فتاب  بر  مردمانی  می‌تابد  که  برای  حفظ  خود  از  آن‌،  ما  پوششی  (‌به  نام  جامه‌،  یا  سرپناهی  به  نام  خانه‌)  بهره  ایشان  نکرده  بودیم  (‌و  آنان  همچون  انسانهای  اوليه‌،  لخت  و  عریان  در  بیابان  گرم  و  سوزان  زندگی  می‌کردند)‌.

یعنی  آنجا  سرزمین  لخت  و  برهوت  صافی  بودکه  بلندیهائی  و  درختانی  در  آن  نبودکه  زمین  را  از  خورشید  نهان  دارد.  خورشید  وقتی‌که  طلوع  می‌کرد  بر  مردمان  آنجا  بدون  هرگونه  حاجب  و  مانعی  می‌تابید  ...  این  وصف  منطبق  بر  صحراها  و  جلگه‌های  فراخ  می‌گردد.  این  هم  مکان  معینی  را  جدا  و  مقرر  نمی‌دارد.  آنچه  ما  ترجيح  می‌دهیم  این  است‌که  همچون  محلی  در  دورترین  نقطه  شرقی  بوده  است‌،  آ‌نجائی‌که  بیننده  خورشید  را  می‌بیندکه  بر  زمین  مسطح  و  بدون  هرگونه  حاجب  و  مانعی  می‌تابد.  چه  بسا  این  مکان  در  ساحل  شرقی  افریقا  باشد.  احتمال  دارد  مراد  این  فرموده  یزدان‌: 

 (  لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهَا سِتْرًا).

ما  پوششی  در  برابر  خورشید  بهره  ایشان  نکرده  بودیم‌.

این  باشدکه  آنان  لخت  و  عریان  بودند  و  خدا  حاجب  و  مانعی  و  پرده  و  پوششی  در  برابر  خورشید  بدیشان  عطاء  نفرمرده  بود.

ذوالقرنین  قبلا  قانون  خود  را  در  حکومت  و  فرمانروائی  اعلان  داشته  است‌،  و  در  اینجا  نیازی  به  تکرار  آن  نمی‌بیند  و  بیان  داشته  است  که  درکوچ  مشرق‌زمین  عملکرد  و  رفتار  او  چگونه  بوده  است‌،  چراکه  مشهور  و  معروف  همگان  بوده  است‌،  و  خدا  نیز  از  افکار  و  رویکردهای  اوکاملا  اطلاع  و  آگاهي داشته  است‌.

در  اینجا  اندکی  می‌ایستیم  و  نگاهی  به  پدیده  هماهنگی  هنری  در  عرضه مطالب  و  مقاصد  می‌اندازیم  ...  صحنه‌ای‌که  روند  قرآنی  را  نشان  می‌دهد  صحنه  پیدا  و  نمایان  در  طبیعت  است‌:  خورشید  درخشان  است  و  حاجب  و  مانعی  میان  آن  و  میان  مردمان  قرار  ند‌ارد.  درون  ذوالقرنین  و  همه  رازها  و  رمزهای  دل  او  برای  علم  خدا  بی‌پرده  و  عیان  است  ...  بدین  منوال  صحنه  موجود  در  طبیعت  و  صحنه  نهان  در  دل  و  درون  ذوالقر‌نین  همنوا  و  همآوا  ميگردد،  همان‌گونه  که  روش  هماهنگی  دقیق  قرآنی  است‌.

*

(ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا (٨٩)

حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهَا سِتْرًا (٩٠)

كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا (٩١)

ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا (٩٢)

حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمَا قَوْمًا لا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلا (٩٣)

قَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الأرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا (٩٤)

قَالَ مَا مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا (٩٥)

آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا (٩٦)

فَمَا اسْطَاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا (٩٧)

قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (٩٨)

