داشت‌)‌...
اين  اختلاف‌،  از  جهل  به  حقيقت  امر  ناشی  نبود.  زيرا كه  آگاهی  قاطعانه‌ای  در  بارۀ  وحدانيّت  خدا،  يكتائی  الوهيّت‌،  سرشت  بشريّت،  و  حقيقت  عبوديّت‌،  بديشان  رسيده  بود...  ولی  آنان  به  سبب  (ستمگری  و  سركشی  ميان  خويش‌)  و  ظلم  و  تعدّی‌،  اختلاف  ورزيدند. اين  هم  وقتی  بود  كه  از  عدل  و  داد  خدا كناره‌گيری ‌كردند  و  ازآن  دست  برداشتند،  عدل  و  دادی ‌كه  عقيده  و  شريعت  و  كتاب‌های  خداوند  آن  را  در  بر  ميگيرند.
در  آنچه  قبلاً  از  مؤلّف  معاصر  مسيحی  روايت  ‌كرديم  مشاهده  نموديم ‌كه  امواج  سياسی  چگو‌نه  اين  اختلاف  مذهبی  را  پديد  ميآورد.  اين  هم  جز  نمونه‌ای  از  چيزهای  فراوانی  نيست ‌كه  در  زندگانی  يهوديان  و  مسـحيان  بسی  تكرار  شده  است‌.  همچنين  ديديم ‌كه  چگونه  اهالی  مصر  و  شام  و  مردمان  دور  و  بر  آنجاها  از  حكومت  رومانی  ببزار  و گريزان  بودند  و  اين  امر  سبب  نپذيرفتن  مذهب  رسمی  رومانی  از  جانب  ايشان‌ گرديد  و  اين ‌كار  ا‌نگيزه‌ای  شد  تا  خودشان  مذهب  ديگری  را  دست  و  پا  كنند  و بد‌ان  بگروند.  از  سوی  ديگر  ديديم ‌كه  چگونه  يكی  از  پادشاهان  رومی  ميكوشيد  تا  ميان  نواحی  مختلف  كشورش  اتّحاد  و اتّفاق  برقرار  سازد،  و  اين  انگيزه‌ای  شد  برای  اينكه  او  اقدام  به  پديد  آوردن  مذهب  ميانه‌روی  كند  كه  گمان  میبرد  با  اين  كار  ميتواند  اهداف  را  جملگی  به  هم  پيوند  داده  و  ميان  انديشه‌های  گوناگون  شهروندان  ارتباط  برقرار  سازد...  گويا  عقيده  بازيچه‌ای  است  كه  در كشمكشهای  سياسی  و  مملكتی  ميتوان  از  آن  استفاده  نمود  و  سود  جست‌.  اين  است  ستمی ‌كه  زشت‌ترن  ستم  بشمار  است‌.  ستمی ‌كه  آن  را  از  روی  هدف  و  آگاهی  روا  ميدارند.
بر اين  اساس  است ‌كه  تهديد  هولناك  درهم ‌شكننده‌ای  در  جای  مناسب  خود  سر  ميرسد:
(وَمَنْ يَكْفُرْ بِآيَاتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ) (١٩)
كسی  كه  به  آيات  خدا  (‌اعـم  از  آيات  ديدنی  در  آفاق  و  انفس‌،  يا  آيات  خواندنی  در  كتابهای  آسمانی  پشت  كند  و)  كفر  ورزد  (‌بداند  كه‌)  بيگمان  خداوند  حسابرسی  ميكند...
خداوند  اختلاف  را  در  بارۀ  حقيقت  توحيد كفر  شمرده  است‌،  و كافران  را  با  سرعت  حسابرسی  تـهديد كرده  است‌،  تا  اينكه  مهلت  دادن  و  فرصت  بخشيدن  بديشان  فرا  رسيدن  مرگ،  مايۀ  لجاجت  و  پافشاری  بيشتر  ايشان  در كفر  و  انكار  و  اختلاف  نشود.
آنگاه  خداوند  به  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم خود،  سخن  قاطعانه  را  ميآموزد  و  در  موقعيّتی ‌كه  با  همۀ  اهل ‌كتاب  و  مشركان  دارد،  داوری  نهائی  را  بدو  تلقين  ميكند.  تا كار  را  با  آنان  از  روی  حجّت  و  برهان  خاتمه  بخشد،  و  سر  و كارشان  را  بعد  از  آن  به  خدا  حواله  و  ايشان  را  بدو  واگذارد،  و  در  راه  مشخّص  و  روشن  خود،  سرافرازانه  و  منحصر  به  فرد  گام  بردارد:
(فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ وَقُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالأمِّيِّينَ أَأَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ) (٢٠)
پس  اگر  با  تو  به  ستيزه  پرداختند  بگو:  من  و كسانی  كه  از  من  پيروی  نموده‌اند  خويشتن  را  تسليم  خدا  كرده‌ايـم  و  رو  بدو  نموده‌ايم‌.  و  بگو  به  اهل  كتاب  (‌يعنی  يهوديان  و  مسيحيان‌)  و  به  بيسوادان  (‌يعنی  مشركان  عرب‌)  :  آيا  شما  تسليم  شده‌ايد؟  اگر  تسليم  شوند  بيگمان  هدايت  يافته‌اند  (‌و  راه  را  از  چاه  باز  شناخته‌اند)  و  اگر  سرپيچی  كنند  (‌نگران  مباش‌،  زيرا)  بر  تو  ابلاغ  (‌رسالت‌)  است  و  بس‌،  و  خدا  بينا  به  (‌اعمال  و  عقائد)  بندگان  است‌...
