دانيم ‌كه  پيدايش  ذاتی  و  مستقلّی  دارد  و  در  نظام ‌گيتی از  مكانت  ويژه‌ای  برخوردار  است‌،  و  سائر  زندگان  از  چنين  اكرام  و  اعتباری  بهره‌مند  نميباشند!

به  هر  حال  اين  موضوع  ما،  در  اينجا  نيست‌،  بلكه  نگاه  گذرائی  بود كه  در  روند گفتار  لازم  می‌نمود  تا  بدين  وسيله  دفع  شبهه‌ای  شود كه  چه  بسا  در  اندرون  خواننده  دربارۀ  بحثی  كه  پيرامون  پيدايش  انسان  داشتيم  پديدار  گردد!

مهم  اين  است ‌كه  خداوند  در  اينجا  ما  را  از  پيدايش  رمز  حيات  باخبر  ميسازد،  هر  چند  هم  سرشت  اين  رمز  را  نشناسيم  و كيفيت  دميدن  آن  به‌ كالبد  مادۀ  مرده  را  نفهميم‌.

خداوند  متعال  خواست  كه  به  دنبال  پيدايش  آدم  بگونۀ  ذاتی  مستقيم‌،  راه  معيّنی  برای  تكرار  پيدايش  انسانی  پديد  آورد‌،  و  آن  راه  نزديكی  نر  و  ماده‌،  و گردهمائی تخمك  زن  و  سلول  جنسی  مرد  (‌يعنی‌:  اُووِلْ  و  اسْپِرْماتُوزُوئيد)  است‌،‌ كه  با  به  هم  رسيدن  آن  دو  باروری  انجام  ميگيرد،  و  توليد  نسل  امكان  می‌پذيرد؛  تخمك  زن  (‌يعنی‌،  اوول‌)  زنده  است  و  مرده  نيست‌،  و  همچنين  سلول  جنسی  مرد  (‌يعني‌:  اسپرماتوزوئيد)  هم  جاندار  و  پويا  است‌.

آنچه  مألوف  و  مرسوم  مردمان  بود  بر  اين  قاعده  به  پيش  رفت  ...  تا  آنگاه ‌كه  خداوند  خواست  اين  قاعدۀ  گزيده  را  در  فردی  از  آدميزادگان  بر  هم  زند،  و  او  را  بگو‌نه‌ای  پديد  آورد كه  نزديك  و  شبيه  به  پيدايش  نخستين  باشد،  اگر  هم  تماماً  مانند  آن  نباشد.  مادۀ  تنهائيی،  نفخه‌ای  را  دريافت  ميدارد كه  بدون  مقدّمه  حيات  را  می‌آفريند،  و  بر  اثر  آن  نفخه‌،  در  او  حيات  پديدار  ميشود!

آيا  اين  نفخه  همان‌ كلمه  است‌؟  آيا كلمه  عبارت  از  قصد  اراده  است‌؟  آيا  منظور  از كلمۀ  واژۀ  (‌كُنْ)،  است‌[4]. 

كه  گاهی  حقيقت  را  ميرساند  و گاهی ‌كنايه  از  قصد  اراده  است‌؟  آيا كلمه‌،  همان  عيسی  است‌،  يا  اينكه ‌كلمه  آن  چيزی  است‌ كه  بودن  او  از  آن  بود؟

همۀ  اينها  بحثهائی  است ‌كه  فايده‌ای  بجز  القاء  شبهه‌ها  به  دنبال  ندارد  ...  چكيدۀ  همۀ  اين  بحثها  اين  است‌ كه‌:  خداوند  خواست  حياتی  را  بيافريند كه  نـظير  نداشته  باشد.  چنين  حياتی  را  برابر  ارادۀ  مطلّقۀ  خود  بيافريد،  ارادۀ  مطلّقه‌ای ‌كه  با  نفخه‌ای  از  روح  متعلّق  به  خدا  حيات  را  می‌آفريند.  ما  آثار  حيات  را  می‏‎بينيم  ولی  ماهيّت  آن  را  نمی‌فهميم‌.  بايد  هم ‌كه  نفهميم‌،  زيرا كه  دانستن  آن‌،  در  انجام  وظيفۀ  خلافت  در  زمين  هيچگو‌نه  قدرتی  بر  قدرتمان  نمی افزايد.  چون  هيچگاه  آفرينش  حيات  جزو  تكاليف  خليفه‌گری  نبوده  و  نخواهد  بود!  بدين  منوال ‌كار  سهل  و  ساده  فهميده  ميشود،  و  وقوع  آن  شبهه‌ها  را  برنمی‌انگيزد!

فرشتگان  اينگونه  به  مريم  مژدۀ  ‌كلمه‌ای  را  ميدهند كه  از  سوی  خدا  است  و نامش  مسيح  عيسی  پسر مريم  است  ...  اين  مژده  جنس  عيسی  و  نام  و  نسب  او  را  در  بر  گرفته  است‌.  از  اين  نسب  فهميده  ميشود كه  نسبت  او  به  مادرش  بر  ميگردد  ...  علاوه  از  اين‌،  چنين  مژده‌ای  متضمّن  صفت  و  مكانت  او  در  پيشگاه  پروردگارش  ميباشد:

(وَجِيهًا فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ) (٤٥)

او  در  اين  جهان  و  آن  جهان  بلند  مرتبه  و  بزرگوار  و  از  زمرۀ  مقرّبان  است‌...

