إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ).

می‌گویند: وای بر ما! ما ستمگر بوده‌ایم (‌و با کفر ورزیدن بر خود ستم کرده‌ایم‌، و هم اینک به آتش می‌سوزیم )‌.

امّا کار ازکارگذشته است‌، و فرصت توبه و بازگشت نمانده است‌. پس هرچه می‌خواهند بگذار بگویند. آنان به خود واگذارده می‌شوند و به ترک ایشان می‌گویند. بگذار سخن بگویند و فریاد بزنند تا کارکاملا اجراء می‌شود، و دمها و بازدمها قطع و خاموش می‌گردد:

(فَمَا زَالَتْ تِلْكَ دَعْوَاهُمْ حَتَّى جَعَلْنَاهُمْ حَصِيدًا خَامِدِينَ).

پیوسته این‌، فریاد ایشان خواهد بود (‌و «‌وای بر ما» را تکرار می‌کنند) تا این که آنان را درویده و فروافتاده می‌نمائیم (‌و ایشان را از پای می‌اندازیم و هلاکشان می‌سازیم).

چه درویده‌هائی که آدمیزادند! درویده ها و فروافتاده‌هائی که جان در پیکر ندارند؛ درویده‌ها و فروافتاده‌هائی‌که تا چند لحظه پیشتر از حرکت و جنبش موج می‌زدند، و حیات در وجودشان متلاطم بود!

*در اینجا روند قرآنی میان عقیده‌ای‌که سخن از آن گذشت‌، و قوانین و سنن آن‌که بر عقیده جاری می‌گردد، و قوانین و سننی‌که تکذیب‌کنندگان را فرامی‌گیرد، و میان حق و حقیقت بزرگ و جد و جدیت اصیلی‌که سراسر هستی بر آن دوتا استوار و پایدار می‌گردد، و آفرینش آسمانها و زمین در طرح و نقشه خود با آن دو تا می‌آمیزد.

زمانی که مشرکان چیز تازه‌ای از قرآن بر آنان نازل می‌گردد، با لهو و لعب پذیره قرآن می‌روند، و از حق و حقیقت و جد و جدیتی‌که درکار است غافل و بی‏خبر می‌شوند، و از روز نزدیک حساب وکتاب خویشتن را به غفلت می‌زنند، و بی‏اطلاع از چیزی می‌گردندکه منتظر تکذیب‌کنندگان مسخره‌کننده و استهزاء‌پیشه است ... در همان زمان‌، قانون و سنت خدا مستمر و نافذ است‌، و با حق و حقیقت بزرگ و جد و جدیت اصیل مرتبط است‌:

(وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالأرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لاعِبِينَ. لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ. بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ).

ما که آسمان و زمین و آنچه در میان آنها است برای بازی و شوخی نیافریده‌ایم (‌و بیهوده و بی‌هدف ساخته و پرداخته نساخته‌ایم‌. به فرض محال‌) اگر می‌خواستیم سرگرمی انتخاب کنیم‌، چیزی مناسب خود انتخاب می‌کردیم (‌و لهو و لعب خدایانه‌ای برمی‌گزیدیم‌)‌. ولی ما چنین کاری را نمی‌کنیم بلکه (‌ما چنین نمی‌خواهیم و) حق را به جان باطل می‌اندازیم‌، و حق مغز سر باطل را از هم می‌پاشد و باطل هرچه زودتر محو و نابود می‌شود. وای بر شما (‌ای کافران‌) به سبب توصیفی که می‌کنید (‌از بی‌هدفی جهان‌، و از افترائی که بر خدا و فرستاده یزدان می‌بندید)‌.

خداوند سبحان این جهان را برای حکمت آفریده است نه برای لهو و لعب‌. و جهان را با حکمت می‌گرداند، نه این‌که ناسنجیده و سرسری و از روی هوا و هوس بگردد و بچرخد و اداره بشود. با همان جدی و حقی‌که آسمانها و زمین و هر چیزی راکه در میان آنها است آفریده است‌، پیغمبران را روانه کرده است‌، وکتابها را نازل نموده است‌، و فرائض و واجبات را تعپین کرده است‌، و تکالیف و وظائف را مقرر و معین داشته است ... جدی بودن در سرشت این جهان اصیل است‌. جدی بودن در اداره‌کردن وگرداندن این جهان اصیل است‌، و در عقیده‌ای که خداوند آن را برای مردمان خواسته است اصیل است‌، و در حساب وکتابی‌که پس از مرگ با مردمان دارد نیز اصیل است‌.