بيش  از  آنچه ‌گذشت‌،  نيازی  به  توضيح  نميیباشد.  زيرا  يا  اعتراف  به  وحدت  الوهيّت  و  قيمومت  است‌،‌ كه  در  اين  صورت  بايد  تسليم  شد  و  پيروی ‌كرد.  و  يا  دشمنانگی  و  پيكار  است‌،  كه  در  اين  صورت  نه  توحيدی  در  ميان  است  و  نه  تسليمی‌.
از  اينجا  است ‌كه  خداوند  بزرگوار  به  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم‌ خود،  يك  سخن  ميآموزد  و  اين  سخن  عقيدۀ  او  را  و همچنين  برنامۀ  زندگانی  او  را  روشن  و  آ‌شكار  ميسازد:
(  اگر  با  تو  به  ستيزه  پرداختند  )‌...  يعنی  در  توحيد  و  در  دين‌...  (‌پس  بگو  :  خويشتن  را  تسليم  خدا كرده‌ايم‌،  من  و  كسانی ‌كه  از  من  پيروی  نموده‌اند)‌.
اين  اعتقاد  محمّد  صلّی الله عليه وآله وسلّم  و  روش  زنـدگی  او  است‌.  مسلمانان  هم  پيرو  و  مقلّد  اعتقاد  و  روش  زندگی  او  هستند...  پس  در  اين  صورت  او  بايد  از  اهل ‌كتاب  و  بيسوادان  بپرسد،  ليكن  پرسش  او  پرسش  روشنگری  و  جداسازی  و  دادن  نشان  ويژه  به  دو  جناح  و  اردوگاه  است  با  وضوح  و  روشنی  و  بدون  هيچ  اختلاط  و  اشتباهی  در  اين  امر:     .
(وَقُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالأمِّيِّينَ أَأَسْلَمْتُمْ )
بگو  به  اهل  كتاب  (‌يعنی  :  يـهوديان  و  مسيحيان‌)  وبه  بيسوادان  (‌يعنی  مشركان  عرب‌)‌:  آيا  شما اسلام  را  پذيرفته‌ايد؟‌.
ايشان  همه  يكسانند،  چه  اينان  و  چه  آنان‌.  مشركان  و  اهل ‌كتاب  جملگی  به  اسلام  - بگو‌نه‌ای ‌كه  معنی ‌كرديم  و  بيان  داشتيم  - دعوت  شده‌اند.  دعوت  شده‌اند  تا  به  توحيد  ذات  خدا  و  وحدت  الوهيّت  و  وحدت  قيمومت  اقرار كنند.  دعوت  شده‌اند  تا  بعد  از  اين  اقرار،  به  خشوع  و  خضوع  بگروند كه  لازمۀ  چنين  اقراری  است‌.  چنين  خشوع  و  خضوعی  عبارت  از  حاكم ‌كردن ‌كتاب  خدا  و  برنامۀ  او  در  زندگی  است‌.
(فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا )...
پس  اگر  اسلام  را پذيرفته  باشند،  بيگمان  هدايت  يافته‌اند  (‌و  راه  را  از  چاه  باز  شناخته‌اند)‌...
چه  هدايت  تنها  در  يك  شكل  مجسّم  و  نمودار  ميشود.  آن  هم  شكل  اسلام  است‌.  اسلام  بدان  حقيقت  و  سرشتی  كه  دارد.  نه  شكل  ديگری‌،  و  نه  جهان بينی  ديگری‌،  و  نه  برنامۀ  ديگری  كه  راهيابی  در بر داشته  باشد،  وجود  ندارد...  بلكه  جز  آن‌:  ضلالت  و  جاهليّت  و  سرگشتگی  و  انحراف  و كجروی  است‌:
(وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاغُ )
و  اگر  سرپيچی  كنند  (‌نگران  مباش‌،  زيرا)  بر  تو  ابلاغ  (‌رسالت‌)  است  و  بس‌.
وقتی كه  ابلاغ  رسالت  شد،  وظيفۀ  پيغمبر  صلّی الله عليه وآله وسلّم  ‌و كار  او،  پايان  ميگيرد.  امّا  اين  پيش  از  آن  بوده  است‌ كه  خداوند  او  را  به  جنگ ‌كسانی  فرمان  دهد كه  اسلام  را  نمی‌پذيرند  تا  به  يكی  از  دو  چيز  برسند:  يا  اينكه  تنها  تعهّد كنند  كه  از  نظام  اين  دين  اطاعت  نمايند كه  در  شكل  پرداخت  جزيه  نمودار  ميگردد...  زيرا كه  اكراه  و  اجباری  بر  پذيرش  عقيده  در  ميان  نيست‌.
(وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ) (٢٠)
خدا  بينا  به  (‌اعمال  و  عقائد)  بندگان  است