َ مَالا وَأَعَزُّ نَفَرًا.)

در  گفتگوئی  با  دوست  (‌مومن‌)  خود  بدو  (‌مغرورانه  و  پرخاشگرانه‌)  گفت‌:  من  ثروت  بیشتری  از  تو  دارم‌،  و  از  لحاظ  نفرات  (‌خانواده  و  خویشتن  و  رفیق‌)  مقتدرتر  از  تو  و  فزونترم‌.  

سپس  قدم‌زنان  دوست  خود  را  به  یکی  از  دو  باغ  می‌برد.  درونش  از  غرور  پر  است‌.  از  این  پهلو  تا  بدان  پهلو  خودبزرگ‌بینی  موج  می‌زند.  خدا  را  فراموش  کرده  است‌.  فراموش  هم‌کرده  است‌که  سپاس  خدا  را  در  برابر  نعمتهائی‌که  بدو  داده  است  بگوید  و  رضای  او  را  بجوید.گمان  برده  است‌که  این  باغهای  به  ثمر  نشسته  هرگزا  هرگز!  نابود  نمی‌شود.  برپا  شدن  رستاخیز  و  فر‌ارسیدن  قیامت  را  به  طورکلی  انکار  می‌کند.  

می‌گوید:‌گیرم‌که  رستاخیزی  و  قیامتی  هم  باشد،  او  در  آنجا  از  رعایت  و  عنایت  خدا  برخوردار  می‌گردد  و  بر  دیگران  از  جمله  این  دوست  فقیر  ترجیح  داده  می‌شود!  مگر  نه  این  است‌که  در  دنیا  از  زمره  صاحبان  باغها  است‌؟  پس  باید  جناب  ایشان  در  آخرت  نیز  ملاحظه  گردد  و  صاحب  نعمت  در  اینجا،  در  آنجا  نیز  صاحب  نعمت  باشد!

«  وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ قَالَ مَا أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هَذِهِ أَبَدًا وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِنْ رُدِدْتُ إِلَى رَبِّي لأجِدَنَّ خَيْرًا مِنْهَا مُنْقَلَبًا »‌.

در  حالی  که  (‌به  سپب  عدم  ایمان  به  خدا)  بر  خویشتن  ستمگر  بود،  (‌همراه  دوست  خود،  سرمست  مغرور)  به  باغش  گام  نهاد  (‌و  نگاهی  به  درختان  پرمیوه  و  خوشه‌های  پردانه  و  زمزمه رودبار  انداخت‌،  مستکبرانه‌)  گفت‌:  من  باور  نمی‌کنم  هرگز  این  (‌باغ  سرسبز)  نابود  شود  و  به  فنا  رود.  و  باور  ندارم  که  قیامت  برپا  شود.  اگر  هم  (‌به  فرض  قیامتی  در  کار  باشد  و)  من  به  سوی  پروردگارم  برگردانده  شوم  (‌این  همه  شخصیت  و  مقام‌،  و  اموال  و  اولاد،  نشانه  شایستگی  من  است  و  در  آنجا  هم‌)  مسلمّآ  سرانجام  بهتری  و  جایگاه  خوبتری  از  این  (‌باغ  و  زندگی‌)  خواهم  یافت‌.

این  هم  غروری  است‌که  صاحبان  جاه  و  مقام  و  سلطه  و  قدرت  و  ثروت  وکالا  و  متاع  پیدا  می‌کنند.  گمان  می‌برند  که  ارزشها  و  معیارهائی  که  اهالی  این  جهان  فانی  بدانها  ارج  و  بها  می‌دهند  و  با  آنها  با  صاحبان  قدرت  و  قوت  و  اموال  و  اولاد  رفتار  می‌کنند،  در  جهان  والای  فرشتگان  و  باقی  آن  جهان  نیز  با  ایشان  مراعات  ميشود  و  مورد  ملاحظه  خواهد  برد!  پس  مادام‌که  آنان  بر  اهالی  این  زمین‌گردن‌افرازی  می‌کنند  و  بالادست‌تر  از  ایشان  هستند،  در  آسمان  نیز  بدیشان  توجه  و  عنایت می‌شود  و  فراتر  و  بالاتر  می‌گردندو  امّا  دوست  فقیر  اوکه  هیچ  دارائی  و  اموالی‌،  و  نفرات  و  خدمتکارانی‌،  و  باغها  و  ثمرات  و  غلاتی  ندارد  ...  ولی  او  مغرور  و  مکرم  و  توانا  و  نیرومند  به  وسیله  چیزی  است  که بر جاتر  و  والاتر  است‌.  او  معزز  و  مکرم  و  توانا  و  نیرومند  به  وسیله عقیده‌اش  و  ایمانش  می‏‎باشد.  بزرگ  و  سترگ  و  والا  و  بالا  به  داشتن  خدائی  است‌که  پيشانيها  در  برابرش‌کرنش  می‏‎برند  و  به  خاک  می‌افتند.  این  چنین‌کسی  با  دوست  متكبر  و  مغرور  و  سرمست  خود  مقابله  و  مبارزه  می‌کند  و  غرور  و  تکبرش  را  بر  او  زشت  می‌شمارد،  و  او  را  به  یاد  چیز  حقیر  و  خواری  می‌اندازدکه  از  آن  زاده  است  و  رشد  پیداکرده  است  که  آب  وگل  است‌.  و  بدو  تذکر  می‌دهد  که  واجب  است  ادب  داشته  باشد  درحق نعمت‌دهنده‌ای‌که  بدو  این  همه  لطف‌کرده  است  وکرم  فرموده  است‌.  و  وی  را  از  سرانجام  غرور  و  تکبر  بیم  می‌دهد.  او  خودش  در  پیشگاه  پروردگارش  به  چيزی  امیدوار  است  که  بهتر  و  خوبتر  از  باغها  و  میوه‌ها  و  فرآورده‌های  دوست  مغرور  و  متکبرش  می‌باشد:

(قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلا لَكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَلا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَدًا وَلَوْلا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مَالا وَوَلَدًا فَعَسَى رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْرًا مِنْ جَنَّتِكَ وَيُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسْبَانًا[1] مِنَ السَّمَاءِ فَتُصْبِحَ صَعِيدًا زَلَقًا [2] أَوْ يُصْبِحَ مَاؤُهَا غَوْرًا[3] فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَبًا). 

دوست  (‌مومن‌)  او،  در  حالی  که  با  وی  گفتگو  داشت‌،  بدو  گفت‌:  آیا  منکر  کسی  شده‌ای  که  (‌دستگاه  شگرف  و  سازمان  پیچیده  جسم‌)  تو  را  از  خاک  ناچیزی  و  سپس  از  نطفه  بی‌ارزشی  آفریده  است‌،  و  بعد  از  آن  تو  را  مرد  کاملی  کرده  است‌؟‌!  ولي  من  (‌میگویم‌:‌)  او  (‌که  مرا  و  همه  جهان  را  آفریده  است‌)  خدا  است  و  پروردگار  من  است‌،  و  من  کسی  را  انباز  پروردگارم  نمی‌سازم‌.  کاش‌!  وقتی  كه  وارد  باغ  می‌شدی  (‌و  این  نعمت  و  مرحمت‌،  و  آثار  قدرت  و  عظمت  را  می‌دیدی‌)  می‌گفتی‌:  ماشاء‌الله‌!  (‌این  همه  نعمت  از  فضل  و  لطف  خدا  است‌،  و  آنچه  خدا  بخواهد  شدنی  است‌!)  هیچ  قوت  و  قدرتی  جز  از  ناحیه  خدا  نیست  (‌و  اگر  مدد  و  توفیق  او  نباشد،  توانائی  عبادت  و  پرستش  را  نخواهیم  داشت‌.  ای  رفیق  ناسپاس‌)  اگر  می‌بینی  که  از  نظر  اموال  و  اولاد  از  تو  کمترم‌،  (‌اما  ...)  چه‌بسا  پروردگارم  بهتر  از  باغ  تو  را  (‌در  دنیا  یا  آخرت‌)  به  من  بدهد،  و  خدا  از  آسمان  بلای  مقدری  برای  باغ  تو  فروبفرستد  و  این  باغ  به  سرزمین  لخت  و  همواری  تبدیل  شود.  یا  این  که  آب  این  باغ  (‌در  اعماق  زمین‌)  فرو  رود،  به  گونه‌ای  كه  هرگزنتوانی  آن  را  پیجوئی  کنی  (‌چه  رسد  به  این  که  آن  را  بیابی  و  به  سطح  زمین  برگردانی‌)‌.

  بدین  شیوه  عزت  ایمان  در  دل  شخص  مومن  به  تکان  می‌افتد،  و  به  اموال  و  نفرات  توجه  نمی‌کند.  با  دارائی  و  سرمستی  سازش  نمی‌نماید.  در  اظهار  حق  پج‌پچ  و  من‌من  نمی‌کند.  حق  را  فدای  سازس  با  دوستان  نمی‌سازد.  همچنین  مومن  احساس  می‌کندکه  او  در  برابر  جاه  و  مال  مقتدر  و  قوی  است‌،  و  آنچه  در  نزد  خدا  است  بهتر  و  خوبتر  ازکالاها  و  دارائیهای  زندگی  است‌،  و  فضل  و  لطف  خدا  بزرگ  و  فراوان  است  و  فرد  مومن  چشم  امید  به  فضل  و  لطف  خدا  می‌دوزد،  و  انتقام  خدا  شدید  است  و  هرچه  زودتر  دامنگیر  غافلان  مغرور  و  سرمست  می‌گردد.روند  قرآنی  ناگهانی  ما  را  از  صحنه رشد  و  نمو  و  شکوفاهی  و  زیبائی‌،  به  صحنه هلاک  و  نابودی  منتقل  می‌گرداند،  و  ما  را  از  سیما  و  نماد  غرور  و  سرمستی  و  تکثر،  به  سیما  و  نماد  پشيمانی  و  طلب  آمرزش  می‌رساند.  آنچه  مرد  مومن  انتظار  داشت  روی  داد  و  شد:  

(وَأُحِيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ ي