د که عبارت است از: خدا خلاف هر چیزی است‌. 
( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءُ ).
هیچ چیز مثل و مانند او نیست‌.
این بخش از آیه‌، نفی چرت خفیف یا خواب سنگین است‌، و خدا را از آن دو بطور کلی منزّه می دارد. حقیقت مراقبت و نظارت برکلیات و جزئیات این جهان‌، آن هم در همۀ اوقات و در همۀ حالات‌، حقیقت بس هراس‌انگیزی است‌. بدانگاه که انسان می‌کوشد دربارۀ آنها بیندیشد و تصورش نماید، و بدانگاه‌ که انسان خیال محدود خود را در دریای بیکران چیزهای بیرون از شمار اتمها و سلولها و آفریده‌ها و اشیاء و حوادثی که در این هستی خوفناک است‌، به شنا در می‌آورد، و بدان اندازه که می‌تواند مراقبت و نظارت خدای بزرگوار را بر جهان‌، و پیوند و رابطۀ آن را با خدا و تدبیر او، تصور می‌نماید، ترس و خوف سراپای او را فرا می‌گیرد و دچار حیرت و شگفت می‌شود... امر بس سترگ و كار بس بزرگی است‌که فهم بشری آن را تصور نمی‌کند. آنچه‌که از آن هم به تصور انسان در می‌آید -‌ گرچه اندک است -‌ وحشتناک است و سرها را گیج می‌کند و خردها را حیران می‌سازد،و دلها بدان آرام می‌گیرد.
( لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرْضِ )‌.
از آن او است آنچه درآسمانها و آنچه در زمین است (‌و در ملک کائنات او را انبازی نیست‌)‌.
مالکیتی شامل و فراگیری است‌. همانگونه ‌که مالکیت مطلقی است‌. مالکيتی است‌که در آن قید و شرط و فوت و شرکتی نیست‌. این نوع مالکیت مفهومی از مفاهیم الوهیّت یگانه است‌. چه خدای یگانه همو زندۀ یگانه، و قیّوم یگانه‌، و مالک یگانه است‌. چنين مالکیتی نفی هرگونه شرکی در شکلی از اشکالی است که به ذهن مردمان و درک ایشان در می‌آید. همچنین این مالکیت دارای تأثیر شگرفی در ایجاد معنی مالکیّت و حقیقت آن در دنیای مردمان است‌. چه وقتی که مالکیّت حقیقی تنها از آن خدا گردید، در حقیقت مالک اصلی خدا است وکسی را مالکیّت اولیّه نیست‌. بلکه تنها از جانب مالک اصلی یگانه‌ای‌که همه‌چیز را در تملّک خود دارد، خلافت خواهند داشت و بس. بنابراین مردمان باید در خلافت خویش‌، فرمانبردار شروط مالکی باشند که ایشان را در این مالکیّت خلافت داده است‌. خداوند شروط خود را برای آنان در شریعت خویش بیان فرموده است‌، و ایشان حق ندارند از دایرۀ آنها پا فراتر نهند و از حوزۀ آنها بیرون روند، والّا مالکیّت آنان‌که از پیمان خلافت ناشی است‌، پوچ و باطل می گردد، و همۀ تصرّفات ایشان هم باطل می‌شود، و باز پس‌گرداندن چنين تصرفاتی در زمین بر کسانی‌که به خدا ایمان دارند واجب خواهد بود... تأثیر جهان‌بینی اسلامی را در قانونگذاری اسلامی‌، و در واقعیّت زندگی عملی‌که بر آن استوار است‌، این چنین خواهیم یافت‌. هنگامی‌که خداوند در قرآن‌کریم می‌فرماید:
( لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرْضِ ).
از آن او است آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است‌. 
او فقط یک حقیقت تصورّی اعتقادی را مقرّر نمی‌فرماید، بلکه پایه‌ای از پایه‌های قانون زندگی بشری را بنیان‌گذاری می‌کند، و همچنین نوع ارتباطهائی را بیان می‌دارد که در حیات انسانها باید برقرار و پا بر جاگردد.
