ِمْ »  ٠

از  دهانهایشان  بیرون  می‌آید.

واژه  «‌افواههم:  دهانهایشان‌«  با  طنین  ویژه  خود  در  بزرگ  نمودن  و  زشت  (‌و  پلشت  نشان  دادن  این  سخن‌، شرکت  می‌ورزد.  چه‌گوینده  این  واژه  در  بخش  نخستین  آن  دهانش  را  باز  می‌کند  به  سبب  مد  وکششی‌که  در  «‌افوا  ...»  وجود  دارد.  بعد  از  آن  دو  حرف  هاء  پیاپی  می‌آید  و  دهان  با  آن  دو  پر  می‏‎گردد  پيش  از  این‌که  در  آخر  واژه  بر  میم  فرو افتد  و  بسته  شود:  «‌افواهم‌«‌.  بدین  منوال‌،  نظم  جمله وطنین  واژه‌،  در  به  تصویر کشیدن  معنی  و  ترسیم  سایه  شرکت  می‌کنند.  بر  این  امر  پیرو  زده  می‌شود  با  تاکید  به  شیوه  نفی  و  استثناء‌:

« إِنْ يَقُولُونَ إِلا كَذِبًا »  ٠

آنان  جز  دروغ  و  افتراء  نمی‏‎گویند.

برای  نفی‌،  واژه  «‌ان‌»  نه  واژه «‌ما»‌ برگزیده  می‌شود.  زیرا  در واژه  اولی  به  سبب  سكون  واضح  قاطعیت  وجود  دارد،  ولی  در  واژه  «‌ما»  تا  اندازه‌ای  با  مد  وکشش  نرمش  پدیدار  می‌آید  ...  این  نیز  بر  شدت  زشت  و  پلشت  شمردن  می‌افزاید،  و  مایه  فزونی  تاکید  دروغ  بودن  این  سخن‌ گنده  و  درشت  است‌.

*
در  چیزی‌که  به  زشت  شمردن  می‌ماند  پیغمبر  صلي الله عليه و آله و سلم را  مخاطب  قرار  می‌دهد،  پیغمبری‌که  مایه  غم  و  اندوه  او  می‌گردد  این‌که  قوم  وی  به  قرآن  ایمان  نیاورند  و  از  هدایت  رویگردان‌ گردند،  و  به  راهی  ادامه  دهندکه  پیغمبر صلي الله عليه و آله و سلم  مي‌داندکه  این  راه  ایشان  را  به  هلاک  و  نابودی  می‌رساند  ...  در  چیزی‌که  به  زشت  سپردن  می‌ماند  به  پيغمبر(ص)ميفرماید:

«فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا »‌.

نزدیک  است  خویشتن  را  در  پی  (‌دوری  گزیدن  و  روی  گردانیدن‌)  ایشان  (‌از  ایمان  آوردن‌،  دق‌مرگ  کنی  و)  از  غم  و  خشم  این  که  آنان  بدین  کلام  (‌آسمانی  قرآن  نمی‌گروند  و  بدان‌)  ایمان  نمی‌آورند  (‌خود  را)  هلاک  سازی.

یعنی  چه‌بسا  خود  را  ازغم  و  اندوه  برانان  بکشی،  به  سبب  این‌که  بدین  قرآن  ایمان  نیاورند.  اینان  سزاوار  نیستندکه  به  حال  ایشان  غم  و  اندوه  بخوری.  آنان  را  به  خود  واگذار و  به  ترک  ایشان  گوی‌.  ما  زیب  و  زینت  و  برخورداری  و  بهره‏مندی  و  اموال  واولاد  را  در  زمین‌،  وسیله  امتحان  و  آزمون  صاحبان  و  دارندگان  آن  چیزها  کرده‌ایم‌،  تا  روشن  شود  چه‌کسی  از  آنان  دردنیا  خوب  کار  ميکند  و  سزاوار  نعمت  جهان  می‌گردد،  همان‌گو‌نه  که  مستحق  نعمت  آخرت  می‌شود:

« إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا »‌.

ما  همه  چیزهای  روی  زمین  را  زینت  آن  کرده‌ایم  (‌و  جهان  پرزرق  و  برق‌،  و  پرنعمتی  را  برای  انسانها  آراسته‌ایم‌)  تا  ایشان  را  بیازمائیم  (‌و  ببینیم  از  آنان‌)  کدام‌یک  كار  نیکوتر  می‌کند.

خدا  خود  می‌داند،  ولیکن  پاداش‌کارهائی  را  می‌دهدکه  عملا  از  بندگان  سر  می‌زند،  و  در  زندگی  عملا  بر  دست  ایشان  صورت  می‌گیرد  و  تحقق  پیدا  می‌کند.  درباره  کسانی  سكوت  می‌گزیندکه  خوب‌کار  نمی‌کنند.  از  آنان  نام  نمی‏برد،  چون  مفهوم  تعبير  روشن  است‌.

پایان  این  زیب  و  زینت  حتمی  و  قطعي  است‌.  زمین  از  زیب  وزینت  لخت  خواهد  شد  و  دیگرباره  بی‌بهره  از  زیبائیها  و  آرایه‌ها  خواهدگرد‌ید،  و  هرچه  و  هرکه  بر  روی  آن  است  هلاک‌و  نابود  خواهدشد.  زمین‌پیش‌از  روزقیامت‌،  سطح  لخت  و  زمخت  وخشکی  خواهد  گردید:

(وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا)‌.

