ران کفرپیشه به این هم اکتفاء نمی‌کنند که می‌گویند: محمّد انسان عادی است و پیغمبر نبوده‌، و قرآن هم جادوئی بیش نیست‌) بلکه می‌گویند: (‌قرآن‌) خوابهای آشفته و پراکنده‌ای بیش نیست‌، نخیر اصلا او شاعری است (‌و قرآن مجموعه‌ای از تخیلات شاعرانه خودش می‌باشد)‌.

آنان درباره قرآن بر اظهار صفتی استوار و ماندگار نشدند، و بر ارائه رای و نظری همعقیده و همصدا نگردیدند. زیرا آنان نیرنگ می‌زدند و می‌کوشیدند که نسبت به تاثیر قرآن به عناوین مختلف علت‌تراشیها و نیرنگبازیها کنند، تاثیری که دلهایشان را به لرزه درمی‌انداخت و درونشان را متزلزل می‌کرد. امّا کاری از دستشان ساخته نبود. این بودکه از ادعائی به ادعای دیگری منتقل می‌شدند، و از علت‌تراشی‌ای به علت‌تراشی دیگری می‌گرائیدند، و درکارشان حیران و سرگردان بودند، و سخن و اندیشه واحدی را و مسیر و خط سیر یگانه‌ای را نداشتند و نمی‌پیمودند ... گذشته از این‌، می‌خواستند خویشتن را از تنگنا به در آورند. در این راستا درخواست می‌کردند بجای قرآن معجزه و خارق‌العاده‌ای از معجزات و خوارق عادات پیشینیان بر‌ای ایشان آورده شود:

(فَلْيَأْتِنَا بِآيَةٍ كَمَا أُرْسِلَ الأوَّلُونَ).

(‌اگر راست می‏‎گوید که محمّد فرستاده خدا است‌) او معجزه‌ای را به ما ارائه دهد که (‌از جنس معجزاتی باشد که‌) پیغمبران پیشین (‌از خود نموده و) با آن فرستاده شده‌اند. 

درگذشته‌ها که معجزات و خوارق عادات از سوی خدا آمده است و به مردمان نشان داده شده است‌، مردمانی که آنها را دیده‌اند و بدانها ایمان نیاورده‌اند، هلاک و نابود گردیده‌اند، برابر قانون و سنتی‌که در هلاک‌کردن و نابود گرداندن تکذیب‌کنندگان معجزات و خوارق عادات‌، تخلف‌ناپذیر است‌:

(مَا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا).

مردمان پیشینی که قبل از ایشان بوده‌اند (‌و تقاضای معجزات گوناگون نموده‌اند) هرکدام که ایمان نیاورده‌اند نابودشان کرده‌ایم‌.

این قانون و سنت بر این روال و بدین منوال است‌: کسانی‌که دشمنانگی و سرکشی نگذارد به معجزاف و خوارق عاداتی ایمان بیاورند که به پیش ایشان آمده است و بدیشان نشان داده شده است‌، هلاک و نابودی دامنگیرشان گردیده است‌. این هم برابر قانون و سنتی بوده است که در نابودسازی کسانی تخلف‌ناپذیر است که معجزات و خوارق عادات را تکذیب می‌کرده‌اند و آنها را دروغ می‌نامیده‌اند:

(مَا آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا).

مردمان پیشینی که قبل از ایشان بوده‌اند (‌و تقاضای معجزات گوناگون نموده‌اند) هرکدام که ایمان نیاورده‌اند نابودشان کرده‌ایم‌.

این هم برابر قانون و سنت الهی است‌: هرکه دشمنانگی و سرکشی کار او را بدانجا بکشاندکه به معجزات وخوارق عادات مادی محسوس ایمان نیاورد، عذر و بهانه‌ای برای او نمی‌ماند، و امیدی به اصلاح حال او نمی‌رود، و این است‌که هلاک و نابودی دامنگیرش می‌شود.

معجزات و خوارق عادات در ازمنه و امکنه مختلف تکرارگردیده است‌، و تکذیب کردن آنها نیز تکرار شده است‌، و هلاک و نابودی تکذیب‌کنندگان نیز به کرات و به مرات روی داده است ... پس اینان ازکجا معلوم است‌که اگر معجزه و خارق‌العاده برایشان بیاید و در جلو دیدگانشان جلوه‌گر و پدیدار آید، بدان ایمان می‌آورند؟ اینان انسانهائی همچون گذشتگان بیش نیستند،‌گذشتگانی که هلاک و نابود گردیده‌اند!

