آتِيكُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى).

آیا خبر (‌سرگذشت شگفت‌) موسی (‌با فرعون‌) به تو رسیده است‌؟ وقتی (‌در دل شب تاریک‌، به هنگام مراجعت از مدین به مصر، از دور) آتشی را دید و به خانواده خود کفت‌: اندکی توقف کنید که آتشی دیده‌ام‌. امیدوارم از آن آتش‌، شعله‌ای برایتان بیاورم‌، یا این که در دور و بر آتش راهنمائی را بیابم (‌و راه را از او بپرسم).

(وَهَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَى).

آیا خبر (‌سرگذشت شگفت‌) موسی (‌با فرعون‌) به تو رسیده است‌؟‌.

آیا متوجه گردیده‌ای که چه رعایت و حمایتی خدا از کسی‌کرده است‌که او را برگزیده است و هدایت بخشیده است‌؟

هان‌! این موسی (علیه السلام) است که در راه میان مدین و مصر درکنار کوه طور است‌. هان‌! این او است که اهل و عیال خود را برمی‌گرداند پس از آن که زمان پیمان او با پیغمبر خدا شعیب سپری گردیده است‌. پیمانی‌که متضمّن این بود که شعیب یکی از دختران خود را به ازدواج او درآورد، در مقابل این‌که موسی هشت یا ده سال برای او کار بکند. ارجح این است که ده سال را به پایان رسانیده است‌، و آن‌گاه به دل اوگذشته است که شعیب را به درود گوید و خودش با همسرش جداگانه و مستقل زندگی‌کند، و به شهر و دیاری برگرددکه در آن رشد پیدا کرده است‌، و قوم و قبیله‌اش بنی‌اسرائیل در آنجا زیر تازیانه‌ها و قهر و غضب فرعون قرار گرفته‌اند.[2]

چرا موسی برگشته است‌؟ مگر نه این‌که از مصر رانده شده است‌، چون یک نفر قبطی را در آنجاکشته است بدان‌گاه که دیده است او با یک نفر بنی‌اسرائیلی جنگیده است‌، و به ترک مصرگفته است و از آنجا گریخته است‌، و بنی‏اسرائیل هم در آنجا به انواع عذاب و به اقسام شکنجه و آزارگرفتار آمده‌اند؟ مگر او که داماد شعیب است و درکنار او در مدین بسر برده است و شعیب او را و همسرش راکه یکی از دو دختر او بوده است پناه نداده است و در امن و امان و آرامش و اطمینان بسر نمی‌برده است‌؟

آخر این جاذبه و کشش میهن وکسان است‌که خداوند توانا آن را پرده نمایش چیزی می‌سازدکه موسی را برای بازی کردن نقشهائی در آن اماده می‌سازد ... ما هم بر این منوال و بدین روال در این زندگی می‌جنبیم و می‌پوییم‌. عشقها، شورها، نداهای درونها، چشم دوختها و امید بستنها، طمعها و آزها، دردها، دلبستگیها و ... ما را به پویش وکوشش می‌اندازد ... همه اینها نیز اسباب ظاهری برای هدفی نهان در زوایای دل و جان هستند، و پرده‌ای می‌باشند که چشمها آن را می‌بینند ولی دستی را نمی‌بینندکه آن پرده را گرفته است و فراچشم دیده‌ها گرفته است‌. این دست را چشمهای سر و چشمهای درون نمی‌بینند و آن را درک و فهم نمی‌کنند. این دست‌، دست گرداننده جهان و مر‌اقب اوضاع و احو‌ال و چیره و توانا بر هستی و اداره‌کننده آن است.

بدین‌گونه موسی برگشته است‌. این گونه هم راه را در صحرا گم‌کرده است‌. با او همسرش و چه‌بسا خدمتگزاری نیز باشد. راه را گم‌کرده است و شب نیز بسی تاریک است‌. بیابان برهوت درپیش و سرگردانی فراخ و وسیع است‌. این را از این‌گفتارش خطاب به اهل و عیالش میفهمیم‌:

(امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى).

اندکی توقف کنید که آتشی دیده‌ام‌. امیدوارم از آن آتش‌، شعله‌ای برایتان بیاورم‌، یا این که در دور و بر آتش راهنمائی را بیابم (‌و راه را از او بپرسم‌)‌.