همینکه این چنین حقیقتی در دل جایگزین شود... همینکه انسان به حقیقت مالکیت خداوند متعال بر آنچه در آسمانها و زمین است پی ببرد... همینکه تصوّر کند که دستش از مالکیت هر چیزی‌که‌گفته می‌شود: او آن را دارد، خالی است‌، و بیندیشد که این چنین مالکیتی‌که او بدان دل بسته است به صاحب اصلی خودش برمی‌گردد که آن را تا مدت معینی به عنوان عاریه و امانتی بدو واگذار نموده است... به مجرّد مجسّم‌کردن و پیش چشم داشتن این حقائق و معانی در ذهن خود، آتش حرص و آز و طمع و ولع و بخل و تنگ‌چشمی او فروکش می‌کند و از شدّت و حدّت مال‌اندوزی و پول‌پرستی او کاسته می‌شود و شعلۀ دنیا دوستیش فرو می‌پژمرد. همچنین این امر برای او تضمین می کند که آب قناعت و رضایت بر آتش درونش ریزد و آن‌کند که دل بدانچه از روزی بدست آید اکتفاء ورزد و به دادۀ خدا خوشنود گردد، و جوانمردی و بزرگواری در پیش‌گیرد، و از آنچه دارد بذل و بخشش نماید. همچنین به دل آرام و قرار می‌دهد و در بود و نبود بطور یکسان آرامش خاطر را بهرۀ انسان می سازد. در این صورت‌، نفس بر آنچه از دست می‌دهد و از ا‌و فوت و ضايع می‌گردد، حسرت نمی‌خورد و آه و ناله سرنمی‌دهد، و دل در آتش آمال دروغین و آرزوهای رنگین‌کباب نمی‌شود.
( مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلا بِإِذْنِهِ؟ ).
کیست آنکه در پیشگاه او میانجیگری کند مگر با اجازۀ او؟.
این صفت دیگری از صفات خدا است‌که مقام الوهیّت و مقام عبودیت را روشن می‌کند... چه بندگان همگی در بارگاه الوهیت‌، بر جایگاه بندگی می‌ایستند نه از آن فراتر می‌روند و نه از آن تخطّی می‌کنند. همچون بندۀ فروتن فرمانبرداری می‌ایستند كه در حضور پروردگار خود گستاخی نمی‌کند و خودسرانه به سخن نمی‌پردازد و پیش از دستور او دست به کاری نمی‌یازد، و در نزد او جرأت میانجیگری به خود نمی‌دهد، مگر آنگاه‌که بدو اجازه داده شود. بدین هنگام متواضعانه‌، این اجازه را پذیرا می‌گردد و در حدود ا‌ختیار خود، میانجیگری می‌کند... بندگان در میان خود متفاوت هستند در ترازوی خدا نیز با یکدیگر تفاوت دارند. ولیکن هر یک از آنان در جائی می‌ایستد که لیاقت آن را دارد، و هیچ بنده ای از حد و مرز خود پا فراتر نمی‌گذارد.
این الهام و اشاره‌ای است به عظمت و شوکت و رهبت و هیبتی‌که در ظلّ الوهیت والا و بالای خداوندی قرار دارد. صیغۀ استفهام انکاری به این الهام و اشاره‌، عمق و ژرفای بيشتری می‌دهد، و بیانگر آن است‌که چنین کاری ناشدنی است‌، و زشت و ناپسند می‌نمود اگر چنین می‏بود. پس آن چه‌کسی است‌که بتواند بدون اجازۀ خداوند در پیشگاه او شفاعت و میانجیگری‌کند؟ در پرتو این حقیقت‌، سایر اندیشه‌ها و بینش‌های منحرف و ناهنجار کسانی‌که بعد از پیغمبران آمدند و حقیقت الوهیت و حقیقت عبودیت را آمیزۀ همدیگر نمودند و انبازی برای خدای متعال تصور کردند که به گمان ا‌یشان با خدا آ‌میخته یا نسبت بنوّت و فرزندی با خدا داشته‌، و یا برابر دیگر تصورات واهی آنان‌، به نحوی از انحاء با او پیوند و رابطه دارد... یا گمان می بردند که خدای بزرگوار دارای همگونهایی است‌که در پیشگاه او شفاعت و میانجیگری می‌کنند و خداوند کریم هم حتماً ‌کار ایشان را می‌پذیرد و به سخن آنان پاسخ مثبت می‌فرماید... یا گمان می کردند که پروردگار متعال دارای جانشینانی است‌که به علّت قر‌ابت و نزدیکی با خدا، قوت و قدرتی برای خود ا‌ز او کسب می‌کنند و شوکت و عظمتی فرا چنگ می‌آورند... در پرتو این حقیقت‌، همۀ این خیالها و اندیشه‌ها، نقش بر آب می‌گردد و زشت و دور از عقل می‌نماید. اینها همه تصوراتی است‌که بر هیچ ذهنی و هیچ دلی نمی‌گذرد، و سایۀ آن بر هیچ خیالی نمی‌افتد.
این همان روشنی و وضوحی است‌ک