ًا) ...

و نعمت خدا را برخود به ياد آوريد كه بدانگاه كه (‌براي همديگر) دشمناني بوديد و خدا ميان دلهايتان (انس و الفت برقرار و آنها را به هم) پيوند داد، پس (‌در پرتو نعمت او براي هم‌) برادراني شديد...

همچنين نعمتي را به يادشان مي‌اندازد كه بديشان عطاء فرموده است و آن نجات دادن آنان از آتشي است كه نزديك بود هر آن در آن افتند. آنان را با رهنمود كردنشان به سوي در آويختن به رشتۀ خدا -‌ركن نخستين - ‌و با انس و الفت بخشيدن دلهايشان از آتش نجات داد، و در نتيجۀ اتّفاق دلها برادران همديگر شدند - ‌ركن دوم - ‌.

(وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا) ... 

شما با بت‌پرستي و شركي كه داشتيد) بر لبۀ گودالي از آتش (‌دوزخ‌) بوديد (‌و هر آن با فرا رسيدن مرگتان بيم فرو افتادنتان در آن ميرفت‌) ولي شما را از آن رهانيد (‌و به ساحل ايمان رسانيد)‌...

نصّ قرآني به نهانگاه احساسها و پيوندها يعني: "دل" ميرود و بدان فرو ميدود ... قرآن نميفرمايد: "ميانشان انس و الفت انداخت"‌. بلكه به نهانگاه ژرف نفوذ ميكند و ميفرمايد: "ميان دلهايشان انس و الفت انداخت". با اين سخن‌، دلها را بسان بسته چوبي پهلوي هم چيده و به هم پيوسته به تصوير مي‏كشد. اين دلها با دست قدرت خدا به هم تاب خورده‌اند و بر عهد و پيمانش فراهم آمده و پيوند يافته‌اند. همچنين نصّ قرآني تصويري از آنچه ايشان در آن بودند ميكشد. بلكه صحنۀ زنده و جنبنده‌اي به تصوير ميزند كه دلها با ديدن آن به تكان مي‌افتد:

(وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ) ...

بر لبۀ گودل از آتش بوديد…

هنگامي كه سقوط به گودال آتش هر آن انتظار ميرود و تكان و خمهاي سقوط آغاز ميشود، بناگاه دست قدرت خدا را مي‌بيني كه بدانان رسيد و نجاتشان بخشيد! و ريسمان خدا آويزان گرديد و همگان بدان چنگ زدند و از آن گودال وحشتناك بدور شدند! منظرۀ نجات و رهائي به دنبال خطر سقوط و انتظار پرت شدن‌، صحنۀ جنبنده و زنده‌اي است كه دلهاي هراسان و ترسان در پي آن روان ميگردند، و چشمان از فراسوي قرون و اعصار آن را مي‌پايند!محمّد پسر اسحاق دركتاب سيره آورده‌، و ديگران هم ميگويند كه اين آيه در باره اَوْس و خَزْرَج نازل شده است‌. داستان اين است كه مردي از يهوديان ازكنار اوسيان و خزرجيان گذشت‌. اتّفاق و اتّحادي را كه از آنان ديد مايۀ ناراحتي او گرديد. كسي را كه به همراه داشت به ميانشان فرستاد تا با آنان بنشيند و وقائع جنگ "بُعاث" را به يادشان اندازد و دربارۀ چنين جنگهائي به سخن پردازد. آن كس چنين كرد. چيزي نگذشت كه تنور درون قوم داغ شد و برخي بر برخي خشمناك گشتند و بر يكد‌يگر شوريدند و پرخاش كردند و شعارهايشان را سردادند و جوياي اسلحۀ رزمي خود شدند و به همديگر وعدۀ صف‌آرائي در "حَرَّه" دادند ... اين امر به سمع مبارك پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ رسيد و به سويشان دويد و فرمود:

(أبدعوى الجاهلية وأنا بين أظهركم؟) …

آيا بانگ جاهليّت سر ميدهيد و به نداي آن پاسخ ميگوئيد، در حالي كه من هنوز در ميان شما بسر ميبرم‌؟‌...

آنگاه اين آيه را بر آنان خواند و همگان از كردۀ خود پشيمان شدند و راه صلح و صفا پوئيدند و همديگر را در آغوش گرفتند و سلاحها را بدور افكندند -‌ رضي الله عنهم - ‌بدينگونه خداوند راه را برايشان روشن كرد و آنان هدايت يافتند و رهنمود شدند و فرمودۀ الهي كه در پيرو آيه آمده است دربارۀ آنان تحقّق پيدا كرد: 

(كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ) ... 