سپس  (‌راه  شمال  را  درپیش  گرفت  و)  از  وسیله  (‌و  ابزار  ممکن‌)  سود  جست‌.  تا  آنگاه  که  به  میان  دو  کوه  رسید،  و  در  فراسوی  آن  دو  کوه  گروهی  را  یافت  که  هیح  سخنی  را  نمی‌فهمیدند  (‌مگر  با  مشقت  زیاد.  چرا  که  از  نظر  فکری  عقب‌مانده  و  از  لحاظ  تمدن  در  سطح  بسیار  پائینی  بودند  و  زبان  عجیبی  داشتند.  مردمان  آنجا،  هنگامی  كه  قدرت  و  امکانات  ذوالقرنین  را  دیدند،  بدو)  گفتند:  ای  ذوالقرنین‌!  یاجوج  و  ماجوج  در  این  سرزمین  تباهکارند  (‌و  بر  ما  تاخت  می‌آورند)  آیا  برای  تو  هزینه‌ای  معین  داریم  که  میان  ما  و  ایشان  سد  بزرگ  و  محکمی  بسازی‌؟  (‌ذوالقرنین‌)  گفت‌:  آنچه  پروردگارم  از  ثروت  و  قدرت  در  اختیار  من  نهاده  است  بهتر  است  (‌از  آنچه  پیشنهاد  می‌کنید.  ما  برای  اندوختن  اموال  نیامده‌ایم‌)  پس  مرا  با  نیرو  یاری  کنید،  تا  میان  شما  و  ایشان  سد  بزرگ  و  محکمی  بسازم‌.  (‌سپس  شروع  به  کار  کرد  و  گفت‌:‌)  قطعات  بزرگ  آهن  را  برای  من  بیاورید.  (‌آن‌گاه  دستور  چیدن  آنها  را  بر  روی  یکدیگر  صادر  کرد)  تا  کاملا  میان  دو  طرف  دو  کوه  را  برابر  کرد  (‌و  شکاف  بین  آنها  را  از  آهن  پر  نمود،  فرمان  داد  که  بالای  آن  آتش  بیفروزند،  و)  گفت‌:  بدان  بدمید؛  تا  وقتی  که  قطعات  آهن  را  سرخ  و  گداخته  کرد  (‌و  قطعات  به  هم  جوش  خورد.  سپس‌)  گفت‌:  مس  ذوب  شده  برای  من  بیاورید  تا  (‌آن  را)  بر  این  (‌سد)  بریزم‌.  (‌سد  به  قدری  بلند  و  ستبر  شد  که  حمله‌وران  یاجوج  و  ماجوج‌)  اصلا  نتوانستند  از  آن  بالا  روند،  و  به  هیچوجه  نتوانستند  نقبی  در  آن  ایجاد  کنند.  (‌هنگامی  که  بنای  سد  به  پایان  رسید،  ذوالقرنین  شاکرانه‌)  گفت‌:  این  (‌سد)  از  مرحمت  پروردگار  من  است  (‌و  پابرجا  می‌ماند  تا  خدا  بخواهد)  و  هرگاه  وعده  خدا  فرارسد  (‌و  بخواهد  آن  را  خراب  کند)  آن  را  ویران  و  با  زمین  یکسان  می‌کند،  و  وعده پروردگار  من  حق  (‌و  هنگامه  قیامت  حتمی‌)  است‌.  

ما  نمی‌توانیم  قاطعانه  بگوئیم  آن  مکان  که  ذوالقرنین  بدانجا  رسیده  است  و  «‌میان  دو  سد»  بوده  است  کجا  است‌،  و  مراد  از  این  دو  سد  چیست‌.  آنچه  از  نص  برمی‌آید  این  است  که  ذوالقرنین  به  منطقه‌ای  رسیده  است‌که  میان  دو  مانع  طبیعی  قرار  داشته  است‌،  یا  میان  دو  سد  ساخته  انسانها  بوده  است‌.  میان  آن  دو  مانع  یا  دو  سد  نیز  فضای  خالی  یا  گذرگاهی  وجود  داشته  است‌.  در  آنجا  قومی  را  یافته  است‌که  عقب  مانده  بوده‌اند: 

 (  لا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلا)  .

هیح  سخنی  را  نمی‌فهمیدند.

هنگامی  که  مردمان  ذوالقرنین  را  جهانگشای  نیرومندی  یافتند،  و  در  او  قدرت  و  صلاح  دیدند،  بد‌و  پیشنهاد  کردندکه  سدی  را  بر  سر  راه  یاجوج  و  ماجوج  بسازد،  آن  کسانی‌که  از  فراسوی  دو  مانع  بر  آنان  می‌تاختند  و  از  آن  راه  بر  ایشان  ایلغار  می‌بردند  و  به  غارت  ایشان  می‌پرداختند،  و  در  سرزمین  آنان  فساد  و  تباهی  راه  می‌انداختند،  و  آنان  نمی‌توانستند  به  دفع  ایشان  بکوشند  و  سر  راه  را  بر  ایشان  بگیرند  ...  این‌کار  را  در  برابر  مالیاتی  انجام  دهدکه  در  میان  خود  آن  را  برای  او  جمع‌آوری  می‌نمایند.

به  پیروی  برنامه  شایسته‌ای  که  آن  فرمانروای  بایسته  برای  نبرد  با  فساد  در  زمین  اعلان  داشت‌،  اموالی  را  که  پیشنهادکردند  نپذیرفت  و  نظریه ایشان  را  مردود  شمرد.  بدون  هیچ‌گ