ر غزوه‌ای قرعه به نام من بیرون آمد.[15] آیه‌های حجاب نازل گردیده بود. من با پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) راهی سفر شدم‌. مرا در کجاوه‌ای جای می‌دادند و برمی‌داشتند. راه رفتیم تا پیغمبر از آن غزوه بپرداخت و برگشت‌. به مدینه نزدیک شدیم‌. اعلان فرمود شبی بار سفر بربندیم و برویم‌. وقتی‌که اعلام کوچ شد پا شدم و از لشکر بیرون رفتم‌. وقتی‌که قضای حاجت را انجام دادم به سوی کاروان برگشتم‌. به سینه‌ام دست زدم‌. گردن‌بندی که از مهره‌های اظفار داشتم پاره شده بود. به محل قضای حاجت برگشتم و آن را جستجو کردم‌. جستجوی آن مدتی مرا به خود مشغول داشت‌. در این وقت کسانی که ازکاروانیان مسؤول برداشتن کجاوه من و کوچ آن بودند، به سوی کجاوه می‌آیند و آن را برمی‏دارند و بر پشت شتر من می‌گذارند و می‌برند. گمان می‌کنند که من درکجاوه هستم‌. در آن روز و روزگار زنان سبک بودند و هنوز چاق و سنگین نشده بودند. ما زنان خوراکیهای فرعی و بخور نمیری داشتیم‌، و آن اندازه نداشتیم که بخوریم و چاق شویم‌. آن افراد وقتی که کجاوه را برمی‏دارند از سبکی آن تعجب نمی‌کنند. کجاوه را برمی‌دارند و می‌روند. من زن کم سن و سالی بودم‌. شتران را برمی‌انگیزند و بار سفر برمی‌بندند و می‌روند. من گردن‌بندم را پیداکردم‌، بعد از آن که سپاه حرکت کرده بود به جایگاه آنان برگشتم‌. کسی در آنجا نمانده بود. همان جائی را پیدا کردم‌که کجاوه من در آنجا بود. گمان بردم آنان دنبال من می‌گردند، و وقتی‌که مرا نخواهند یافت برمی‌گردند مرا با خود خواهند برد. در جای خود نشسته بودم‌. خواب بر چشمان من چیره شد. به خواب رفتم‌. صفوان پسر معطل سلمی ذکوانی‌، موظف بوده است در منزلگاه اتراق شبانه سپاه بماند و بعد از روشن شدن هوا، آنجا را نگاه کند و اسباب و اثاثیه بجا مانده را جمع و به صاحبانش مسترد دارد. بامدادان به انجام وظیفه خود برمی‌خیزد و در جایگاه من سیاهی انسانی را می‌یابدکه خوابیده است‌. به پیش من می‌آید و مرا می‌شناسد. پیش از نزول آیات حجاب مرا دیده بود. باگفتن «انا لله و انا الیه راجعون» او از خواب پریدم‌. به سویم آمد و شتر خود را خواباند. بر دو دست شتر پای گذاشت‌. من سوار شتر شدم‌. زمام شتر را گرفت و حرکت‌کرد. وقتی که سپاه در معرسین فرود آمده بود، ما به سپاه رسیدیم ... آن که درباره‌کار من هلاک گردید، هلاک گردید. کسی که بیشتر به شایعه دامن زد عبدالله پسر ابی پسر سلول بود. به مدینه رسیدیم‌. یک ماه تمام در آنجا بیمار و زار و نزار شدم‌. مردمان درباره سخنان تهمت‌زنندگان افک سخنها می‌گفته‌اند و من متوجه نبوده‌ام‌. چیزی که بر درد من می‌افزود این بود لطفی راکه از پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) هنگام بیماری می‌دیدم این بار نمی‌دیدم‌. به خانه می‌آمد و سلام می‌کرد و می‌فرمود: دخترتان چگونه است‌؟ بعد برمی‌گشت و می‌رفت‌. این امر مرا درباره او به شک و تردید انداخت‌. از این شر و بلا بی‌خبر بودم‌. وقتی که اندکی بهبودی یافتم‌. با حال زاری که داشتم همراه ام مسطح به سوی مناصع که توالت ما بود بیرون رفتم‌. ما زنان تنها شبها بیرون می‌رفتیم‌. من و ام مسطح - او دختر ابوزهم پسر مطلب پسر عبد مناف بود. مادرش دختر صخر پسر عامر خاله ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) بود. پسرش مسطح پسر اثاثه پسر عباد پسر مطلب بود - پس از انجام کارمان قدم‌زنان برگشتیم‌. ام مسطح پایش در پیراهنش ‌گیر کرد و فرو افتاد. گفت مرگ بر مسطح! بدو گفتم‌: سخن بسیار بدی گفتی‌. آیا به مردی دشنام می‌دهی که در جنگ بدر شرکت کرده است‌؟ گفت‌: بیچاره نشنیده‌ای که چه گفته است‌؟ گفتم‌: چه گفته است‌؟ مرا از سخنان اهل افک بیاگاهانید. بیماری جدیدی بر بیماریم افزود! هنگامی که به خانه‌ام برگشتم‌، پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) تشریف آورد و فرمود: دخترتان چگونه است‌؟ گفتم‌: اجازه بده به پیش پدر و مادرم برگردم. من در این وقت می‌خواستم از جانب پدر و مادرم کسب خبر کنم و خبر را چنان‌که هست بشنوم‌. پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) به من اجازه فرمود. به پیش پدر و مادرم برگشتم‌. به مادرم‌گفتم‌: مادر عزیز مردمان درباره این خبر چه می‌گویند؟ گفت‌: ای دخترک گرامیم‌کار را بر خود آسان بگیر. به خدا سوگندکمتر زن زیبائی بوده است که شوهرش او را دوست داشته باشد و هووهائی هم داشته باشد، مگر این که هووها سخنان بسیاری را پشت سرش‌گفته‌اند و شائعه‌سازیها کرده‌اند. گفتم‌: سبحان الله‌! آیا مردمان این سخن را بر زبان رانده‌اند و برای یکدیگر روایت کرده‌اند؟‌! عائشه گفته است‌: آن شب تا دم صبح‌گریستم‌. اشکهایم بند نمی‌آمدند. حتی برای یک لحظه هم چشمانم به خواب نرفتند. صبح نیز گریه می‌کردم‌. پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) علی پسر ابوطالب‌، و اسامه پسر زید - رضی‌الله‌عنهما - را فراخواند. این وقتی بودکه وحی بند آمده بود و چیزی نازل نمی‌گردید. درباره فراق اهل و عیالش با ایشان مشورت فرمود. عائشه گفته است‌: اسامه اشاره به پاکی و بیگناهی اهل و عیال پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) ‌کرد، و آنچه از محبت و مودت ایشان در خود سراغ داشت ذکر نمود. اسامه‌گفت‌: آنان اهل و عیال تو هستند ای پیغمبر خدا، و ما جز خیر و خوبی از آنان چیزی نمی‌دانیم‌. ولی علی پسر ابوطالب گفت‌: ای پیغمبر خدا، خدا بر تو تنگ نگرفته است‌. زنان دیگری جز او زیادند. از کنیز بپرس او به تو اطلاع می‌دهد. عائشه گفته است‌: پیغمبر خدا (صلی الله علیه و سلم) بریره‌[16] را فراخواند، و بدو فرمود: ای بریره‌، آیا از او چیزی دیده‌ای‌که تو را به شک اندازد؟ گفت‌: نه‌، سوگند به‌کسی‌که تو را به حق پیغمبرکرده است‌. من چیزی از او را ندیده‌ام‌که آن را مایه ننگ او بدانم‌، جز این‌که او زن کم سن و سالی بوده است و از خمیر خانواده‌اش به خواب غفلت میرفته است‌. گوسفند می‌آمده است و آن را می‌خورده است‌. عائشه گفته است‌: پیغمیر خدا (صلی الله علیه و سلم) همان روز برخاست و خواست با عبدالله پسر ابی پسر سلول تصفیه حساب‌کند. زمانی که بالای منبر بود برخاست و گفت‌: چه‌کسی داد مرا از مردی می‌گیرد که اذیت و آزار او به اهل و عیال من رسیده است و مرا به درد آورده است‌؟ به خدا سوگند که من از اهل و عیال خود جز خیر و خوبی ندیده‌ام‌. از مردی به بدی یاد کرده‌اندکه جز خیر و خوبی از او مشاهده نکرده‌ام‌، و به پیش اهل و عیال من نرفته است مگر با خود من‌. عائشه‌گفته است‌: سعد پسر معاذ (رضی الله عنه)[17] برخاست وگفت‌: من به خدا سوگند داد دل تو را از او می‌گیرم‌. اگر از قبیله اوس باشد گردنش را می‌زنیم‌، و اگر از میان برادرانمان قبیله خزرج باشد به ما دستور خواهی فرمود و ما دستور تو را در حق او اجراء می‌کنیم‌. سعد پسر عباده (رضی الله عنه) برخاست که رئیس قبیله خزرج بود، و مرد صالحی بود، ولی حمیت و غیرت او را گرفته بود، به سعد پسر معاذ گفت‌: به خدا سوگند دروغ می‌گوئی‌