خداوند اين چنين برايتان آيات خود را آشكار ميسازد تا كه هدايت شويد...

اين تصويري از تلاش و تكاپوي يهوديان براي پاره كردن رشتۀ خداوندي موجود ميان دوستداران ربّاني است. دوستداراني كه حافظان برنامه خدا و طريقه الله ميباشند... اين تصويري از آن مكر و كيدي است كه يهوديان پيوسته دربارۀ گروه مسلمانان بدان دست مي‌يازند هر زمان كه آنان را بر برنامۀ خدا ماندگار و استوار و چنگ زده به رشتۀ آفريدگار ببينيد. اين يكي از نتائج اطاعت از اهل كتاب است‌. اين اطاعت از آنان اندكي مانده بودكه مسلمانان نخستين را دوباره كافر كند و برخي از ايشان گردن برخي ديگر را بزند و رشتۀ محكم يزداني را ميانشان بگسلاند. رشته‌اي كه در آن برادرانه جمع ميشوند. اين بود رابطۀ اين آيه با آيات پيش از خود در اين روند قرآني و كلام ربّاني‌.

مفهوم آيه گسترده‌تر از اين حادثه است‌. اين آيه همراه با ماقبل و مابعد خود در روند گفتار، اشاره بدين دارد كه در آن زمان جنبش هميشگي و پيوسته‌اي از سوي يهوديان در جريان بود تا جمع مؤمنان را در مدينه از هم پاشند و با همۀ تجهيزات و وسائل ممكن فتنه برانگيزند و تفرقه بيندازند. تحذيرهاي متوالي قرآني از اطاعت از اهل كتاب‌، و از شنيدن دسيسه و نيرنگشان‌، و از متفرّق شدنشان همچنانكه اهل كتاب متفرّق شدند... اين تحذيرها اشاره به سختيها و گرفتاريهائي دارد كه مسلمانان در مدينه از مكر و كيد يهوديان و پاشيدن تخم اختلاف و دودلي و آشوب بطور دائم در ميانشان مي‌چشيدند و چه رنجها كه ميبردند... اين هم پيشۀ يهوديان در هر دوره و زمان بوده و هست‌. اين پيشۀ امروز و فرداي آنان در صف مسلمان در هر جا و مكاني است!
امّا وظيفۀ گروه مسلماناني كه بر اين دو ركن نظارت و حفاظت دارند تا بتو‌انند بدين وظيفۀ سترگ برخيزند؛ وظيفه‌اي كه براي اقامۀ برنامۀ خدا در زمين‌، و غلبه حق بر باطل و خوبي بر بدي و خير بر شرّ ضروري است‌... و وظيفه‌اي كه گروه مسلمانان به خاطر آن با دست قدرت خدا و تحت نظارت الله و برابر برنامۀ باري تعالي‌، آفريده و پديدار گشته‌اند... وظيفه‌اي است كه آن را آيۀ زير روشن و معين مينمايد:

(وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (١٠٤))…

بايد از ميان شما گروهي باشند كه (‌تربيت لازم را ببينند و قرآن و سنت و احكام شريعت را بياموزند و مردمان را) دعوت به نيكي كنند و امر به معروف و نهي از منكر نمايند، و آنان خود رستگارند...

لازم است گروهي باشند و مردمان را به كار خير دعوت كنند و آنان را به سوي نيكي فرا خوانند و از بدي باز دارند. بايد كه در زمين فدرتي باشد كه به كار خير دعوت كند و به سوي نيكي فرا خواند و از بدي باز دارد. چيزي كه وجود چنين قدرتي را لازم ميداند، مفهوم خود نصّ قرآني است‌. هنگامي كه"‌دعوت" به خير و "ا‌مر" به معروف و "نهي" از منكر در ميان است‌، اگر هم ممكن باشد غير مقتدري بتواند دعوت به خير كند، امّا "امر و نهي" تنها از مقتدر بر ميآيد. اين ديد اسلام دربارۀ اين مسأله است ... بناچار بايد قدرتي باشد كه امر و نهي كند... قدرتي كه دعوت به خير و نهي از شرّ را عهده‌دار شود و به دنبال آن رود ... قدرتي كه افراد آن فراسوي همديگر گرد ميآيند و به رشتۀ خدا و رشتۀ برادري يزداني چنگ مي