ند  یا  دوباره  به  خواب  عمیق  فرورفته‌اند)  و  پروردگارشان  آگاه‌تر  از  (‌هرکسی  به‌)  وضع  ایشان  است‌.  برخی  دیگر  که  اکثریت  داشتند،  گفتند:  بر  (‌در  غار)  ایشان  پرستشگاهی  می‌سازیم‌.

عبرت موجود  در  خاتمه  کار  جوانان  اصحاب  کهف‌،  اثبات  رستاخیز  و  زنده  شدن  دوباره  مردمان  با  مثال  واقعي  و  نزدیک  به ذهن  و  محسوس  است‌.  مثالي  است  که  مساله  رستاخیز  و  زنده  شدن  دوباره  را  به  ذهن  مردمان  نزدیک  می‌گرداند،  و  خو‌اهند  د‌انست  که  وعده   خدا  درباره  رستاخیز  و  زنده  شدن  دوباره  حق  است  و  حقیقت  دارد،  و  هیچ‌گونه  شک  و  تردیدی  درباره  قیامت  وجود  ندارد.  بدین  نحو  خدا  جوانان  را  از  خواب  بیدار  کرد،  و  قومشان  را  از  حالشان  مطلع  ساخت‌.

یکی  از  مردمان  گفت‌:

(ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَانًا).

بر  (‌در  غار)  ایشان  دیواری  درست  کنید  (‌تا  کسی  به  غار  نرود.  چراکه‌نمی‌دانیم‌آنان  مرده‌اند  یا  دوباره‌به  خواب  عمیق  فرورفته‌اند)‌.

قرآن  عقیده ایشان  را  معلوم  نمی‌گرداند.

(  رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ  ) .
 پروردگارشان  آگاه‌تر  از  (‌هرکسی  به‌)  وضع  ایشان  است‌.  
و  خدا  از  عقیده  ایشان  بهتر  از  هرکسی  آگاه  است‌.  مامور  شاه  در  آن  زمان‌گفتند:

(لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا).

بر  (‌در  غار)  ایشان  پرستشگاهی  می‌سازیم‌.

مقصود  از  مسجد،  معبد  است‌.  شیوه‌کار  یهودیان  و  مسیحیان  این  بودکه‌گورهای  انبیاء  و  بزرگان  دین  را  معبد  و  پرستشگاه  می‌کردند.  امروزه  هم  مسلمانانی  یافته  می‌شوندکه  به  تقلید  از  مسيحیان  و  یهودیان  چنین  می‌کنند  و  با  رهنمون  ورهنمود  مخالفت  می‌ورزند:

  «‌لعن الله‌  اليهود  و النصاری‌،  اتخذوا  قبور  انبیائهم  و  صالحيهم  مساجد)‌[4]

خدا  نفرین  کند  یهودیان  و  مسیحیان  را،  آنان  گورهای  پیغمبرانشان  و  صالحان  و  شایستگانشان  را  معبد  می‌کردند.

پرده  بر  این  صحنه  فرومی‌افتد.  بعد  از  آن  پرده‌کنار  می‌رود  تا  جدل  وستیزی  را  بشنویم‌که  پیرامون  اصحاب‌کهف  درگرفته  است‌،  طبق  عادت  مردمان‌که  روایتها  و  خبرها  را  نقل  می‌کنند،  ودرآنها  چیزهائی  را  می‌افزایند  و  می‌کاهند،  و  نسلهای  پیاپی  از  چیزهای  ذهنی  خود  بر  آنها  می‌افزایند،  تا  بدانجاکه  ستبر  و  اندوده  و  انباشته  می‌گردد  و  دگرگون  می‌شود،  و  سخنها  پیرامون  خبر  واحدی  یا  حادثه  واحدی  بیشتر  و  بیشتر  می‌گردد  هر  زمان‌که  قرنها  می‌گذرد:

(سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رَابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَيْبِ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مَا يَعْلَمُهُمْ إِلا قَلِيلٌ فَلا تُمَارِ فِيهِمْ إِلا مِرَاءً ظَاهِرًا وَلا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَدًا).

معاصران  پیغمبر  درباره تعداد  نفرات  اصحاب  کهف  به  مجادله  می‌پردازند  و  گروهی‌)  خواهند  گفت‌:  آنان  سه  نفرند  که  چهارمین  ایشان  سگشان  بود.  و  (‌گروهی‌)  خواهند  گفت‌:  آنان  پنج  نفرند  که  ششمین  ایشان  سگشان  بود؛  همه  اینها  سخنان  بدون  دلیل  است‌.  و  (‌گروهی‌)  خواهند  گفت‌:  آنان  هفت  نفرند  که  هشتمین  ایشان  سگشان  بود  (‌و  اینان  از  روی  علم  و  آگاهی  برگرفته  ار  وحی‌،  سخن  خواهند  گفت‌)‌.  بگو:  پروردگار  من  از  تعدادشان  آگاه‌تر  (‌از  هر  کسی  است‌)‌.  جز  گروه  کمی  تعدادشان  را  نمی‌داند.  بنا  بر  این  درباره اصحاب  کهف  جز  مجادله  روشن  (‌و  آرام  با  دیگران‌)  پیش  مگیر  (‌چرا  که  مساله  چندان  مهمی  نیست  و  ارزش  دردسر  را  ندارد)  و  پیرامون  آنان  دیگر  از  هیچ  کس  مپرس  (‌زیرا  وحی  الهی  تو  را  بس  است‌)‌.

