گريزان‌، و شبح در پي او دوان است‌. تا سرانجام بشريّت دچار آن خلأ تلخ و مرگ نابهنگام ميگردد!

هر كس ‌كه سري به ‌كشورهاي غني و ثروتمند كرۀ زمين بزند، در نخستين نگاه درمي‌يابد كه مردمان آنجاها مردمان گريزاني هستند! گريزانند از شبحهائي‌ كه ايشان را دنبال ميكند، و گريزانند از شخص خودشان ... خوشگذرانيها و عيش و عشرتهاي ظاهري وكالاهاي مادي به مرز غلت خوردن درگل و لاي و لجنزار ماديات رسيده‌، و در نتيجه خوشيها منجر به ناخو‌شيهاي رواني و اعصاب و انحرافات و پريشان حالي و بيماري و ديوانگي و ميخواري و منگي و بنگي و بزهكاري گشته است‌، و بالأخره زندگي از هرگونه منش محترمانه و بينش بزرگوارانه و جهان بيني كريمانه خالي و بدور مانده است‌!

مردمان آنجاها خود را نمي‏‎يابند، چون هدف حقيقي وجود خويش را نميدانند ... آنان خوشبختي خود را نمي‌شناسند، چون برنامۀ خدائي را نمي‌شناسند. برنامه‌اي كه حركت ايشان را با حركت جهان هماهنگ ميكند، و نظام آنان را با نظام هستي همآوا و همگام ميسازد ... آنان به آرامش و آسايش خويشتن نميرسند، زيرا كه خدائي را نمي‌شناسند كه به سويش برميگردند.

*

از آنجا كه ملّت مسلمان - مسلمان وا‌قعي نه مسلمان جغرافي و تاريخي - ‌ملّتي است كه حقيقت عهد و پيماني را مي‌شناسد كه ميان خدا و پيغمبرانش بسته شده است‌، و حقيقت آئين يگانۀ خدا و برنامۀ باري تعالي را ميداند، و حقيقت كاروان والاي بزرگواري را درك ميكند كه اين برنامه را با خود حمل كرده و به ديگران رسانده است‌، خداوند به پيغمبرش صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَاله وَ سَلَّمَ دستور ميدهد كه اين حقيقت را بطور كلّي، و ايمان ملّت خود را به همۀ رسالتهاي آسماني‌، و احترامي‌ كه پيروانش نسبت به همۀ پيغمبران خدا دارند، و آشنائي آنان با سرشت دين خدا، آن ديني كه يزدان جز آن را از مردمان نمي‌پذيرد،. اعلان و آگهي كند:

(قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ عَلَيْنَا وَمَا أُنْزِلَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَالنَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (٨٤)

وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإسْلامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ (٨٥)) … 

بگو: ايمان داريم به خدا و بدانچه بر ما و بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط[2] ‌(‌يعني فرزندان و نوادگان دوازده‌گانۀ يعقوب‌) نازل شده است‌، و بدانچه به موسي و عيسي و سائر پيغمبران از سوي پروردگارشان داده شده است‌. ميان هيچيك از پيغمبرانش (‌در ايمان بديشان‌) تفاوت نمي‏‎گذاريم و ما (‌بدين وسيله‌) خالصانه و خاشعانه تسليم اوئيم‌. و كسي كه غير از (‌آئين و شريعت‌) اسلام‌، آئيني برگزيند از او پذيرفته نميشود و او در آخرت از زمرۀ زيانكاران خواهد بود...

اين اسلام است كه درگستردگي و شمول‌، همۀ رسالتهاي پيش از خود را در برميگيرد، و در محبّت و دوستي همۀ پيغمبران يعني حاملان اسلام را شامل ميشود، و در توحيد همۀ اديان الهي را يكي ميداند، و همۀ دعوتها و رسالتها را به اصل يگانه‌اش برميگرداند، و به همگي آنها بدانگونه ايمان دارد كه خداوند براي بندگانش خواسته است‌.

چيزي كه در اينجا در آيۀ نخستين قابل توجّه است اينكه‌: آيه ايمان به خدا و به آنچه بر مسلمانان نازل شده است كه قرآن است‌، و به چيزهائي كه بر سائر پيغمبران قبلاً نازل گرديده است‌، ذكر مينمايد، سپس به دنبال اين ايمان‌، چنين پيروي را ميآورد:

(وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ) ...

