انيم كه چگونه برخي از علماء دين به ناحق خود را به دين منسوب ميدارند، و دين را پيشه‌اي براي درآمدشان و حرفه‌اي براي چاپيدن ديگران ميكنند، و آن را در راه ارضاء هواها و هوسهايشان بكار ميگيرند، و نصوص دين را به دنبال خواستها و آرزوهاي نابهنجارشان ميكشانند. هر جا كه ديدند مصلحتي در ميان است و لقمه‌اي از كالاي اين جهان در آن است‌، شتابان و نفس زنان نصوص ديني را به دنبال اميال و اهوا‌ء ميكشانند وگردن اين نصوص را كاملاً مي‌پيچانند تا با چنين اميال و اهواء حاكم بر اوضاع‌، موافق‌گردد! همچنين سخنان را از مواضع اصلي خود بدور ميدارند تا سخنان با ديدگاههائي هماهنگ شوند كه با اين دين و حقائق اساسي آن مخالفت و ضدّيّت دارند. در حيله‌گري با تلاش خستگي ناپذيري فرو ميروند و در پي نيرنگ پيوسته ميدوند، وكوچكترين مشابهت لفظي و مناسبت معنوي را غنيمت مي‌شمرند و از آن براي توافق مفهوم و مدلول آيۀ قرآني با هواهاي نفساني سود ميجويند و با زمزمۀ آيات‌، راه چاپلوسي مي‌پويند.

(وَيَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَمَا هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَيَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَهُمْ يَعْلَمُونَ)...

مي‏‎گويند كه آن از نزد خدا (‌نازل شده‌) است و با اينكه از سوي خدا نيامده است و به خدا دروغ مي‌بندند و حال آنكه مي‌دانند (‌كه دروغ ميگويند)‌...

اينگونه‌، علماء دين اسلام با اين دسته از اهل ‌كتاب ‌كه قرآن دربارۀ آنان سخن مي‏‎گويد برابرند. چه اين دردي نيست‌ كه تنها دامنگير اهل‌ كتاب باشد و بس. بلكه آفتي است كه هر ملّتي بدان مبتلا ميشود كه در ميان ايشان دين مفت و رايگان ويژۀ كساني ميگردد كه خويشتن را علماء دين مينامند، و كار بدانجا ميكشد كه دين با ارضاء هوي و ميلي از اهواء و اميال برابر و يكسان ميشود، هوي و ميلي‌ كه چاپلوسانه به خاطر كالا و خواسته‌اي از كالاها و واسته‌هاي زميني انجام ميگيرد! ... حرمت و احترام و رعايت عهد و پيمان از ميان برمي‏خيزد و تباهي ميگيرد تا بدانجا كه دل از دروغ گفتن بر خدا باكي نميدارد و از تحريف سخنان خدا و بدور داشتن آنها از مواضع اصلي به خاطر چاپلوسي از بندگان خدا، و همگامي با هو‌اها و هوسهاي منحرف ايشان كه با دين خدا برخورد دارد و با آن نميسازد، خوف و هراسي به خود راه نميدهد ...گوئي يزدان سبحان ‌گروه مسلمانان را از چنين لغزشگاه سرنگوني و پرتگاه بدشگوني بر حذر ميدارد كه منتهي به بازپس گرفتن امانت رهبري از بني‏اسرائيل گرديد.

اين دسته از بني‏اسرائيل -‌ چنانكه از مجموع اين آيات برمي‌آيد - دنبال جملاتي ازكتاب خدا ميگشتند كه داراي تعبير مجازي باشد. اين چنين جملاتي را پيچ ميدادند و به تغيير و تبديل آن دست مي‌يازيدند تا بعد از تأويل و تحريف‌، مفاهيمي را كه از آن استخراج ميكردند، با خواستهاي ايشان و اهواء دلشان هماهنگ بوده و بر آنها دلالت كند. بدين وسيله به عامّۀ مردم چنين تفهيم ميكردند كه اين مدلولها و معاني ساختگي جزو كتاب است‌، و زباني هم ميگفتند: اينها چيزي است كه خداوند فرموده است‌!