بیابان‌نشینان طبق آداب و رسومی‌که دارند بر بلندیهای زمین آتش می‌افروزند، تا مسافر بیابانی آن را از دور ببیند و در بیابان سرگشته نگردد، و آ‌تش راهنمای او در مسیر راه باشد، یا بیاید از پذیرائی و مهمانی بهره‌مند شود، وکسی را بیابدکه راه را بدو نشان دهد.

موسی (علیه السلام) آتش را در بیابان دید. شاد گردید. رفت تا از آن شعله‌ای را بیاورد، و اهالی خانواده‌، خود را با آن گرم‌کنند. چه شب سرد بود. شبهای بیابان سرد و خشک است‌. یا درکنار آتش کسی را بیابدکه او را راهنمائی کند، و یا این‌که در پرتو شعله‌هائی‌که از آن آتش برمی‌گیرد راه را بسپرد.

موسی رفت تا شعله‌ای از آتش را بخواهد، یا راهنمائی برای شبروی بیابد ... ولیکن با حادثه ناگهانی بزرگی رویاروی گردید. آتشی است‌که گرم می‌کند، امّا نه بدنها را بلکه ارواح را. آتشی است امّا نه برای شبروی‌، وبلکه برای‌کوچ بزرگ‌:

(فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ يَا مُوسَى. إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى. وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى. إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي. إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَى. فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَنْ لا يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَى).

هنگامی که به کنار آتش رسید، (‌از سوئی‌) ندا داده شد: ای موسی‌! بدون شک من پروردگار تو می‌باشم‌. کفشهایت را از پا بیرون بیاور، چراکه در سرزمین پاک و مبارک «‌طوی‌» هستی‌. من تو را (‌برای مقام رسالت‌) برگزیده‌ام‌، پس گوش فراده بدانچه وحی می‌شود (‌تا آن را خوب بیاموزی و به قوم خود برسانی‌)‌. من «‌الله‌» هستم‌، و معبودی جز من نیست‌، پس تنها مرا عبادت کن‌، (‌عبادتی خالص از هرگونه شرکی‌)‌، و نمار را بخوان تا (‌همیشه‌) به یاد من باشی‌. رستاخیز به‌طور قطع خواهد آمد. من می‌خواهم (‌موعد) آن را (‌از بندگان‌) پنهان دارم تا (‌مردمان در حالت آماده‌باش دائم بوده‌، و درضمن به سبب مخفی بودن قیامت آزادی عمل داشته باشند، و سرانجام‌) هر کسی در برابر تلاش و کوشش خود جزا و سزا داده شود. (‌ای موسی‌!) نباید تو را از (‌ایمان به قیامت و آمادگی برای‌) آن بازدارد کسی که بدان باور نداشته و از هوا و هوس خویش پیروی می‌نماید، که هلاک خواهی شد. 

دل میخکوب می‌شود، و وجود به لرزه می‌افتد، وقتی که انسان تصور می‌کند -‌بلی تنها وقتی‌که تصور می‌کند - این صحنه را ... موسی در بیابان برهوت تک و تنها است‌. شب تاریک است‌. تاریکی فراگیر است‌. سکوت خیمه زده است‌. موسی به سوی آتشی می‌رود که آن را در جانبی ازکوه طور دیده است‌. گذشته از اینها سراسر جهان پیرامون او هماوا این ندا را تکرار می کند.

(إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى . وَأَنَا اخْتَرْتُكَ).

بدون شک من پروردگار تو می‌باشم‌. کفشهایت را از پا بیرون بیاور، چرا که در سرزمین پاک و مبارک ‌«‌طوی‌» هستی‌. من تو را (‌برای مقام رسالت‌) برگزیده ام ...

این ذره کوچک محدود، با ذات ذوالجلالی روبرو می‌شودکه چشمها او را نمی‌بینند. آن ذات ذوالجلالی که زمین و آسمانها در برابر او ناچیزند. موسی دریافت می‌دارد. آن ندای آسمانی را با این وجود بشری دریافت می‌دارد ... امّا چگونه