لد! او هم از همه این تهمتها پاک و بیگناه است‌. او متهم به اتهام ستمگرانه‌ای می‌گردد، اتهامی‌که دلش آن را تصور هم نمی‌کند و به خیالش نیز نمی‌گذرد. این است که می‌گوید: سبحان‌الله‌! به خدا سوگند هرگز دوش زنی را لخت نکرده‌ام‌. او میداندکه حسان پسر ثابت این دروغ شاخدار افک را درباره او پخش‌کرده است‌. خود را نمی‌تواند نگاه دارد. به سوی او می‌رود و با شمشیر بر سرش می‌زند، ضربه‌ای بدو می‌زندکه اندکی میماند او را هلاک‌کند. چیزی که او را برآن می‌دارد که بر روی شخص مسلمانی شمشیر بکشد -‌کاری‌که حرام است و از آن نهی شده است -‌ درد و رنجی است‌که فراتر از تحمّل و بالاتر از توان او است‌. درد و رنج او بدانجا رسیدکه نتواند زمام دل مجروح و درون زخمی خود را نگه دارد!

گذشته از او، این پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) است‌. اوکه پیغمبر خدا است‌، و فردی از اوج خاندان بنی‌هاشم است ... او که آن جایگاه او است به همسرش تهمت زده می‌شود! به چه‌کسی‌؟ به عائشه‌ای‌که جای دختر و همسر و محبوبه او را دارد. هان‌! این او است‌که به پاکی فراش او تهمت زده می‌شود. اوکه پاک است و پاکی از سراپای وجودش ریزان است‌. هان‌! این او است که به حفاظت و صیانت حرمت او تهمت زده می‌شود. به کسی تهمت زده می‌شود که او قیوم و سرپرست زنان امّت خود است‌. هان! این او است‌که بدو تهمت زده می‌شود، در حالی‌که او در پناه حفاظت و صیانت خدا است‌، و او پیغمبر است و مصون و محفوظ از هر نوع بدی و پلشتی‌.

هان‌! این پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌که به همه چیز او تهمت زده می‌شود، وقتی‌که به عائشه - رضی‌الله‌‌عنها - تهمت زده می‌شود. به فراش و ناموس و دل و رسالت او تهمت زده می‌شود. تهمت زده می‌شود به هر چیزی‌که یک شخص عرب بدان می‌نازد و می‌بالد، و به هر چیزی‌که پیغمبری بدان می‌نازد و می‌بالد ... هان‌! این او است‌که به همه این چیزهای او تهمت زده می‌شود. مردمان یک ماه‌کامل در مدینه آن را برای یکدیگر روایت می‌کنند و دهان به دهان می‌گردانند، و او نمی‌تواند سر راه آن را بگیرد. خدا به خاطر حکمت و فلسفه‌ای که خودش مصلحت می‌داند یک ماه کامل به ترک این کار می‌گوید و چیزی در روشنگری آن نمی‌گوید. محمّد (صلی الله علیه و سلم) انسان است و همه دردها و رنجهائی را می‌چشد که انسان در همچون موقعیت دردناک و رنج‌آوری می‌چشد. درد و رنج ننگ و عار را می‌چشد. درد دل و نیش قلب را می‌چشد. بالاتر از اینها تنهائی و هراسی را می‌چشد که شبها خواب از دیدگان او می‌رباید. تنهائی و بی‌بهره‌مند از نور یزدان جهان را می‌چشد، نوری که الفت و عادت داشته است که پرتو آن‌، راه را برایش روشن نماید ... شک و تردید در دلش دست‌اندرکار و در گشت و گذار است‌. هرچند که قرائن و نشانه‌های زیادی بر پاکی و پاکدامنی اهل و عیالش در دست است‌، ولی درنهایت بدیق قرائن و نشانه‌ها اطمینان ندارد. این تهمت در مدینه بوی بد خود را می‌پراکند. دل بشری او هم‌که عاشق همسر کوچک خود است با شک و تردید عذاب می‌بیند. او هم نمی‌تواند شک و تردید را از دل براند. چراکه هرکه هست انسان است‌، و از همین واکنشهای بشری متاثر و منفعل می‌شود. شوهری است‌که نمی‌تواند ببیند فراش او مورد طعنه قرار می‌گیرد و تهمت آن را می‌پساید. مردی است‌که وقتی دانه شک و تردید در دلش جای می‌گیرد، بزرگ می‌شود و می‌آماسد، وکندن جوانه آن بدون دلیل و برهان قاطعانه‌، برای او سخت و دشوار است‌.