(أَفَهُمْ يُؤْمِنُونَ).

مگر آنان ایمان می‌آورند؟‌! (‌ممکن نیست‌)‌.

(وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلا رِجَالا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ. وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَدًا لا يَأْكُلُونَ الطَّعَامَ وَمَا كَانُوا خَالِدِينَ).

(‌تنها تو نیستی که پیغمبری‌، و در عین حال انسان‌. بلکه‌) پیش از تو جز مردانی را برنینگیخته‌ایم که بدیشان (‌دین آسمانی را) وحی کرده‌ایم‌. از (‌اهل علم و) آشنایان به کتابهای آسمانی بپرسید اگر این را نمی‌دانید. ما پیغمبران را به صورت کالبدهائی که غذا نخورند نیافریده‌ایم (‌بلکه آنان انسان بوده و همچون انسانهای دیگر خورده‌اند و نوشیده‌اند و زندگی کرده‌اند و مرده‌اند و عمر جاویدان هم نداشته‌اند.

حکمت خدا مقتضی این بوده است‌که پیغمبران از میان انسانها برگزیده شوند، و وحی آسمانی را دریافت‌کنند، و مردمان را با آن به سوی یزدان دعوت نمایند. در گذشته‌ها هم پیغمبران جز مردانی نبوده‌اند که دارای کالبد بوده‌اند و پیکر بشری داشته‌اند. یزدان پیغمبران را به شکل‌کالبدهائی درنیاورده است که غذا نخورند. چه خوردن طعام از مقتضیات کالبد داشتن است‌، و کالبد داشتن از مقتضیات انسان بودن است‌. پیغمبران به حکم این که انسان و آفریده بوده‌اند جاویدان و سرمدی نبوده‌اند ... این قانون مستمر و سنت همیشگی خدا است‌. ازکسانی بپرسندکه اهل‌کتاب بشمارند و قبلا با پیغمبران آشنائی داشته‌اند، اگر آنان نمی‌دانند.

پیغمبران جزو انسانها بوده‌اند تا زندگی انسانها را داشته باشند و همسان ایشان زیست کنند، و زندگی واقعی آنان مصداق شریعتشان باشد، و رفتار عملی ایشان نمونه زنده‌ای برای چیزی باشد که مردمان را بدان دعوت می‌کنند. چه سخن زنده واقعی است‌که تاثیر می‌بخشد و هدایت می‌دهد، چون مردمان آن را مجسم در شخصی می‌بینند، و آن را بیانگر حیاتی مشاهده می‌کنند.

اگر پیغمبران از زمره انسانها نبودند خوراک نمی‌خوردند، و در بازارها راه نمی‌رفتند، و با زنان آمیزش نمی‌کردند، و در سینه‌هایشان عواطف انسانها موج نمی‌زد، و فعل و انفعالهای انسانها در میان نمی‌بود، و ارتباطها و پیوندهائی میان پیغمبران و مردمان وجود نمی‌داشت‌. دیگر نه پیغمبران احساس انگیزه‌های بشری را می‌داشتند، انگیزه‌هائی‌که ایشان را به پویش و کوشش می‌انداختند، و نه انسانها بدیشان تأسی و اقتداء می‌کردند.

هر دعوت‌کننده‌ای که احساسات و ادراکات کسانی را فهم نکند که ایشان را دعوت می‌نماید، و آنان هم احساسات و ادراکات او را فهم نکنند، چنین دعوت‌کننده‌ای در حاشیه زندگانی ایشان می‌ایستد، و با ایشان همآوا نمی‌گردد، و آنان هم با او همآوا نمی‌شوند، و ایشان هرچند هم‌گفتار او را بشنوند آنان را با سخن خود به تلاش وکوشش برای عمل به‌گفتارش نمی‌افکند، به سبب فاصله‌ای‌که در حس و شعور میان او و ایشان است‌.

هر دعوت‌کننده‌ای که کردارش گفتارش را تصدیق نکند، سخنانش بر دم درهای‌گوشها می‌ایستد و از آنجا فراتر نمی‌رود و به دلها نفوذ نمی‌کند، هر اندازه هم سخنانش برجسته و دلربا، و عباراتش‌گویا و رسا باشد. چه سخن ساده‌ای که با آن کنش و منش باشد، و کردار و رفتار موید آن‌گردد، سخن مفید و مثمرثمری است‌که دیگران را برای‌کار و عمل‌، به جنبش و پویش می‌اندازد.

کسانی‌که پیشنهاد می‌کردندکه پیغم