اند، با خداي خويش پيمان استواري بسته و در آن صحنۀ هراس انگيز و بزرگ مؤكّدانه تعهّد كرده‌اند كه به پيغمبر بعد از خود ايمان بياورند و او را ياري‌كنند“ اين چنين كساني در پرتو اين حقيقت اينگونه به نظر ميرسند كه از تعليم پيغمبرانشان‌، و از عهد و پيمانشان با پروردگارشان‌، و همچنين از نظام همۀ هستي‌ كه تسليم فرمان باري تعالي‌، و فروتنانه فرمانبردار قانون حضرت والا و گردن به فرمان و مشيّت پروردگار توانا است‌، سرباز زده‌اند و بدر رفته‌اند:(فَمَنْ تَوَلَّى بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (٨٢)

أَفَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (٨٣)) ...

پس هر كه بعد از اين (‌پيمان محكم، از ايمان به پيغمبر اسلام‌) روي گرداند از زمرۀ فاسقان (‌و بيرون روندگان از شرع خدا و كافران به انبياء از اوّل تا آخر) است‌. آيا جز دين خدا را مي‌جويند (‌كه اسلام است‌)‌؟ ولي آنان كه درآسمانها و زمينند از روي اختيار يا از روي اجبار در برابر او تسليمند و به سوي او باز گردانده ميشوند...

هر آينه جز فاسق كسي از پيروي اين پيغمبر خاتم سرباز نميزند. و جز منحرف كسي به دين خدا پشت نميكند. آن منحرفي كه از خط سير اين هستي بزرگ به كنار ميرود و در ميان جهاني كه خاشعانه فرمان آفريدگار خود را لبّيك مي‏‎گويد و راه او را ميجويد و ميپويد تنها او است كه علم طغيان برافراشته و راهي جز جهان و جهانيان را مي‌سپرد!

بيگمان دين يزدان يكي است‌. همۀ پيغمبران آن را با خود آورده‌اند و بر آن پيمان بسته‌اند.. پيمان خدا يكي است و آن را با هر پيغمبري منعقد فرموده است‌. ايمان به دين جديد و پيروي از پيغمبر آن ، و ياري دادن برنامۀ او براي پيروزي آن در برابر همۀ برنامه‌هاي ديگر، وفاي بدين عهد و پيمان است‌. پس هر كس از آئين اسلام سرباز زند در حقيت به دين خدا بالجمله پشت كرده است‌، و پيمان خدا را تماماً ناديده گرفته است‌. اسلام - اسلامي‌ كه با اجراء برنامۀ خدا در زمين و پيروي از آن و خلوص نسبت بدان تحقّق مي‌پذيرد - قانون اين هستي‌، و آئين هر موجود زنده‌اي در پهنۀ اين هستي است‌.

اين شكل بسيار گسترده و ژرفي از اسلام و تسليم است‌. شكل هستي‌اي است كه حواس را به خود مشغول ميدارد و مغزها و خردها را حيران و سرگردان ميسازد و دلها را به لرزه و تكان مي‌اندازد... شكل قانون قاهر و حاكمي است كه جامدات و جانداران را يكسره در برميگيرد و همگان را به سنّت واحد و شريعت واحد و سرنوشت واحد برميگرداند.

(وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ) ...

به سوي او باز گردانده ميشوند...

در پايان اين گشت و گذار، آنان ناگزيرانه به سوي فرمانده چيره و مدبّر و بزرگوار، يعني ذات اقدس پروردگار، برميگردند.

انسان وقتي ‌كه خوشبختي و آسايش و آرامش خاطر و صلاح حال خود را ميخوا‌هد ناگزير است‌كه به برنامۀ خدا برگردد و آن را درباره شخص خود و نظام زندگي خويش و نظام جامعۀ خويشتن در مّد نظر داشته و مورد استفاده قرار دهد، تا او بتواند با جملگي نظام هستي هماهنگ و همآوا گردد. در اين صورت هرگز او با برنامۀ ساختۀ دست خويش از جهان و جهانيان جدا نمي‌گردد، تا با نظام هستي كه ساختۀ پروردگار او است ناهماهنگ و نابهنجار افتد، و در عين حال او ناچار شود كه در چهارچوب اين هستي زندگي كند، و با تمام وجود با نظام هستي دركار و تكاپو باشد.