در صورتي‌ كه خداوند چنين چيزهائي را هرگز نگفته است‌. از جملۀ اهداف آنان در انجام چنين كارهائي اثبات الوهيّت عيسي عليه السلام و به همراه او الوهيّت "‌روح القدس‌" بود ... آنان معتقد به اقانيم ثلاثه‌، يعني‌: پدر و پسر و روح‌القدس بودند. اقانيم ثلاثه را نيز موجود يگانه‌اي ميدانستند كه يزدان - پاك از اوصافي‌ كه آنان او را بدان توصيف ميكردند - است‌. ايشان از عيسي عليه السلام سخناني را روايت ميداشتند كه مؤيد چيزي بود كه ادعاي آن را ميكردند. اين بود كه خداوند چنين تحريف و تأويلي را نمي‌پذيرد و آن را به خودشان برميگرداند و مي‌فرمايد: هر پيغمبري‌ كه خدا او را برگزيده و به خلعت نبوّت وي را افتخار بخشيده است و مأمور تبليغ ‌كار سترگ رسالت‌كرده است‌، هرگز به مردم دستور نميدهد كه او و فرشتگان را به خدائي گيرند. اصلاً چنين چيزي محال است‌:

(مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ (٧٩)

وَلا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (٨٠))...

هيح پيغمبري را نسزد كه خدا بدو كتاب و فرزانگي و پيامبري بخشد، آنگاه به مردمان گويد: به جاي خدا بندگان (‌و پرستش كنندگان‌) من باشيد، بلكه (‌به مردمان اين چنين مي‏‎گويد كه‌:‌) با كتابي كه آموخته‌ايد و درسي كه خوانده‌ايد مردماني خدائي باشيد (‌و جز او را بندگي نكنيد و نپرستيد)‌. و (‌هيچ پيغمبري‌) به شما فرمان نميدهد كه فرشتگان و پيغمبران را به پروردگاري خود گيريد. مگر (‌معقول است كه‌) شما را به كفر فرمان دهد بعد از آنكه (‌مخلصانه رو به خدا كرده‌ايد و) مسلمان شده‌ايد؟‌!...

هر پيغمبري بي‏گمان ميداند كه او بنده‌اي است‌، و اينكه خداي يگانه همو تنها پروردگار است‌. يزداني است كه بندگان همه با انجام عبوديّت و عبادتشان روي به درگاه او مي‌كنند و دست تضرّع به آستان او برمي‏دارند. پس چگونه ممكن ميشود كه پيغمبري براي خود ادّعاي الوهيّتي كن كه مقتضي عبوديّت مردمان براي او است! لذا هرگز پيغمبري به مردم نميگويدكه‌:

(كُونُوا عِبَادًا لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ…)‌...

بندگان من باشيد و بندۀ خداوند نباشيد...

ولي هر پيغمبري جز اين به مردمان نميگويد كه‌:

(كُونُوا رَبَّانِيِّينَ)… 

خداپرست باشيد…

مردماني خدائي‌، و خداپرستان و بندگان سر بر فرمان باشيد. تنها او را عبادت ‌كنيد و تنها او را بپرستيد، و تنها از او برنامۀ زندگي خود را دريافت داريد، تا خالصانه از آن او خواهيد شد و تنها سر تسليم به آستان او خواهيد برد و بدين وسيله "‌مردماني خدا‌ئي" خواهيد شد... به حكم آگاهيتان از كتاب آسماني و تدريس و تدرّس آن "مردماني خدائي" باشيد. چه مقتضي آگاهي از كتاب آسماني و بررسي و وارسي آن اين است‌. 

هيچ پيغمبري هرگز به مردم دستور نميدهد كه فرشتگان و پيغمبران را به خدائي‌ گيريد. زيرا هيچ پيغمبري به مردم دستور نمي‌دهد كه بعد از آنكه تسليم فرمان خدا شده‌اند و به آستانش چميده و كرنش برده‌اند و الوهيّت خداوندگار جهان را پذيرفته‌اند، راه كفر در پيش گيريد و كافر شو‌يد. در صورتي‌ كه او آمده ا‌ست تا مرد‌مان را به سوي خدا رهنمون شود، نه اينكه ايشان را سرگشته كند، و آنان را به سوي اسلام ارشاد نمايد، نه اينكه ايشان را به سوي‌ كفر رهنمود كند.

بنابراين آنچه را كه چنين دسته‌اي به عيسي - عليه‌السلام - نسبت ميدادند، محال و نامعقول است‌، و دروغي را كه بر خدا مي‏بستند و ميگفتند:"‌اين از سوي خدا است"‌، غير صحيح و نادرست ميباش