هان‌! این او است‌که دشواریها و سختیها بر اوکه تنهای تنها است سنگینی می‌کند. این است که کسی را به پیش اسامه پسر زید می‌فرستد، اسامه پسر زیدکه خویشاوند و محبوب دل او است ... کسی را هم به پیش علی پسر ابوطالب می‌فرستد،‌که پسر عموی او و تکیه‌گاه او است‌. از آن دو نفر رایزنی می‌کند و درباره کار ویژه خودش با ایشان مشورت مینماید. علی‌که از خویشاوندان نزدیک محمّد (صلی الله علیه و سلم) بود، و بدین خاطر درباره این موقعیت بسیار حساس بود، وگذشته از اینها بسی نگران درد و رنجی بودکه دل محمّد (صلی الله علیه و سلم) را فشار می‌داد، و پسر عموی او بود و خویشتن را ضامن سلامت او می‌دید، بدو پیشنهادکردکه خدا بر او سخت نگرفته است و می‌تواند با زن دیگری ازدواج‌کند. در عین حال عائشه را نگاه دارد. تا بدین وسیله دل پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بیارامد و پریشان نشود. ولی اسامه می‌دانست که چه محبت و مودتی در دل پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) راجع به اهل و عیال خود است‌، و چه درد و رنجی از فراق او بدو دست خواهد داد، این است اشاره به طهارت و پاکی‌ای می‌کندکه از ام‌ا‌لمومنین سراغ دارد، و تهمت‌زنندگان را دروغگو می‌نامد. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) غم و اندوه انسان را دارد، و به پریشانی و نگرانی انسان‌گرفتار است‌. از سخن اسامه‌، و ازگواهی‌کنیز توان و نیروئی به هم می‌رساند، و از این سخن و از آن‌گواه استمداد می‌جوید و آنها را در مسجد به مردمان می‌گوید. داد دل میخواهد ازکسانی که ناموس او را مورد تاخت و تاز قرار داده‌اند، و به اهل و عیال او تهمت زده‌اند، و به مردی تهمت زده‌اند که یکی از بزرگان بافضیلت مسلمانان است وکسی از او بدی و پلشتی ندیده است ... درنتیجه‌کشمکش و درگیری میان اوس و خزرج درمی‌گیرد. آنان در مسجد پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) و در خدمت پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) مانور می‌روند وکمی می‌ماند به سوی یکدیگر بپرند. این کار می‌رساند چه فضای شگفتی بر سرگروه مسلمانان در این دوره و زمان سایه انداخته است‌، و چگونه پاکی و والائی رهبری خدشه‌دارگردیده است‌، و چگونه این امر درون پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) را نیش می‌زده است و آزار می‌داده است‌. بدان هنگام که نوری‌که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) عادت داشته است آن را یار و مددکار خود ببیند، هم اینک راه را برای او روشن نمی‌گرداند! ناگهان پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) برمی‌خیزد و به پیش خود عائشه می‌رود و آشکارا چیزی را با او در میان می‌نهد که مردمان می‌گویند، و از او می‌خواهد بیان‌کافی و شافی در این باره بگوید و دل را راحت‌کند!هنگامی‌که دردها و رنجها بدین‌گونه به اوج خود می‌رسد، پروردگارش بدو مهر و عطوفت می‌فرماید. قرآن نازل می‌شود و پاکی و پاکدامنی عائشه صدیقه طاهره را، و بیگناهی بیت نبوت پاک والا را اعلان می‌فرماید، و پرده از منافقانی برمی‏دارد که همچون تهمت بزرگ و دروغ شاخدار افک را سر هم آورده‌اند و به هم بافته‌اند و روایت نموده‌اند‌. و راه راست را برای گروه مسلمانان در رویاروی شدن با همچون کار بزرگی ترسیم می‌نماید.

عائشه درباره این قرآنی‌که نازل می‌گردد،‌گفته است‌: ‌من آن وقت به خدا سوگند می‌دانستم‌که بیگناهم‌، و خداوند بزرگوار مرا تبرئه می‌فرماید و پاکی مرا اعلام می‌فرماید، ولی من گمان نمی‌بردم که خدای بزرگوار درب