وما  (‌عاقبت  این  جهان  پرزرق  و  برق  مردمان  را  درهم  می‌پیچیم  و)  آنچه  را  روی  زمین  است  (‌صاف  می‌کنیم  و)  به  خاک  مسطح  بی‌گیاهی  تبدیل  می‌نمائیم  (‌و  این  سرزمین  جوش  و  خروش  را بیابان  برهوت  خشک  و  خاموشی  می‌گردانیم‌،  و  نیکان  را  به  بهشت  و  بدان  را  به  دوزخ  می‌رسانیم‌)‌.

در  تعبیر  قاطعیت  است‌.  و  در  صحنه‌ای‌که  آن  را  ترسیم  می‌کند  نیز  قاطعیت  است‌.  واژه  «‌جُرُزاً:  زمین  لخت  و  برهو‌تی‌که گیاهی  در  آن  نباشد»  با  طنین  واژگانی  خود  معنی  خشکی  و  لختی  را  به  تصویر  می‌کشد.  واژه  «‌صعيد‌اً‌:  روی  زمین‌»  نیزصحنه  مسطح  بودن  و  سختی  راترسیم  می‌کند.

*آن‌گاه  داستان  اصحاب‌کهف  بیان  میشود.  داستان  نمونه‌ای  از  اینان  را  در  درونهای  اشخاص  مومن  عرضه  می‌دارد  و می‌نمایاند که‌ درونهای  آنان  چگونه  به  وسیله  ایمان  می‌آرامد  و یقين  و اطمینان  می‏‎یابد،  و  ایمان  را  بر  زیب  و  زینت  و  زر  و  زیور  و  خوشیها  وکالای  دنیا  ترجیح  می‌د‌هد  و  والاتر  و  برتر  می‌شمارد،  و  به  غار  پناه  می‏‎برد  زمانی‌که  برای  او  زندگی  با  مردم  دشوار  و  ناکار  می‌شود.  همچنین  نشان  می‌دهدکه  چگو‌نه  خدا  اين  درونهای  اشخاص  مومن  را  می‌ياید  و  مراعات  می‌دارد،  و  از  فتنه  و  بلا  محفوظ  و  مصون  می‌نماید  و  مشمول  مهرو  محبت  و  مرحمت  می‌فرماید.

درباره  داستان  روایتهای ‌گوناگونی  است‌.  سخنان  زیادی  را  درباره  آن‌ گفته‌اند.  در کتابهای  قدیمی  و  در  افسانه‌ها  به  شکلها  و گونه‌های‌ گوناگونی  ذکر گردیده  است‌.  ما  بدانها می‌پردازیم  وبه  آنچه ‌د رقرآن‌ آمده  است  بسنده  می‌کنیم‌.  چه  قرآن  یگانه  منبع  مورد  اطمینان  است‌.  به  ترک  سائر روایتها  و  افسانه‌هائی  خواهیم‌ گفت‌که  به  تفسیرها  راه  پیداکرده‌اند  و  بدون  سند  صحیح  درآنها  گنجانده  شده‌اند.  مخصوصآ  قرآن  مجید  از  فتوی  خواستن  و  نظر  طلبیدن  ازغیرقرآن  راجع  بدان  داستان‌،  و  جدال  و  ستیز  بدون  دانش  وآگاهی  درباره  آن  نهی  فرموده  است‌.

درباره  سبب  نزول  این  داستان  و  نزول  داستان  ذوالقرنین  آمده  است‌که  یهودیان  اهالی  مكه  را  تشویق  و  ترغیب  کردند  ازپیغمبر  (ص)درباره  اصحاب‌کهف  و  ذوالقرنین  و  درباره  روح  سوال  بکنند.  یا  این‌که  اهالی  مكه  از  یهودیان  درخواست‌کردندکه  پرسشهائی  را  برای  ایشان  مطرح‌کنند  تا  با  آنها  پیغمبر  (ص)را  بیازمايند.  همه  اینها  یا  برخی  از  اینها که  چه ‌بسا  درست  باشد  در  آغاز  داستان  ذوالقرنین  آمده  است‌:

(‌و  یسالونک عن ذی القرنين‌.  قل‌:  سآتلو  عليکم  منه‌ذكراً  »‌.

(‌ای  پیغمبر!  برخی  از  کفار  به  دسیسه  یهودیان‌)  از  تو  درباره  (‌سرگذشت‌)  ذوالقرنین  می‌پرسند.  بگو:  گوشه‌ای  از  سرگذشت  او  را  برایتان  بازگو  خواهم  کرد. 

 هم‌چون  اشاره‌ای  در  داستان  اصحاب‌کهف  نیامده  است‌.  ما  به  خود  داستان  می‌پردازیم‌.  همان‌گونه‌که  بیان‌کرد‌یم  این  داستان  با  محور  سوره  ارتباط  واضحی  و  پیوند  آشکاری  دارد.

*
شیوه‌ای‌که  در عر‌ضه  این  داستان  از  نظ  هنری  درپیش  گرفته  شده  است  این  است‌که  نخست  چکیده‌کوتاهی  بیان‌گردیده  است‌،  و  