اگر خداوند سبحان می‌خواست سرگرمی انتخاب کند، چیزی مناسب حال خود انتخاب می‌کرد و لهو و لعب خدایانه‌ای برمی‌گزید، لهو و لعبی با شان و مقام او بخواند و متعلق به چیزی وکسی از آفریده‌ها و پدیده‌های فناپذیر نباشد.

این‌کار، فرض و انگاره‌ای برای مجادله و مباحثه است و بس‌:

(لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا).

(‌به فرض محال‌) اگر می‌خواستیم سرگرمی انتخاب کنیم‌، چیزی مناسب خود انتخاب می‌کردیم....

حرف «‌لو» همان‌گونه که نحویان می‌گویند، برای امتناع است‌. معنی امتناع وقوع فعل جواب را می‌دهد، به خاطر امتناع وقوع فعل شرط ... خدا نخواسته است‌که سرگرمی و لهو و لعب را در پیش گیرد، پس سرگرمی و لهو و لعبی در میان نیست‌. آن را نه برای خود خواسته است و نه برای چیزی غیر خود، و همه چیز جدی است و شوخی‌بردار نیست‌.

هرگز هم چنین چیزی روی نخواهد داد و در میان نخواهد بود، چون خداوند سبحان از اول همچون چیزی را اراده نفرموده است و نخواسته است‌، و اراده و مشیت خود را اصلا متوجه آن ننموده است‌:

(إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ).
ما چنین کاری را نمی‌کنیم‌.

»‌ان‌» حرف نفی است و به معنی «‌ما» نافیه است‌. این جمله‌، اراده کردن و خواستن همچون چیزی را از همان سرآغاز کار رد و نفی می‌کند.

این سخن فرض محالی است‌که در مجادله و مباحثه مرسوم است و برای بیان حقیقت صرف می‌آید ... و آن حقیقت این است که آنچه به ذات خداوند سبحان تعلق گیرد، قدیم است نه حادث‌، و باقی است نه فانی‌. پس اگر خداوند سبحان می‌خواست لهو و لعب و سرگرمی را انتخاب‌کند، همچون لهو و لعب و سرگرمی‌ای حادث نمی‌بود، و به چیز حادثی همچون آسمان و زمین و هرچه در میان آنها است تعلق نمی‌گرفت و مربوط نمی‌شد، چه همه اینها حادث هستند ... بلکه ذاتی می‌شد و از جانب خود ایزد سبحان می‏بود، و درنتیجه ازلی و باقی و ابدی و سرمدی می‌گردید، چون به ذات ازلی و باقی و ابدی و سرمدی متعلق می‌شد.

قانون مقرر و سنت مستمر این چنین است‌که سرگرمی و لهو و لعبی در میان نباشد. بلکه همه چیز و همه‌کار جدی و حق باشد. حق اصیل هم بر باطل عارضی می‌تازد و آن را مغلوب و مقهور می‌سازد:

(بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ).

بلکه (‌ما چنین نمی‌خواهیم و) حق را به جان باطل می‌اندازیم‌، و حق مغز سر باطل را از هم می‌پاشد و باطل هرچه زودتر محو و نابود می‌شود.

حرف «‌بل‌» برای عدول از سخن درباره موضوع لهو و لعب و سرگرمی‌، و پرداختن به سخن درباره واقعیت مقرر و معینی است‌که قانون و سنت یزدان آن را ساری و جاری می‌سازد و قانون و سنت او مقتضی آن است‌. و آن غلبه حق و میدان خالی‌کردن و از میان به در رفتن باطل است‌.

تعبیر قرآنی این قانون و سنت را به صورت محسوس و ملموس و زنده و پویا ترسیم می‌کند. انگار حق توپی در دست قدرت یزدان است‌، و آن را به سوی باطل شلیک می‌کند، و مغز سر باطل را بر زمین می‌ریزد، و باطل نابود و هلاک می‌شود و از میان می‌رود.

این قانون و سنت مقرر و مشخص است‌. حق در سرشت هستی اصیل است‌، و در هستی وجود ژرف است‌. باطل از سرشت این هستی‌کاملا مطرود و منفور است‌. باطل عارضی است‌. نه اصالتی در آن ا‌ست‌، و نه سلطه و قدرتی دارد. خ