 بنيادی محكم و پايا گردد، و واضح و  روشن شود و به حقائق مسلمّی در نفس تبديل گردد و آن حقائق مسلّمه تكيه گاهش بر وضوح و يقين باشد.
در گذشته به هنگام تفسير سورۀ فاتحه در جزء اول اين چاپ[2] « فی ظِلالِ الْقُرآنِ » دربارۀ اهميت فراوانی كه وضوح و روشن‍ی صفت خدای بزرگوار، در دل و انديشۀ انسان‍ی دارد، سخن گفتم و بيان داشتم كه: توده های رويهم انباشته ای از تصوّرات جاهليّتی كه بر ضمير انسانها سنگينی می كرد و آئينۀ دلشان را زنگ زده می نمود، بيشتر آن ناشی می شد از پيچيدگی و ناپيدائی اين حقيقت، و غلبه و چيرگی خرافات و افسانه ها بر آن، و تاريكی و ظلمتی كه آن را حتّی در فلسفۀ بزرگترين فلاسفه فرا می گرفت و از ديده ها پنهانش می كرد. تا آنگاه كه اسلام پيامد و بدين روشنی و وضوح جلوه گرش داشت و پرده های سياه را يكی پس از ديگری به كنار زد و ضمير انسانها را از آن توده های عظيم و سنگين بزدود و دلها را از آن همه گمراهيها و سرگشتگيها و دست و پا زدن در امواج تاريكيهای حيرتها نجات بخشيد.
هر صفتی از اين صفات كه اين آيه متضمّن آن است، بيانگر ركنی است كه جهان بينی روشن اسلامی بر آن استوار می گردد همانگونه كه برنامۀ واضح اسلامی بر آن پابرجا می شود.
( اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ ).
خدائی جز الله وجود ندارد.
اين وحدانيّت قاطعانه ای كه در آن مجالی نيست برای هيچ انحرافی، يا برای هيچ آميزه ای از آميزه هائی كه بعد از پيغمبران آغشتۀ آئينهای گذشته گرديد و دينهای آسمانی آلوده بدانها شد، از قبيل: عقيدۀ ساختگی تثليث كه به دست كنگره های كليساها بعد از عيس‍ی عليه السّلام ساخته و پرداخته گرديد. يا برای هيچ ظلمتی كه بر عقايد بت پرستی توحيدگرای آلوده به افسانه ها، سايه افكنده بود، از قبيل: عقيدۀ مصريهای قديم كه وقتی از اوقات به يگانگی خدا باور داشتند سپس اين وحدانيّت را آلوده كردند به اينكه خدا در قرص خورشيد مجسّم است و خدايان كوچك زيردست و فرمانبر اويند!
اين وحدانيّت قاطعانۀ روشن، ركن‍ی است كه جهان بينی اسلامی‍ بر آن پابرجا و استوار می گردد. و همچنين برنامه ای كه اسلام برای سراسر زندگ‍ی دارد، از آن سرچشمه می گيرد. چه از اين جهان بين‍ی، گرايش به آستانۀ خدای يگانه با بندگی و پرستش عاجزانه ناشی می‍ شود. بدانگاه است كه هيچ فردی جز بندۀ خدا نمی گردد، و برای جز خدا عبادت نمی كند و از كسی جز خدا فرمان نمی برد، خويشتن را به طاعتی جز طاعت خدا ملتزم نمی داند، و تنها از آنچه كه خدا او را به اطاعت از آن دستور می‌دهد اطلاعت می‌کند. از این جهان‌بینی قاعدۀ:«حاکميت تنها از آن خدا است‌« ناشی می‌گردد. پس تنها خدا قانونگذار برای بندگان خواهد بود، و قانونگذاری انسانها باید مبنی برقانون الله باشد و از شریعت خدا مدد و یاری ‌گیرد. از این جهان‌بینی، قاعدۀ: «‌ارزشگزاری همۀ ارزشها فقط از جانب خدا است‌« ناشی می‌گردد. پس هیچ یک از ارزشهای زندگی معتبر نخواهد بود مگر آنکه با ترازوی خدا سنجیده شود و برابر معیار خدا پذیرفته شود. و هیچ رژیم و نظلامی‌، یا تقلید و کلامی‌، یا تنظیم و پیامی‌که از برنامۀ خدا منحرف و با فرمان خدا مخالف باشد، مشروعیت ندارد و پذیرفته نمی‌شود... همۀ احساسات و ادراکات درون یا برنامه‌های زندگی مردمان در زمین که از معنی وحدانیت سرچشمه می‌گیرد، بطور یکسان بر این منوال خواهد بود.
( الْحَيُّ الْقَيُّومُ ).