هماهنگي نظام انسان در جهان بيني و بينش، و در واقعيت زندگاني و ارتباطاتش‌، و در كار تلاشش‌، با نظام هستي‌، يگانه چيزي است كه تعاون و همكاري او را با نيروهاي هراس انگيز هستي تضمين ميكند و به جاي دشمني با نيروهاي جهان‌، دوستي با آنها ميورزد، و قواي طبيعت را همكار و هميار خود ميداند. اگر نظام انسان با قواي جهان برخورد كند، متلاشي ميشود و از ميان ميرود، يا دست كم نميتواند وظيفۀ خلافت در زمين را بدانگونه كه خدا بدو عطاء فرموده اداء كند. هنگامي كه انسان با جملگي جهان هماهنگ گردد و قوانين هستي را بفهمد كه بر او و سائر زنده‌هاي ديگر فرمانروائي دارد، ‌با اسرار و رموز آن قوانين آشنائي پيدا ميكند و آنها را مسخّر خود مينمايد و مورد بهره‌برداري قرار ميدهد واز آنها بگونه‌اي استفاده ميكند كه سعادت و راحت و آرامش خاطر او را فراهم آورد و خوف و هراس و دلهره و اضطراب و هلاكت و خودكشي را از او بدور ميدارد ... انسان اگر بدينگونه از قوانين جهان استفاده كند، آتش هستي را در راه پختن نان و گرم شدن بدان و بهره‏مندي از نور آن بكار ميگيرد، نه براي سوختن به آتش آن‌!

فطرت بشري در اصل خود هماهنگ با قانون هستي است‌، و همانگونه كه هر چيزي و هر زنده‌اي تسليم فرمان آفريدگار او است ، او نيز تسليم آفريدگارش مي‏‎باشد. پس وقتي كه انسان نظام زندگي خود را از خط سير قانون هستي خارج‌كند، نه تنها با هستي برخورد پيدا ميكند، بلكه پيش از هر چيز با فطرت خود كه در اندرونش در فغان و در غوغا است برخورد پيدا ميكند، و بدبخت و پراكنده و سرگردان و پريشان ميشود،‌و همانگونه ميزيد كه بشر گمراه و بدشگون امروزه ميزيد. بشر امروزه با وجود همۀ پيروزيهاي علمي و همۀ وسائل آسايش تمدّن مادي‌، در عذاب شديدي بسر ميبرد كه آتش آن از برخوردي كه ميان فطرت انسان و قانون جهان جرقه زده زبانه ميكشد.

بشر امروزه خلأ تلخي را به خود مي‏‎بيند. خلأ روح از حقيقتي كه فطرت انسان قدرت بردباري بر آن را ندارد... اين حقيقت‌، حقيقت ايمان است ... همچنين خلأ زندگي انسان از برنامۀ الهي‌. آن برنامه‌اي كه حركت كاروان زندگي بشر را با حركت كاروان جهاني كه بشر در آن ميزيد هاهنگ و همآوا ميسازد.

بشر گرماي سوزاني را مي‌چشد كه در آن دور از سايۀ گسترده و خوشايند ايمان به شدّت در تب و تاب چنين گرماي طاقت فرسائي غلت ميخورد، و در آتش فساد دلهره‌آوري ميلولد كه از آن خط مستقيم و راه صاف و دل‌انگيز فاصله‌ها دارد. بدين سبب است كه بشر امروزه بدبختي و پريشاني و سرگرداني و دلهره سراپاي وجودش را فراگرفته است‌، و احساس خلأ و گرسنگي و نااميدي ميكند، و از اين دنياي بدشگون و ناميموني كه دارد فرار مينمايد و به آغوش افيون و حشيش و مسكرات پناه مي‏‎برد و به سرعت ديوانه‌وار و سفيهانۀ مسابقات ماشين سواري و ... و به مبارزات احمقانۀ دوئل و بوكس‌بازي و ... و به انحرافات در حركات و البسه و اطعمه دست مي‌يازد! و اين با وجود فراواني ماديات و توليدات بي‌شمار و زندگي مرفه و فرصت استراحت كافي است ... امّا اينگونه پيدا است‌كه فزوني خلأ و قلق و پريشاني و سرگرداني‌، با افزايش ثروت مادي و توليدات لوكس و محصولات تمدّن و رفاه و خوشگذراني و فراواني وسائل زندگي و منابع درآمد، رابطۀ مستقيم دارد و افزايش آن مايۀ افزايش اين است‌.

بي‏گمان اين خلأ تلخ‌، بشريّت را همچون شبح خوفناكي دنبال ميكند و او را از اينجا ميراند و از آنجا ميتاراند. بشريّت از پيش شبح ‌