ه  شایسته  خود  را  به‌کشتن  این  کودک  رهنمود  فرمود،‌کودکی‌که  سرشت‌کفر  و  طغیان  داشت‌.  همچنین  خدا  خواست  بجای  او  آفریده دیگری  را  بدیشان  دهدکه  بهتر  از  او  و  مهربانتر  در  حق  والدین  خود  باشد.

اگرکار  واگذار  به  علم  ظاهری  بشری  بود،  حق  نداشت  جز  درباره  کار  ظاهر  کودک  قضاوت  کند،  و  سلطه  و  قدرتی  بر  او  نمی‌داشت‌.  زیرا  کودک  از  دیدگاه  شرع  هنوز  مرتکب  چیزی  نشده  است  که  او  را  سزاوار کیفر  کشتن‌ کند.  و  جز  خدا  و  جزکسی‌که  از  میان  بندگان‌،  یزدان  او  را  بر  چیزی  از  غیب  الهی  خود  مطلع ‌کرده  باشد،  حق  ندارد  بر  سرشت  غیبی  فردی  از  مردمان  داوری ‌کند  و  حکم  صادر  نماید،  و  حق  ندارد  حکمی  جز  حکم  ظاهری  که  شریعت  آن  را  می‌پذیرد،  بر  این  چنین  علمی  مترتب  سازد،  ولیکن  این  حکم  مبنی  بر  فرمان  یزدان  است ‌که  قیوم  جهان  و  آگاه  از  غیب  نزدیک  و  دور  کیهان  است‌.

«وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنْزَهُمَا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي... ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا »  .

و  امّا  آن  دیوار  (‌که  آن  را  بدون  مزد  تعمیر  کردم‌)  متعلق  به  دو  کودک  یتیم  در  شهر  بود  و  زیر  دیوار  گنجی  وجود  داشت  که  مال  ایشان  بود  و  پدرشان  مرد  صالح  و  پارسائی  بود  (‌و  آن  را  برایشان  پنهان  کرده  بود)‌.  پس  پروردگار  تو  خواست  که  آن  دو  کودک  به  حد  بلوغ  برسند  و  گنج  خود  را  به  مرحمت  پروردگارت  بیرون  بیاورند  (‌و  مردمان  بدانند  که‌:  صلاح  پدران  و  مادران  برای  پسران  و  دختران‌،  و  خوبی  اصول  برای  فروع  سودمند  است‌)‌.  من  به  دستور  خود  این  کارها  را  نکرده‌ام  (‌و  خودسرانه  دست  به  چیزی  نبرده‌ام  و  بلکه  فرمان  خدا  را  اجراء  نموده‌ام  و  برابر  رهنمود  او  رفته‌ام‌)‌.  این  بود  راز  و  رمز  کارهائی  که  توانائی  شکیبائی  در  برابر  آنها  را  نداشتی‌.

این  دیوارکه  مرد  خود  را  برای  تعمیر  و  برجای  داشتن  آن  خسته‌کرد  و  رنج  داد،  و  مزدی  را  از  اهالی  روستا  طلب  نکرد  -  در  آن  حال‌که  آنان‌گرسنه  بودند  و  اهالی  روستا  ایشان  را  مهمان  نکردند  و  خوراکی  بدیشان  ندادند  -  همان  دیواری  است  که  گنجی  را  در  زیر  خود  پنهان‌کرده  است‌،  و  در  پشت  خود  ثروت  هنگفتی  را  مخفی  داشته  است  برای  دوکودکی‌که  یتیم  و  ضعیف  هستند  و  در  شهر  به‌سر  می‌برند.  اگر  این  مرد  دیوار  را  به  حال  خود  رها  می‌کرد  و  فرومی‌ریخت‌گنج  نهان  در  زیر  آن  پیدا  می‌گردید  و  دوکودک  یتیم  نمی‌توانستند  از  آن  گنج  دفاع  و  محافظت‌کنند  ...  از  آنجاکه  پدرشان  خوب  و  شایسته  بود،  خدا  در  پرتو  خوبی  و  شایستگی  او  در  حالت‌کودکی  و  ضعف  بدان  دو  فرزند  سود  رسانید،  و  اراده  فرمودکه  آن  دو  نفر  بزرگ  شوند  و  نیرومندگردند  وگنج  خود  را  بیرون  بیاورند  وقتی  که  می‌توانند  از  آن  نگاهداری  و  دفاع  بکنند.

آن‌گاه  مرد  ازکار  دست  می‌کشد.  این  رحمت  و  لطف  خدا  است  که  مقتضی  انجام  همچون  کاری  است‌.  این  فرمان  خدا  نه  فرمان  آن  مرد  است‌.  خدا  آن  مرد  را  بر  غیب  مربوط  بدین  مساله  و  مساله  پیش  از  آن  مطلع  ساخته  است‌،  و  او  را  مامور  دست  بردن  به  همچون  عملکردی  نموده  است  برابر  آن  غیبی‌که  او  را  بر  آن  آگاه  فرموده  است‌:

(رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي )

به  مرحمت  پروردگارت  (‌آن  گنج  را  بیرون  بیاورند)‌.  من  به  دستور  خود  این  کارها  را  نکرده‌ام‌.

هم‌اینک  پرده  از  حکمت  آن  عملکرد  برمی‌افتد،  همان‌گونه‌ که  پرده  برافتاد  از  غیب  خدا،  غیبی ‌که  کسی  را  بر  آن  مطلع  نمی‌گرداند  مگر کسی  را که  خود  بپسندد  و  از  او  خشنود  شود.

در  هاله‌ای  از  دهشت  رازی  که  برملا  شده  است  و  پرده‌ای  که  برافتاده  است‌،  مرد  از  روند  قرآنی  نهان  می‌گردد  همان‌گونه  که  نهانی  پدیدارگردیده  بود.  به  درون  جهان  ناپیدا  رفت  همان‌گونه  که  از  درون  جهان  ناپیدا  بیرون  آمده  بود.  داستان  حکمت  بزرگ  و  فلسفه  سترگ  را  جلوه‌گر  می‌سازد.  این  حکمت  و  فلسفه  جز  به  اندازه  لازم‌،  خویشتن  نمی‌نماید  و  جلوه‌گر  نمی‌آید.  سپس  در  فراسوی  پرده‌ها  دیگرباره  در  علم  خفا  غیب  می‌شود  و  غیب  می‌ماند.
*
در  روند  سوره  بدین  منوال  داستان  موسی  و  بنده  شایسته  با  داستان  اصحاب  کهف  با  یکدیگر  پیوند  می‌خورد  در  این‌که  غیب  را  به  خدا  سپردن  و  حواله  داشتن‌،  خدائی‌که  کارها  را  با  حکمت  خود  رو  به  راه  می‌کند  و  مي‌گرداند،  حکمتی‌که  از  دانش  فراگیر  یزدان  که  مردمان  از  درک  آن  عاجز  و  ناتوانند  سر  برمی‌زند.  
مردمان  در  فراسوی  پرده‌ها  ایستاده‌اند،  و  خدا  ایشان  را  از  اسرار  نهان  در  فراسوی  آنها  آگاه  نمی‌سازد  مگر  به  اندازه  لازم‌.

پایان  جزء پانزدهم
به  دنبال  آن  جزء  شانزدهم  می‌آیدکه  با  این  فرموده  خداوند  بزرگوار  آغاز  می‌گردد:
(أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ...  )  .
-------------------------------------------------------
[1] بخاری  هنگام  سخن  گفتن  از  این  داستان  در  قرآن‌،  آورده  است‌: 
 حمیدی‌،  و  سفیان‌،  و  عمرو  پسر  دینار،  برایمان  روایت  کرده‌اند که  سعید  پسر  جبیر  گفته  است‌:  به  ابن‌عباس  گفتـم‌:  نوف  بکالی  گما‌ن  می‌برد کـه  مـوسی  همصحبت  خضر  عليه السلام  موسی  همصحبت  بنی‌اسرائیل  نیست‌.  ابـن‌عباس  گفت‌:  دشمن  خدا  دروغ‌گفته  است‌.  ابی  پسرکـعب  (رض) بـرایـمان  روایت  کرده  است‌ که  او  از  پیغمبر  خدا  صلي الله عليه و آله و سلم  شنیده  است‌که  فرموده  است‌:  « إن  موسی  قام  خطیباً  فی  بنی  اسرائیل.  فسئل  ای  الناس  اعلم؟  قال‌:  انا.  فعتب  الله  علیه  إذ  لـم  یرد  العلم  إليه.  فا‌وحـی  الله  اليه  ان  لی  عـبداً  بمجمع  البحرين  هو  اعلم  منک.  قال  موسی‌:  یا  رب  وکیف  لی  به‌؟  قال  تاخذ  مـعـک  حوتا  فتجـعله  بمکتل‌،  فحیثما  فقدت  الحوت  فهو ثـم »  .
موسی  برای  سخنرانی  در  میان  بنی‌اسرائیل  برخاست‌.  از  او  پرسیده  شد:  چه  کسی  عالم‌ترین  مردمان  است‌؟ ‌گفت‌:  من‌  خدا  او  را  سرزنش‌ کرد  بر  این‌ که  علم  را  به  خدا  برنگرداند  (‌و  نگفت‌:  والله  اعلم‌)‌.  خدا  بدو  وحی ‌کـرد  بـنده‌ای  دارم  در  محـل  برخورد  دو  دریا،  او  از  تو  عالم‌تر  است‌.  موسی گفت‌:  پروردگارا  چگونه  می‌توانم  با  او  آشنا  شوم‌؟  فرمود  یک  ماهی  (‌بریان  شده ای‌)  را  با  خود  برمی‌داری  و  آن  را  در  زنبیلی  می‌گذاری  (‌و  در  دریا  به  مسافرت  می‌پردازی‌)  هر کجا  ماهی  را گم ‌کردی  او  آنجـا  است‌. 
[2] روایت  شده  است‌که  قتاده  و  جز  او  گـفته‌