همچنين  اين  مژده  معجزه‌ای  را  در  بردارد كه  با  تولّد  عيسی  همراه  است‌:

(وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ )...

و  در  گهواره  با  مردم  سخن  ميگويد...

ديدگاهی  از  آيندۀ  او  را  هم  در  بردارد:

(وَكَهْلا)...

 و  د‌ر  ميانه  سالی...

نشانۀ  او  و كاروانی ‌كه  بدان  نسبت  ميرساند  نيز  در  اين  مژده  نهان  است‌:

(وَمِنَ الصَّالِحِينَ) (٤٦)

و  از  زمرۀ  صالحان  است‌...  

امّا  مريم‌،  دوشيزۀ  پاكيزۀ  پاكدامنی ‌كه  مقيّد  به  مرسوم  و  مألوف  بشر  در  زندگی  است‌،  چنين  مژده‌ای  را  همانگو‌نه دريافت  داشت‌ كه  دختری  آن  را  دريافت  ميدارد.  رو  به  سوی  پروردگارش  نمود  و  به  درگاهش  مناجات  آغاز  كرد  و  چشم  به  بارگاه‌ كبريائيش  دوخت  و  به  زاری  از  خدا  خواست ‌كه  اين  چيستان  را  برای  او  حلّ ‌كند كه  خرد  انسان  را  حيران  و  ويلان  ميكند:

(قَالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ )

گفت‌:  پروردگارا!  چگونه  مرا  فرزندی  خواهد  بود  در  حالی  كه  انسانی  با  من  نزديكی نكرده  است‌؟‌!...

پاسخ  بدو  رسيد  و  او  را  متوجّه  حقيقت  ساده‌ای ‌كرد كه  انسانها  به  سبب  خو  و  الفت  زيادی ‌كه  به  اسباب  و  مسبّبات  ظاهری  دارند  از  آن  غافل  خواهند  شد  و  به  علّت  دانش  انديشان  و  مألوف  و  مرسوم  محدودشان  از  آن  بی‏خبر  خواهند  گشت‌:

(قَالَ كَذَلِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) (٤٧)

گفت‌:  اينگونه  هر  چه  را  بخواهد  می‌آفريند،  و  هنگامی  كه  ارادۀ  چيزی  كشد  (‌و  بخواهد  پديد  آيد)  فقط  بدان  ميگويد:  پديد  آيی؛  پس  (‌بی‌درنگ‌)  پديد  ميآيد...هنگامی ‌كه ‌كار  به  اين  حقيقت  اوّليه  برگشت  داده  ميشود،  شگفت  از  ميان  بر  می‌خيزد  و  حيرت  و  سرگشتگی  برطرف  ميشود،  و  دل  اطمينان  مي‏یيابد  و  آرام  می‏‎گيرد،  و  انسان  به  خود  می‌آيد  و  با  شگفتی  از خويشتن  می‌پرسد:  چگونه  من  از  ايـن‌ كار  سرشتی  آشكار  و  معقول  و  زودفهم  در  شگفت  شده‌ام  و  تعجّب ‌كرده‌ام‌؟!  قرآن  اينگونه  بينش  اسلامی  را  دربارۀ  چنين  حقائق  بزرگ  پديدار  ميكرد  و  به  همين  سادگی  سرشتی  زود  فهم‌،  پرده  از  آنها  به  يكسو  ميزد،  و  بدين  منوال  شبهه‌هائی  را  ميزدود كه  فلسفه‌های  پيچيده  آنها  را  پيچ  ميدادند  و  دشوار  مينمودند.  ولی  قرآن  با  راههای  فطری  و  ساده  گره  از كارها  ميگشود  و  آنها  را  در  آئينۀ  صاف  دلها  و  عقلها  بطور  يكسان  جلوه‌گر  ميساخت  و  استوار  ميداشت‌.

آنگاه  فرشته  مژده‌ای  را كه  به  مريم  ميدهد  دنبال  ميكند  و  او  را  بدين  مژده‌ كه  خداوند  وی  را  برای  به  دنيا  آوردن  بی‏نظير  چنين  آفريدۀ  شريفی  برگزيده  است  افتخار  می‏بخشد  و  بدو  ميگويد كه  چگونه  اين  آفريده  در  ميان  بنی‏اسرائيل  زندگی  خود  را  بسر  می‏‎برد  ...  در  اينجا  است  كه  مژده‌ای  كه  به  مريم  داده  ميشود،  با  آغاز  شدن  تاربخ  مسيح  به  هم  می‌آميزد،  و  در  روند گفتار  واحدی  به  هم  ميرسند،  و  همانگونه ‌كه  روش  قرآن  است  گوئی  هر  دوی  آ‌نها  هم  اينك  رخ  ميدهند:

(وَيُعَلِّمُهُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإنْجِيلَ) (٤٨)

و  بدو  خط  و  كتابت‌،  و  دانش  راستين  و  سودمند،  و  تورات‌،  و  انجيل  می آموزد...

شايد  مراد  از  (كتاب)‌،  ،‌كتابت  و  نوشتن  باشد.  شايد  هم  منظور  از  آن  خود  تو‌رات  و  انجيل  باشند،  و  عطف  آن  دو  بر كتاب‌،  عطف  بيان  بشمار  آيد.  حكمت  هم  حالتی  در  نفس  است‌ ك