زندۀ پایدار (‌و جهان هستی را) نگهدار است‌.
آن حیاتی‌که خدای یگانه بدا‌ن وصف می‌گردد، حیات ذاتی است‌که از سرچشمۀ دیگری بیرون نجوشیده است‌، مانند حیات آفریدگان‌که کسی است و از جانب آفریدگار بدیشان بخشیده شده است‌. از اینجا است‌که حیاتی بدین مضمون و مفهوم‌، تنها منحصر به خداوند سبحان است‌. همچنین این حیات‌، حیات ازلی و ابدی است و از نقطه‌ای آغاز نمی‌گردد و به نقطه‌ای پایان نمی‌گیرد. چه چنین حیاتی بدور از معنی زمانی حیات آفریدگان است که‌کسی و دارای آغاز و انجام است‌. بنابراین حیاتی بدین معنی نیز منحصر به خداوند سبحان است‌. همچنين این حیات‌، حیات آزاد از همۀ ویژگیهائی است‌که مردمان حیات را بدانها می‌شناسند و بدانها خوی‌گرفته‌اند. چه خداوند سبحان‌، چیزی همگون و همتای او نیست‌. بنابراین هرگونه همگونی و همسانی با همۀ ویژگیهائی‌که حیات چیزها بدانها از یکدیگر متمایز می‏شود، از میان برمی‌خیزد و منتفی می‌گردد، و صفت حیات مطلق و رها از بند هر نوع ویژگی و خصیصه‌ای‌که معنی حیات را مقیّد به مفهوم و برداشت بشری از حیات کند، خاص خدای قادر متعال است... با این توضیح همۀ مفهومهای افسانه‌ای‌که در این زمینه در خیال انسانها در گشت و گذار است‌، منتفی و نقش بر آب است‌.
و امّا منظور از صفت «‌ قَیُّوم ‌» مراقبت خداوند بزرگوار بر همۀ موجودات و زیر نظر گرفتن ‌کار و بار کائنات است‌. همانگونه‌که معنی دیگر آن این است‌که قیام و ماندگاری همۀ موجودات وابسته بدو است و پابرجائی و ایستادگی همۀ اشیاء متکی به وجود و تدبیر او است... نه اینکه همانگونه‌ باشد که بزرگ‌ترین فلاسفۀ یونان - ارسطو - بدان معتقد بود و گمان می‌برد که خداوند دربارۀ چیزی از آفریده‌های خود نمی‌اندیشد. زیرا خداوند بالاتر از آن است‌که بجز راجع به ذات خود بیندیشد. ارسطو چنین حساب می‌کرد که در این تصور، تنزیه و تعظیم خدا است‌. در صورتی‌که او با این‌کار رابطۀ موجود میان آفریدگار و میان این جهانی را که آفریده است‌، قطع می‌کرد، و پیوند خالق و مخلوق را پاره می‌نمود، و گمان می‌کرد که خدا جهان را آفریده است سپس آن را به حال خود رهاکرده است... ولی جهان‌بینی اسلامی‌، جهان‌بینی مثبتی است نه منفی‌. بر این اساس استوار است‌که خداوند متعال‌، ناظر و مراقب بر هر چیز است‌، و وجود هر چیزی وابسته به ارادۀ خدا و تدبیر الله ا‌ست‌. ا‌ز اینجا است‌که دل و زندگی و وجو‌د مسلمان‌، و وجود هر چیزی‌که در پیرامون او است‌، با خدای یگانه پیوند دارد. خداوند که کار و بار او را و كار و بار هر چیز دیگری را که در پیرامون او است‌، برابر حکمت و تدبیر خود می‌گرداند و سر رشتۀ همه آفریده‌ها در دست او قرار دارد. بدین سبب انسان در مدت زندگانیش خود را ملتزم به رعایت برنامۀ معینی می‌داند که مبتنی بر حکمت و تدبیر است‌، و از آن برنامه معیارها و ارزشهای خود را دریافت می‌دارد و در حالی‌که این معیارها و ارزشها را بکار می‌گیرد چنین برنامه‌ای را می‌پاید و آن را پاس می‌دارد.
( لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ ).
او را نه چرتی و نه خوابی فرا نمی‏‎گیرد (‌و همواره بیدار است و سستی و بی‌خبری بدو راه ندارد)‌.
این تأكیدی است بر مراقبت و نظارت او بر هر چیز، و ماندگاری و پایداری هر چیزی بدو. ولیکن این تأکید جنبۀ توجیهی دارد و تعبیری است برای نزدیک‌کردن معنی مراقبت و نظارت همیشگی خدا به ذهن بشری. در همان حین‌، این نوع بیان، خبر از حقیقت واقعیّتی می‌د