عرضۀ چنان پي‌نوشت قرآني بر رخدادهاي كارزار بپردازيم، بجا است وقائع را خلاصه كنيم و چكيدۀ روايتهاي سيره را بيان داريم‌، تا موارد پيروها و مواضع رهنمودها را چنانكه بايد بدانيم، و روش تربيتي خداوند رحيم توسّط قرآن‌كريم را در مدّ نظرداشته باشيم و وقائع و حوادث را در پرتو آن وارسي و بررسي كنيم‌.

مسلمانان در جنگ بدر پيروز شدند. پيروزي كاملي كه با توجّه به ظروف و شرائطي كه در آن روي داده است‌، بوي معجزه ميدهد. خداوند با دست مسلمانان‌، پيشوايان كفر و سران ضلالت قريش را هلاك فرمود. يكي از اين سردستگان‌، ابوسفيان پسر حرب بود. او بعد از رهسپار شدن بزرگان قريش در بدر به ديار نيستي‌، شروع به تحريكات و گردآوري مردمان براي جنگ با مسلمانان و گرفتن قصاص و تاوان از مؤمنان كرد. كارواني كه كالاهاي بازرگاني قريشيان را با خود داشت از معركه سالم بدر رفته بود و به چنگ مسلمانان نيفتاده بو‌د. مشركان بر اين همداستان شدند كه كالاهاي چنين كارواني را برا‌ي جنگ با مسلمانان بكارگيرند و ويژۀ مصرف آن كنند.

ابوسفيان نزديك به سه هزار نفر از قريشيها و هم پيمانهاي خود و از احبشيها[1] را جمع كرد و در ماه شوّال سال سوم هجري آنان را سان داد. زنانشان را هم با خودشان آوردند تا جنگجويان از آنان دفاع كنند و براي حمايت از ايشان فرار نكنند. آنگاه ابوسفيان لشگريان را به سوي مدينه رهسپار كرد و در نزديكي كوه اُحُد رحل اقامت افكند.

رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌با ياران خود به شور و رايزني نشست و دربارۀ اينكه از مدينه بيرون بيايند يا در آنجا بمانند به مشورت پرداختند. رأي مبارك او بر اين بود كه از مدينه خارج نشوند و در آنجا سنگربندي كنند و در پناه آن خود را محفوظ دارند. اگر لشگريان كفر به مدينه آمدند، مسلمانان در سركوچه‌ها با آنان بجنگند و زنان از بالاي بامها به دفاع خيزند.[2] ‌عبدالله پسرابي - سردستۀ منافقان - با اين رأي موافقت كرد. گروه بيشماري از اصحاب كه بيشتر آنان جواناني بودند كه جنگ بدر از دستشان بدر رفته بود و نتوانسته بودند در آن شركت كنند، شتاب كردند و خواستار بيرون رفتن از مدينه شدند و بر پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌در اين باره پافشاري نمودند. تا بدانجاكه اين رأي به عنوان رأي همگان تلقّي و قلمداد گرديد. پس پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌پا شد و به خانه‌اش - ‌خانۀ عائشه - رفت و زره خود را پوشيد و به پيش ياران برگشت، و حال آنكه آنان از رأي خود برگشته بودند، و گفتند: ما پيغمبر را وادار به بيرون شدن كرديم! آنگاه بدو عرض نمودند: اي رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ اگر ميخواهي در مدينه بماني، چنين كن‌. پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ فرمود:

(ما ينبغي لنبي إذا لبس لأمته أن يضعها حتى يحكم الله بينه وبين عدوه…)‌.

هيچ پيغمبري را نسزد هنگامي كه زره خود را پوشيد آن را از تن بدر آورد، تا وقتي كه خداميان او و ميان دشمنش داوري مينمايد (‌و كار را يكسره ميكند)‌...

با اين فرموده‌، درس بزرگ پيغمبري را بر آنان خو‌اند. بدانان فهماند كه شوري وقت خاص خود دارد. هنگامي كه وقت آن پايان گرفت‌، هنگامۀ اراده و پيشتازي و توكّل بر خدا فرا ميرسد. ديگر جاي تفكير و ترديد نيست‌، و رايزني مجدّد و گرايش بدين آراء و ميل بدان آراء پايان ميگيرد... امور به سوي اهداف به حركت در ميايد و خدارند بعد از آن آنچه بخواهد ميكند.

رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ ‌در خواب ديده بود كه در شمشيرش درزي است‌، و گاوهائي سربريده ميشوند، و او دستش را به زره محكمي فرو برده است ... درز شمشيرش را به مردي تأويل فرمود كه از اهل بيت او به مصيبتي دچار ميگردد. و گاوها را به گروهي از يارانش تأويل فرمود كه كشته ميشوند. و زره را به مدينه تأويل فرمود ... لذا او فرجام جنگ را ميديد، ولي با اين وجود سيستم شوري را اجراء ميكرد، و سيستم حركت بعد از شوري را مي‌پسنديد ... او ملّتي را تربيت 

ميكرد، و ملّتها با حادثه‌ها تربيت مي‌پذيرند و از اندوختۀ تجربه‌هائي سود ميگيرند كه حادثه‌ها از آنها زائده مي‌شوند... او قضا و قدر خداوندي را به مرحلۀ ظهور ميرسانيد، قضا و قدري كه حواس او متوجّه آن بود و دل او آويزۀ آن‌. پس او برابر موقعيّتهاي چنين قضا و قدري راه ميرفت و هانگونه كه دل به خدا رسيده وي احساس آن را داشت‌، به جلو گام برمي‏داشت.

رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ همراه با هزارنفر از ياران خود بيرون آمد و ابن امّ مكتوم را عهده‌دار امامت نماز براي كساني كرد كه در مدينه مانده بودند. هنگامي كه به وسط راه ميان مدينه و احد رسيدند، سردستۀ منافقان‌، عبدالله پسرابي همراه با يك سوم لشكريان برگشت و گفت‌: او سخن مرا نمي‌پذيرد، و به سخن نوجواناني گوش فرا ميدهد! عبدالله پسر عمرو پسر حرام - پدر جابربن عبدالله -‌ به دنبال ايشان راه افتاد و سعي كرد آنان را از اين تصميم باز دارد و ايشان را با تشويق و ترغيب برگرداند.