َ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا ) 

(‌خضر)  گفت‌:  مگر  به  تو  نگفتم  كه  تو  با  من  توان  شکیبائی  را  نخواهی  داشت‌؟‌.

این  بار  روشن  و  آشکار  بدو  می‌گوید:

«‌ أَلَمْ أَقُلْ لَكَ »‌.  

مگر‌من‌به تو نگفتم؟‌.

به  توگفتم  به  تو،  روشن  و  مشخص  ...  نه‌کس  دیگری‌.  موسی  قانع  نشد  و  همدمی  و  همراهی  با  او  را  خواستار  گردید  و  شرط  را  پذیرفت‌.

موسی  به  خود  می‌اید  و  می‌اندیشد  و  می‌بیندکه  او  دو  بار  خلاف  وعده‌کرده  است‌،  و  چیزی  راکه  متعهد  گردیده  است  پس  از  یادآوری‌کردن  و  به  یاد  انداختن  نيز  فراموش  نموده  است‌.  این  است  که  ناگهان  برمی‌جهد  و  راه  را  بر  خویشتن  می‌بندد،  و  این  مهلت  و  فرصت  را  واپسین  مهلت  و  فرصت  دادن  به  خود  می‌شمارد:

«  قَالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَهَا فَلا تُصَاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْرًا »‌.  

  (‌موسی‌)  گفت‌:  اگر  بعد  از  این‌،  از  تو  درباره  چیزی  پرسیدم  (‌و  اعتراض  کردم‌)  با  من  همدم  مشو.  چرا  که  به  نظرم  معذور  خواهی  بود  (‌از  من  جدا  شوی‌)‌.

روند  قرآنی  به  پیش  می‌رود.  ناگهان  خود  را  در  برابر  صحنه  سوم‌می‌یابیم‌:  

(فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقَامَهُ )

باز  به  راه  خود  ادامه  دادند  تا  به  روستائی  رسیدند.  از  اهالی  آنجا  غذا  خواستند،  ولی  آنان  از  مهمان  کردن  آن  دو  خودداری  نمودند.  ایشان  در  میان  روستا  به  دیواری  رسیدند  که  داشت  فرومی‌ریخت‌.  (‌خضر)  آن  را  تعمیر  و  بازسازی  کرد.

« يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ »  . 

 می‌خواهد  که  فروافتد.

مرد  غریب  مشغول  بازسازی  و  تعمیر  آن  دیوار  می‌شود  بدون  این  که  مزدی  را  بخواهد!

در  اینجا  موسی  دوگانگی  و  تناقض  را  در  همچون  موقعیتی  می‌بیند.  چه  چیز  این  مرد  را  وامی‌دارد  که  خویشتن  را  به  زحمت  اندازد  و  به  رنج  بیفکد  و  دیواری  را  راست  و  استوارکند  که  دارد  فرومی‌ریزد  در  روستائی  که  اهالی  آنجا  بدیشان  خوراک  و  طعام  نداده‌اند  و  ایشان  گرسنه‌اند،  و  نمی‌خواهند  که  آنان  را  مهمانی‌کنند  و  از  ایشان  پذیرائی  نمایند؟  آیا  بدو  نگویم  که  مزدی  در  برابرکارش  درخواست  کند  تا  با  آن  خوراکی  را  تهیه‌کنند  و  بخورند؟

(  قَالَ لَوْ شِئْتَ لاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا)‌.

(‌موسی‌)  گفت‌:  اگر  می‌خواستی  می‌توانستی  در  مقابل  این  کار  مزد  بگیری  (‌و  شکممان  را  بدان  سیر  کنی‌.  آخر  فداكاری  یا  این  مردمان  فرومایه‌،  حیف  است‌)‌.

اینجا  آخر  خط  است‌.  هنگام  جدائی  است‌.  برای  موسی  دیگر  عذری  نمانده  است‌.  دیگر  میان  او  و  میان  آن  مرد  همدمی  و  همراهی  باقی  نمانده  است  و  فرصت  به  پایان آمده است.

(  قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا )[4] 
(‌خضر)  گفت‌:  اینک  وقت  جدائی  من  و  تو  است‌.  من  تو  را  از  حکمت  و  راز  کارهائی  که  در  برابر  آ نها  نتوانستی  شکیبائی  کنی  آگاه  می‌سازم‌.

تا  اینجا  موسی  -  و  ماکسانی‌که  روند  قرانی  را  دنبال  ميکنیم  -  در  برابر  رخدادهای  ناگهانی  و  پیاپی  قرار  می‌گیریم  و  راز  و  رمز  انها  را  نمی‌دانیم‌.  موضع  ما  در  برابر  آنها  همچون  موضع  موسی  در  مقابل  آنها  است‌.  ما  نمی‌دانیم  این  چه  کسی  است‌که  این  کارهای  عجیب  و  غریب  را  انجام  می‌دهد.  قران  هم  از  نام  او  خبر  نداده  است‌،  تا  فضای  پیچیده  و  بغرنجی‌ که  ما  را  احاطه  می‌کند  پیچیده  و  بغرنج  بماند.  اصلا  ارزش  نام  او  چیست‌؟  مراد  از  وجود  او  این  است‌که  فلسفه  والای  الهی  را  نشان  دهد،  فلسفه‌ای  که  نشان  می‌دهد  که  نتائج  نزدیک  بر  مقدمات  دیدنی  مترتب  نمی‌گردند،  بلکه  نتائج  به  اهداف  دوری  سر  می‌کشندکه  چشم  محدود  انها  را  نمی‏بیند.  عدم  ذکر  نام  او  هماهنگ  با  شخصیت  معنو‌ی‌ای  است‌که  او  ان  را  با  خو‌د  دارد.  نیروهای  غیبی  از  زمان  پیدایش  داستان  بر  داستان  حاکم  هستند.  این  موسی  است  که  می‌خواهد  با  این  مرد  موعو‌د  ملاقات‌کند.  به  راه  خود  ادامه  می‌دهد،  ولی  خدمتگزار  او  درکنار  صخره  سنگ  غذای  ایشان  را  فراموش  کرده  است‌.  انگار  آن  را  فراموش‌کرده  است  تا  دو  نفری  برگردند.  این  مرد  را  در  آنجا  می‌یابد.  اگر  آنان  به  راه  خود  ادامه  می‌دادند  و  راه  خود  را  درپیش  می‌گرفتند،  و  قضا  و  قدر  ایشان  را  دیگر  باره  به  سوی  صخره‌سنگ  برنمی‌گرداند،  دیدار  با  او  از  دستشان  می‌رفت  ...  سراسر  فضای  داستان  پیچیده  و  ناپیدا  است‌.  همچنین  نام  آن  مرد  شگفت  و  شگرف  و  نامشخص  نیز  در  روند  قرآنی  روشن  نیست‌.

آن‌گاه  رازها  و  رمزها  شروع  به  روشن  شدن  و  جلوه‌گر  آمدن  می‌کند:

(أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا).

و  امّا  آن  کشتی  متعلق  به  گروهی  از  مستمندان  بود  که  (‌با  آن‌)  در  دریا  کار  می‏‎کردند  و  من  خواستم  آن  را  معیوب  کنم  (‌و  موقتآ  از  کار  بیفتد،  چر‌ا  که‌)  سر  راه  آنان  پادشاه  ستمگری  بود  که  همه  کشتیها(‌ی  سالم‌)  را  غصب  می‌کرد  و  می‌برد.

با  این  عیب‌،‌کشتی  به  سلامت  نجات  یافت  و  آن  شاه  ستمگر  آن  را  به  غارت  نبرد  و  غصب  نکرد.  آن  زیان  کوچکی‌که  به  کشتی  وارد  آمد  برای  حفظ  آن  از  زیان  بزرگی  بودکه  از  دیدگان  نهان  و  در  انتظار  آن  بود  اگر  کشتی  سالم  می‌بود.

«وَأَمَّا الْغُلامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَنْ يُرْهِقَهُمَا طُغْيَانًا وَكُفْرًا فَأَرَدْنَا أَنْ يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرًا مِنْهُ زَكَاةً وَأَقْرَبَ رُحْمًا »  .

و  امّا  آن  کودک  (‌که  او  را  کشتیم‌)  پدر  و  مادرش  با  ایمان  بودند  (‌و  اگر  زنده  می‌ماند)  می‌ترسیدیم  که  سرکشی  و  کفر  را  بدانان  تحمیل  کند  (‌و  ایشان  را  از  راه  ببرد)‌.  ما  خواستیم  که  پروردگارشان  بجای  او  فرزند  پاکتر  و  پرمحبت‌تری  بدیشان  عطاء  فرماید.

این‌کودک  در  حال  حاضر  و  بر  سیمای  ظاهر  او  پیدا  نبود  که  وی  سزاوارکشتن  است‌.  ولی  برای  بنده  شایسته  پرده  غیب  از  حقیقت  او  به‌کنار  زده  شد  و  معلوم‌گردیدکه  در  سرشت  او  است‌که  کافر  و  طاغی  شود.  در  نهاد  وی  دانه‌های  کفر  و  طغیان  نهان  بود  و  به  مرور  زمان  جوانه  می‌زد  و  رشد  می‌کرد  و  تحقق  می‌یافت  ...  اگر  او  زنده  می‌ماند  پدر  و  مادر  مومن  خود  را  به‌کفر  و  طغیان  می‌کشاند  و  وامی‌داشت‌،  و  به  انگیزه  محبت  ایشان  در  حق  خودیاری  مي‌کردکه  از  روش  او  پیروی‌کنند  و  به  راه  او  بروند.  خدا  خواست  او  را  بکشد.  بن