این  همه  جنگ  و  جدل  پیرامون  تعداد  جوانان  اصحاب  کهف  بیسود  است‌.  یکسان  است  چه  سه  نفرو  چه  پنج  نفر  و  چه  هفت  نفر  و  چه  بیش  ازاینها  بوده  باشند.کار  و  بارشان،  و  آگاهی  از  آنان  و  تعدادشان‌،  به  خدا  واگذار  است‌.  اندکی  از  مردمان  از  سرگذشت  آنان  اطلاع  درست  پیداکرده‌اند  یا  روایت  صحیح  آن  را  شنیده اند،  و  از  احوال  و  اوضاع  ایشان  آگاهی  دارند.  لذا  جدال  و  ستیز  طو‌لانی  پیرامون  شماره  آنان  بیهوده  است‌.  درس  و  عبرتی‌که  ازکار  و  بارشان‌گرفته  می‌شود  با  اندك  و  بسیار  ایشان  حاصل  می‏‎گردد.  بدین  خاطر  است‌که  قرآن  پیغمبر  صلي الله عليه و آله و سلم  را  به  ترک  جدال  و  ستیز  دربار«  این  مساله  می‌خواند  و  رهنمود  می‌گرداند،  و  از  او  می‌خواهد  ازکسی  از  ستیزه‌گران  درباره‌کار  و  بارشان  خبر  نگیرد  و  فتوی  نخواهد.  این‌کار  همگامی  و  همراهی  با  برنامه  اسلام  در  حفظ  نیروی  عقلانی  از  هدر  رفتن  و  ضائع  شدن  در  انجام‌کارهای  بیسود  است‌،  به  مسلمانان  می‌آموزدکه  دنبال  چیزی  را  نگيرند  و  از  راهی  نروندکه  علم  و  آگاهی‌کامل  و  اطلاع  شامل  بدان  و  از  آن  نداشته  باشند.  این  رخدادی‌که  زمان  آن  را  در  لابلای  خود  پیچیده  است  و  بساط  آن  را  درنوردیده  است‌،  از  زمره غیب‌گشته  است‌،  غیبی‌که  به  علم  و  آگاهی  یزدان  از  آن  واگذارگردیده  است‌،  پس  باید  آن  را  حواله  با  خداکرد  و  رفت‌.

به  مناسبت  نهی  از  جدال  و  ستیز  درباره  غیب‌گذشته‌،  از  حکم  صادرکردن  درباره  غیب  آینده  و  چیزی‌که  روی  خواهد  داد،  نهی  می‌گردد.  چه  انسان  نمی‌داند  در  آینده  چه  می‌شود  و  چه  روی  مي‌دهد  تا  قاطعانه  درباره  آن  رای  و  نظر  داد:

(وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدًا إِلا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لأقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدًا)‌.

درباره  هیچ  چیز  (‌بدون  مقترن  کردن  سخن  به  مشیت  خدا)  مگو  كه  فردا  آن  را  انجام  می‌دهم‌،  (‌مگر  این  که  بگوئی‌:‌)  اگر  خدا  بخواهد  (‌فردا  چنین  و  چنان  کنم‌.  چرا  که  تا  اراده  او  نباشد  چیزی  و  کاری  انجام  نمی‌پذیرد)  و  چون  دچار  فراموشی  شدی  (‌و  ان‌شاء‌الله  را  نگفتی،  همین  كه  به  یادت  آمد)  پروردگارت  را  به  خاطر  آور  و  (‌ان‌شاء‌الله  را  بگو،  تا  گذشته  را  جبران  بکنی  و  همیشه  دلت  با  خدا  باشد.  هنگامی  که  عزم  انجام  کاری  کردی  و  آن  را  آویزه  مشیت  خدا  نمودی‌)  بگو:  امید  است  پروردگارم  مرا  (‌به  چیزی‌)  رهنمود  کند  که  از  این  (‌چیزی  که  در  مد  نظر  است‌،  سودمندتر  و)  به  خیر  و  صلاح  نزدیک‌تر  باشد.

هرحرکتی  و  هر  صدائی‌،  و  بلکه  هرنفسی  از  نفسهای  زنده‌ها  درگرو  اراده  خدا  است‌.  پرده  غیب  بر  فراسوی  لحطه  حاضر  فرو  انداخته  شده  است  و  آن  را  در  پشت  خود  نهان  داشته  است‌.  چشم  انسان  فراسوی  این  پرده فروانداخته  را  نمی‏بیند،  و  خرد  انسان  هرچند  هم  دانا  و  فرزانه  باشد  نارسا  وکند  است‌.  پس  نباید  هیچ  انسانی  بگو‌ید:  من  