یش  می‌اندا‌زد:

(  قَالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا )

(‌موسی‌)  گفت‌:  به  خواست  خدا،  مرا  شکیبا  خواهی  یافت‌،  و  (‌در  هیچ  کاری‌)  با  فرمان  تو  مخالفت  نخواهم  کرد.  

آن  مرد  شایسته  بر  تاکید  و  توضیح  می‌افزاید،  و  پیش  از  آغازکوچ  شرط  همدمی  و  همراهی  او  با  خود  را  بیان  می‌دارد،  و  آن  این‌که  شکیبائی  بکند  و  پرسش  نکند  و  از  کارهائی‌که  او  می‌کند  هيچ گونه  توضیحی  نخواهد  تا  خودش  راز  و  رمزکارهایش  را  برايش  ذکر  می‌کند  و  توضیح  می‌دهد 

(قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْأَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًا)

(‌خضر)  گفت‌:  اگر  تو  همسفر  من  شدی  (‌سکوت  محض  باش  و)  درباره  چيزی  (‌که  انجام  می‌دهم  و  در  نظرت  ناپسند  است‌)  از  من  مپرس  تا  خودم  راجع  بدان  برایت  سخن  بگویم.

موسی  این  شرط  را  می‌پذير‌د  ...  ناگهان  ما  خود  را  در  برابر  صحنه  نخستین  آن  دو  نفر  می‌بینیم‌:

(فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا)

  پس  (‌موسی  و  خضر  با  یکدیگر)  به  راه  افتادند  (‌و  در  ساحل  دریا  به  سفر  پرداختند)  تا  این  که  سوار  کشتی  شدند.  (‌خضر  در  اثنای  سفر)  آن  را  سوراخ  کرد.

آن  دو  نفر  و  مسافران  دیگر  با  آن  دو  نفر  برگشتی  سوار  می‌شوند.  کشتی  حرکت  می‌کند  و  آنان  را  به  میان  آب  می‌رساند  و  بر  دوش  امواج به  ییش  می‏‎برد.  در  میان  آبهای  فراوان‌،  بنده  شایسته  می‌آید  وکشتی  را  سوراخ  می‌کندا  ظاهر  این‌کار  این  است‌که  همچون  عملی  در  اینجا  کشتی  و  مسافران  را  در  معرض  خطر  غرق  شدن  قرار  می‌دهد و  مسافران  را  به  هلاکت  می‌اندازد.  پس  چرا  این  مرد  بدین  شر  و  بلائی  دست  می‌یازد؟

موسی  آنچه  راکه  خود  بدوگفته  بود،  و  آنچه  راکه  رفیقش  بدوگفته  بود،  فراموش  کرد،  وقتی  که  این  کار  شگفت  را  از  او  دید،‌کاری‌که  از  نظر  منطق  عقلی  هیچ‌گونه  علت  و  سبب  مقبولی  ندارد.

انسان  چه‌بسا  معنی‌کلی  صرفی  را  تصورکند،  ولیکن  هنگامی‌که  در  عمل  با  این  معنی  و  نمونه واقعی  آن  برخورد  می‌کند،  تاثیری  را  احساس  می‌کندکه  جدای  از  تصور  نظری  است‌.  چه  تجربه  عملی  دارای  مزه‌ای  جدای  از  تصور  صرف  نظری  است‌.  هم  اینک  این  موسي  است‌که  قبلا  بدو  خبر  داده  شده  است‌که  وی  نمی‌تواند  در  برابر  چیزی  که  از  راز  و  رمز  آن  آگاه  نیست  شکیبائی‌کند،  ولی  او  عزم  را  جزم‌کرده  است‌که  شکیبائی  ورزد  و  از  مشیت  خداکمک  طلبیده  است  و  وعده  داده  است  و  شرط  این  کار  را  پذیرفته  است‌  امّا  هم  اینک‌که  با  تجربه  عملی  رفتارها  وکردارهای  این  مرد  برخورد  می‌کند،  ناگهان  برمی‌جهد  و  عملکردهایش  را  ز‌شت  و  ناپسند  می‌شمارد.

بلی  سرشت  موسی  یک  سرشت  انقلابی  و  جهشی  است‌،  آن‌گونه  که  ازکارهایش  در  همه  دوران  زندگانیش  برمی‌آید.  از  آن  زمان‌که  به  مرد  مصری  چوگان  می‌زند  وقتی‌که  می‌بیند  با  یک  فرد  اسرائیلی  می‌جنگد،  و  در  یک  جهش  و  جوششی  از  جهشها  و  جوششهایش  او  را  می‌کشد،  و  سپس  به  سوی  پروردگارش  برمي‌گردد  و  توبه  می‌کند  و  آمرزش  می‌طلبد  و  عذرگناه  خود  را  ميخو‌اهد،  تا  بدان  هنگام  که  در  روز  دوم  اسرائیلی  را  می‌بیندکه  با  مصری  دیگری  می‌جنگد،  و  موسی  می‌خواهدکه  دیگر  باره  بر  این  یکی  نیز  بتازد  وكار  او  را  بسازد![3]