ما خالصانه و خاشعانه تسليم اوئيم…

اين اقرار به اسلام‌، داراي معني ويژه‌اي است‌. آن هم بعد از بيان اينكه اسلام عبارت است از تسليم و فروتني و فرمانبرداري و پيروي از فرمان و نظام و بر‌نامه و قانون‌. همانگونه كه در آيۀ پيش از آن پديدار ميگردد كه ميفرمايد:

(‌ أَفَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (٨٣)) …

آيا جز دين خدا را ميجويند (‌كه اسلام است‌)‌؟ ولي آنان كه در آسمانها و زمينند از روي اختيار يا از روي اجبار در برابر او تسليمند و به سوي او باز گردانده ميشوند...

پيدا است كه اسلام‌ كائنات هستي‌، تسليم خاشعانه در برابر فرمان و پيروي از نظام و اطاعت از قانون است ... از اينجا روشن ميشود كه يزدان سبحان در هر مناسبتي عنايت خاصي به بيان معني اسلام و حقيقت آن دارد. تا به ذهن كسي نگذرد كه اسلام سخني است كه بر زبان ميآيد، يا باوري است‌كه در دل جايگزين ميشود و بس، و ديگر لازم نيست كه آثار عملي آن‌، از قبيل‌: تسليم برنامۀ خدا شدن و اين برنامه را در واقع زندگي پياده كردن‌، مؤيد گفتار برون و باور درون باشد!

اين نگرش با ارزشي است كه پيش از بيان فراگير و گسترده و دقيق و موكّد، قرارگرفته است‌.

(وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإسْلامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ (٨٥)) ...

و كسي كه غير از (‌آئين و شريعت‌) اسلام‌، آئيني برگزيند از او پذيرفته نميشود و او در آخرت از زمرۀ زيانكاران خواهد بود...

ديگر با بودن چنين نصوص پياپي و پيوسته‌اي راهي براي تأويل حقيقت اسلام و براي پيچاندن نصوص و تحريف آنها از مواضع خود دربارۀ تعريف اسلام با چيزي جز آنچه خدا اسلام را بدان تعريف كرده است وجو‌د ندارد. اسلام آئيني است كه همۀ هستي متديّن بدان است‌، و اين دينداري در شكل فروتني و كرنش در برابر نظامي نمودار است كه خداوند آن را براي همۀ هستي مقرّر داشته است و سراسر گيتي را بدان گردانده و اداره فرموده است‌.

در اين صورت‌، اسلام تنها گفتن شهادتين نيست و بس. بدون آنكه شهادت‌، (‌لا إلهَ إلاَّ اللهَ) جز خدا، خدائي نيست معني و حقيقت خود را به دنبال داشته است كه يگانگي الوهيّت‌، يگانگي قيمومت و توليت‌، يگانگي عبوديّت، و يگانگي راه و جهت است‌. و بدون آنكه شهادت‌: (مُحَمَّد رَسُولُ اللهِ) محمّد فرستادۀ خدا است معني و حقيقت خود را به دنبال داشته باشد كه پابندي به برنامه‌اي است كه او آن را با خود از سوي پروردگارش براي ادارۀ امور زندگي به ارمغان آورده است‌، و پيروي از شريعتي است كه خداوند آن را به همراه او فرستاده است‌، و همچنين داوري بردن به پيشگاه كتابي است كه او آن را براي بندگان آورده است‌.

بر اين اساس‌، اسلام هرگز تنها تصديق قلبي به حقيقت الوهيّت و غيب و قيامت و كتابهاي آسماني و پيغمبران خدا نيست‌، بدون آنكه مدلول عملي و حقيقت واقعي آن – همانگونه كه قبلاً گذشت - به دنبال اين تصديق قلبي بيايد و كردار برون بيانگر باور درون ‌گردد.

اسلام هرگز تنها مراسم و عبادات، يا جذبه‌ها و شورها و شوقها و اوراد و اذكار و يا تهذيب اخلاقي و ارشاد روحي نيست‌، بدون آنكه به دنبال همۀ اينها آث