د.  او  با  عدل  و  داد  ملك  و  دارائی  را  به  هر كس ‌كه  اراده ‌كند  ميدهد،  و  ملك  و  دارائی  را  از  هر  كس ‌كه  بخو‌اهد  بازپس  ميگيرد.  همو  با  عدل  و  داد  هر كه  را  بخواهد  عزّت  و  قدرت  می‌بخشد، ‌و  هر كه  را  بخواهد  خوار و  رسوا  ميسازد.  در  همۀ  احوال  خير حقيقتی ‌نهفته  است‌.  و  اين  مشيّت  مطلق  و  قدرت  مطلق  است ‌كه  چنين  خيری  را  در  همه  حال  تحقّق  می‏بخشد.
(بِيَدِكَ الْخَيْرُ) (‌خير  در دست  تو  است‌)‌.  (إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ).  (‌بيگمان  تو  بر  هر  چيز  توانائی‌)‌.
اين  قيمومت  و  توليت  امور  انسانها،  و  اين  چرخاندن  امورشان  با  خير  و  خوبی،  جز  بخشی  از  قيمومت  و  توليت  بزرگی  نيست‌ كه  بر  امور  جهان  و  زندگی  بطور  كلّی  نظارت  و  مراقبت  دارد.
(تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَتَرْزُقُ مَنْ تَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ) (٢٧)
 (‌بخشی  از)  شب  را  جزو  روز  ميگردانی  (‌و  بدين  سبب  شبها  كوتاه  و  روزها  دراز  ميگردند)  و  (‌بخشی  از)  روز  را  جزو  شب  ميگردانی  (‌و  لذا  روزها  كوتاه  و  شبها  دراز  ميشوند)  و  زنده  را  از  مرده  پديد  ميآوری  و  مرده  را  از  زنذه‌،  و  به  هر كس  كه  بخواهی  بدون  حساب  روزی  می‌بخشی‌...
تعبيری كه  اين  حقيقت  بزرگ  را  به  تصوير  ميكشد  ،‌دل  و  عقل  و  چشم  و گوش  و  همۀ  حواس  را  پر  ميكند.  اين  حركت  نهان  متداخل‌،  حركت  فرو  بردن  شب  در  روز  و  فرو كردن  روز  در  شب‌،  بيرون  آوردن  زنده  از  مرده  و  بيرون  آوردن  مرده  از  زنده‌...  حركتی  است ‌كه  بر  دست  قدرت  خدا  انجام  می‌پذيرد  و  جای  شك  و  ستيزی  در  آن  باقی  نميماند  اگر  دل  بيداری  و  هوشياری ‌كند،‌ و  گوش  صدای  ژرف  و  راستين  فطرت  را  بشنود.
حال  معنی  فرو  بردن  شب  در  روز  و  فرو كردن  روز  در  شب  عبارت  باشد  از كاستن  از  اين  و  افزودن  بر  آن‌،  و  افزودن  بر  اين  و كاستن  از  آن‌،  بر اثر گردش  فصول‌...  يا  اينكه  عبارت  باشد  از  فرو  خـزيدن  اين  در  آن  براثر  پيدايش  تاريكی  در  شامگاهان  و  دميدن  سپيده  در  سحرگاهان‌...  چه  اين  معنی  و  چه  آن  مفهوم  يكی  است‌.  زيرا  دل  دست  قدرت  خدا  را  می‌بيند كه  دارد  افلاك  را  ميگرداند،  و  اين‌ كرۀ  تاريك  را  به  پيش  آن ‌كرۀ  روشن  ميدارد  و  بر گرد  آن  ميچرخاند،  و  مكانهای  تاريكی  و  مكانهای  روشنی  را  زيرو  رو  مينمايد...كم‌كم  تاری  شب  به  روشنی  روز  تبديل  ميشود،  و  آرام  آرام  صبح در  غياب  ظلمت  نفس  ميكشد...  در  آغاز  زمستان  روز  از  شب  ميخورد  و  اندك  اندك  دراز  ميشود.  و  در  آغاز  تابستان  شب  از  روز  میخو‌رد  و  اندك  اندك  دراز  ميگردد...  چه  ای  و  چه  آن‌،  حركتی  است ‌كه  هيچ‌ كسی  ادّعاء  ندارد  كه  او  رشته‌های  باريك  و  نهان  آن  را  در  دست  دارد،  و  هيچ  عاقلی  ادّعاء  نميكند كه  چنين  حركت  و گردشی  خود  به  خود  و  بدون  تدبّر و تصرّف  مدبّری  ادامه  مي‏‎يابد.
زندگی  و  مرگ  هم  اين  چنين  است‌،  يكی  به ‌كندی  و  به  تدريج‌،  به  اندرون  ديگری  فرو  می‌لغزد.  هر  لحظه‌ای ‌كه  بر  موجود  زنده  ميگذرد  مرگ  در كنار  زندگی  به  پيكرش  ميدود و  مرگ  برخی  از  هستی  وی  را  در  برميگيرد  و  زندگی  نو  در  وجودش  می‌آغازد.  سلولهای  زنده‌ای  از  هستی  او  رخت  بر‌می‌بندند،  و  سلولهای  تازه‌ای  در  او  پديد  ميآيند  و  به  تلاش  می پردا‌زند.  آنچه  از  وجودش  رخت   برمـی‌بندد  و  مـيميرد،  در  چرخش  ديگری  به  زندگی  برمی‏گردد.  و  آنچه  از  هستی  وی  پديدار  ميشود  و  حيات  می‏‎يابد،  در  چرخش  ديگری  به  مرگ  بـرميگر‌دد...  ايـن  دگرگونی  در  هستی  موجود  زنده‌ای  صورت  ميگيرد...  سپس  دائرۀ  آن  وسعت  می‏‎يابد  و  همۀ  هستی  موجو‌د  زنده  را  در  بر  ميگرد،  و  اين  بار  سلولهای  هستی  وی  به  ذرّاتی  بدل  ميشود  و  چنين  ذرّاتی  تركيب  ديگری  می‌پذيرد  و  آنگاه  به  جسم  موجود  زنده ای  فرو  ميروند  و  بار  ديگر  جان  ميگيرند  و  دوباره  زندگی  به  پيكرشان  ميدود...  بر  اين  منوال  ايـن  چرخش  هميشگی  در  هر  لحظه‌ای  از  لحظات  شب  و  روز  در  جريان  است‌...و  هيچ  انسانی  ادّعاء  نميكند كه  او  است  كه  چيزی  از اينها  را  انجام  ميدهد.  و همچنين  هيچ  عاقلی  هم‌ گمان  نميبرد كه  اينها  تصادفی  و بدون  تدبير  و  تصرّفی  انجام  ميگيرند.
حركتی  است ‌كه  در  سراسر  پيكرۀ  جهان  هستی  و  همچنين  در  وجود  هر  موجود  زنده‌ای  در  جريان  است‌.  حركتی ‌كه  پنهان  و  ژرف  و  دقيق  و  سرسام‌آور  است‌،  و دست  قدرت  قادر متعال  و مبدع  لطف  مدبّری  را  می‌نماياند.  پس  چگو‌نه  انسانها  ميكوشند كه  تدبير  و تصرّف  امورشان  را  از  دست  اختيار  خداوند  لطيف  و  مدبّر  جهان  بدور  دارند؟  و  چگونه  برای  خود  نظامها  و  سيستمهائی  از  ساختۀ  هواها  و  هـوسهايشان  را  برميگزينند،  در  جايگه  وجودشان  پاره‌هائی  از  اين  هستی  و  جهانی  است ‌كه  خداوند  حكيم  و  خبير  آن  را  نظم  و  نظام  می‏بخشد؟  همچنين  چگو‌نه  برخی  از  آنان  برخی  ديگر  را  بندگان  خود  ميدانند،  و بعضی  از  آنان  بعضی  ديگر  را  خداوندگاران  خويش  ميشمارند،  در  حالی ‌كه  رزق  همگا‌ن  در  دست  خدا  و  جملگی  ايشان  روزيخوار  اويند؟!
(وَتَرْزُقُ مَنْ تَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ) (٢٧)
به  هر  كس  كه  بخواهی  بدون  حساب  روزی  می‌بخشی...  اين  امر  لمس  و  پسوده‌ای  است ‌كه  دل  -  را  متوجّه  حقيقت  بزرگی  مينمايد.  حقيقت  الوهيّت  يگانه‌.  حـقيقت  قيمومت  يگانه.  حقيقت  فاعليّت  يگانه‌.  حقيقت  تدبير  يگانه.  حقيقت  مالكيّت  يگانه.  حقيقت  عـطاء  يگانه‌.  و  سرانجام  اين  حقيقت‌ كه  ديانت  را  نسزد  -  خداوند  قيّوم‌،  مالك  ملك‌،  عزّت  بخش  و  خواركننده‌،  زنده  كننده  و  ميراننده‌،  عطاء  دهنده  و  بازگيرنده‌،  مدبّركار  و  بار  جهان  و  مردمان  در  همه  حال  و  زمان  از  روی  دادگری  و  خيرخواهی  آنان‌.
*اين  لمس  و  پسوده  دشمن  داشتن  و كراهتی  را  مؤكّد  ميدارد كه  در  بخش گذشته  بيان  شد  راجع  به ‌كسانی ‌كه  بهره‌ای  از كتاب  آسمانی  بديشان  داده  شده  است‌،  ولی آنان  پشت  ميكنند  و  از  داوری  بردن  به  سوی ‌كتاب  خدا  روی  ميگردانند، ‌كتابی ‌كه  در  برگيرندۀ  برنامۀ  خدا  برای  بشريّت  است‌،  و  برنامۀ  خداگردانندۀ  همۀ ‌كار  و  بار  جهان  و  جملگی ‌كا‌ر  و  بار  مردمان  است‌...  در  همين  حال  اين  لمس  و  پسوده  مقدّمه  چينی  و  زمينه‌سازی  ميكند  برای  تحذير  و  تهديدی ‌كه  در  بخش  بعدی  ميآيد  و  در  بارۀ  اينكه  مؤمنان  به ‌جای  بـه ‌دوستی  گرفتن  مؤمنان‌،  كافران  را  به ‌دوستی  ميگيرند  و  اين ‌كار  ناشايستی  است كه  نبايد  از  آنان  سرزند،  زيرا كه  در  اين  جهان ‌كافران  هيچگو‌نه  شوكت  و  عزّت  و  قدرتی  ندارند،  و كارها  همه  در  دست  قدرت  خدا  است  و  همو  سرپرست  مؤمنان  است  و  اين  امر  جز  او كسی  را  