بلی  سرشت  موسی  این  چنین  سرشتی  است‌.  بدین  خاطر  است ‌که  بر  عملکرد  این  مرد  تاب  شکیبائی  نداشت  و  نتوانست  به  عهد  خود  وفا کند،  عهدی ‌که  برشکیبائی  در  برابر کارهای  شگفت  بسته  بود.  به  هر  حال  سرشت  همه  انسانها  این  چنین  است‌ که  تاثیر  و  مزه  جدای  از  تصور  نظر‌ی  را  در  تجربه  عملی  می‌یابد  و  پیدا  می‌کند،  و کارها  را  آن‌گونه‌ که  شایسته  و  بایسته  است  درک  و  فهم  نمی‌کند  تا  آن‌گاه‌ که ‌کارها  را  مزه  می‌کند  و  می‌آزماید.  ا‌ز  اینجا  است‌که  موسی  برمی‌جهد  و  این  عملکرد  را  زشت  و  ناپسند  می‌شمرد:

(قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا )

(‌موسی‌)  گفت‌:  آیا  كشتی  را  سوراخ  کردی  تا  سرنشینان  آن  را  غرق  کنی‌؟‌!  واقعاً  کار  بسیار  بدی  کردی‌.

بنده  شایسته  با  شکیبائی  و  مهربانی  موسی  را  به  چیزی  که  در  آغازکار  وعده  داده  بود  یادآوری  می‌کند:

(قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا)

(‌خضر)  گفت‌:  مکر نگفتم  که  تو  هرگز  نمی‏توانی  همراه  من  شکیبائی  کنی‌؟‌.

موسی  از  فراموشی  خود  معذرت  می‌طلبد،  و  از  مرد  می‌خواهدکه  عذر  او  را  بپذیرد  و  بر  او  سخت  نگیرد  و  وادار  به  مراجعت  نکند  و  بیش  از  این  عهد  و  پیمان  را  یاد  ا ور  نشود:

(قَالَ لا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا )

(‌موسی‌)  گفت‌:  مرا  به  خاطر  فراموش  کردن  (‌توصیه‌ات‌)  بازخواست  مکن  و  در  کارم  (‌که  یادگیری  و  پیروی  از  تو  است‌)  بر  من  سخت  مگیر.

مرد  عذر  او  را  می‌پذیرد  ...  خویشتن  را  در  برابر  صحنه  دوم  می‌بینیم‌:

«  فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِيَا غُلامًا فَقَتَلَهُ...  »‌.

به  راه  خود  ادامه  دادند.  تا  آنگاه  که  (‌از  کشتی  پیاده  شدند  و  در  مسیر  خود)  به  کودکی  رسیدند.  (‌خضر)  او  را  کشت‌!...  

عجب‌!  نخستین  بار  یک‌کشتی  را  سوراخ‌کرد.  در  آنجا  احتمال  غرق  شدن  مسافران  کشتی  می‌رفت‌.  هم  اینک  انسانی  را  می‌کشد،  آن  هم  به  عمد،  نه  این‌که  احتمال  کشتن  رود! واقعآ  رسوائی  بزرگی  است‌.  دیگر  موسی  تاب  شکیبائی  نیاورد،  هرچند  که  وعده‌ای  که  بدو  داده  بود  به  خاطر  داشت‌:

(قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُكْرًا ).

(‌موسی‌)  گفت‌:  آیا  انسان  بیگناه  و«  پاکی  را  کشتی‌،  بدون  آن  که  او  کسی  را  کشته  باشد؟‌!  واقعاً  کار  زشت  و  ناپسندی  کردی‌.  

موسی  این  بار  وعده  را  فراموش  نکرده  بود  و  از  آ‌ن  هم  غافل  نبود.  ولیکن  از  روی  قصد  و  عمد  لب  از  لب‌گشود  و  خواست  این‌کار  زشت  و  ناپسند  را  تذكر  دهد  و  بیزاری  خود  را  ازکاری  اظهارکندکه  آن  را  نمی‌پسندد  و  بر  وقوع  آن  شکیبائی  ندارد  و  هیچ‌گونه  سبب  و  علتی  برای  انجام  چنین  عملی  نمی‌یابد.  این  کودک  در  نظرش  پاک  و  بیگناه  بود.  مرتکب  کاری  نشده  بود  که  موجب  کشتن  شود.  بلکه  او  هنوز  بالغ  نگردیده  است  تا  در  برابر  کارهائی  که  می‌کند  مواخذه ‌گردد  و  به‌ کیفر  رسد.

بنده شایسته  دیگر  باره  موسی  را  به  یاد  شرطی  می‌اندازدکه  با  او  بسته  است  و  بدو  وعده‌ای  را  تذكر  می‌دهدکه  داده  است‌،  و  به  خاطرش  می  آوردكه  نخستین  بار  بدو  چه‌گفته  است‌.  آزمون  پس  از  آزمون  نیزگفته  او  را  تصدیق  می‌کند:

(قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّ