 تا  آن‌گاه ‌که  واپسین  فرزندش‌ که  از  نژاد  اسماعیل  بود،  و  از  هــه‌کس  به  ابراهیم  شباهت  بیشتری  داشت‌،  پای  به  جهان  گذاشت  و  مبعوث  گردید. [1]  این  فرزند،  محمد  صلی الله علیه و سلم  خاتم‌الانبیاء  بود.  او  سخن  توحید  و  یگانه پـرستی  را  در  شکل  واپسین  وکامل  و  شامل  خو‌د  بیان  فرمود،  سخن  توحید  و  یگانه‌پرستی‌ای‌که  سراسر  زندگـی  را  به  شکلی  درمی‌آورد که  پیرامون ‌آن  بچرخد  و  دور  بزند،  و  آن  را  در  همه‌ي  تلاشها  و  فعا‌لیتها  و  در  همه  اندیشه‌ها  و  تصورهای  انسان  موثر  می‌سازد.

این  داستان  توحید  و  یگانه‌پرستی  است  از  روزگار  پـدرشان  ابراهیم ‌که  خود  را  بدو  منسوب  می‌دانند.  این  هم  سـخن  توحید  و  یگانه‌پرستی‌ای  است‌که  ابراهیم  آن  را  در  میان  فرزندان  و  بازماندگان  خود  باقی‌گذاشت  و  ماندگارکرد.  این  هم  سخن  توحید  و  یگانه‌پـرستی  است  که  از  زبان  یکی  از  فرزندان  ابراهیم  بدین  نسل  می‌رسد.  آیا  چگونه  پذیره‌ي  توحید  و  یگانه‌پـرستی  می‌روند کسانی  که  خویشتن  را  به  ابراهیم،  و  به  آئین  ابراهیم  منسوب  می‌دانند؟

روزگاران  زیادی  بر  ایشان‌ گذشت‌.  خداوند  نسلی  بعد  از  نسلی  از  ایشان  را  پدیدار  و  از  زندگی  و  نعمتهایشان  برخوردار کرد.  تا  آن‌گاه‌ که  زمان  زندگانیشان  به  درازا  کشید،  و  آئین  ابراهیم  را  فراموش‌کردند،  و  سخن  توحید  و  یگانه‌پرستی  در  میانشان  غریب  و  عجیب  جلوه‌گر  آمد.  از  بازآورنده‌ي  سخن  توحید  و  یگانه‌پرستی  بدترین  استقبال  را  انجام  دادند،  و  رسالت  آسمانی  را  با  مقیاسها  و  معیارهای  زمینی  سنجیدند  و  ارزیابی‌کردند.  این  بود  شاهین  هرگو‌نه  ترازوئی  در دستشان  خلل  پذیرفت  و  بالا  و  پائین  افتاد:

بَلْ مَتَّعْتُ هَؤُلَاء وَآبَاءهُمْ حَتَّى جَاءهُمُ الْحَقُّ وَرَسُولٌ مُّبِينٌ (29) وَلَمَّا جَاءهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ وَإِنَّا بِهِ كَافِرُونَ (30) وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ (31) أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِيّاً وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ (32) وَلَوْلَا أَن يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَن يَكْفُرُ بِالرَّحْمَنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِّن فَضَّةٍ وَمَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ (33)‏ وَلِبُيُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَسُرُراً عَلَيْهَا يَتَّكِؤُونَ (34) وَزُخْرُفاً وَإِن كُلُّ ذَلِكَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةُ عِندَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقِينَ (35)

 (‌مشرکان  امید  ابراهیم  را  برآورده  نکردند  و  برنامه‌اش  را  پیاده  ننمودند  و  من  هم  در  عقوبت  ایشان  عجله‌ای  نکردم‌)  بلکه  من  اینان  و  پدرانشـان  را  از  مواهب  دنیا  بهره‌مند  ساختم  تا  (‌قرآن  فراخواننده‌ي  مردمان  به‌)  حق  (‌و  حقیقت‌)‌،  و  پیغمبر  روشنگری  به  نزدشان  آمد.  هنگامی  که  قرآن  به  پیش  ایشان  آمد،  گفتند:  این  جادو  است  وما  بدان  باورنداریم‌.  گفتند:  چرا  این  قرآن  برمرد  بزرگواری  از  یکی  از  دو  شهر  (‌مکه  و  طائف‌)  فرو  فرستاده  نشده  است‌؟‌!  آیا  آنان  رحمت  پروردگار  تو  را  تقسیم  می‌کنند  (‌و  کلید  رسالت  را  به  هرکس  که  بخواهند  می‌سپارند؟‌)‌.  این  مائیم  که  معیشت  آنان  را  در  زندگی  دنیا  میانشان  تقسیم  کرده‌ایم‌،  و  برخی  را  بر  برخی  دیگر  برتریهائی  داده‌ایم‌،  تا  بعضی  از  آنان  بعضی  دیگر  را  به  کار  گیرند  (‌و  به  یکدیگر  خدمت  کنند)‌.  و  رحمت  پروردگارت  از  تمام  آنچه  جمع‌آوری  می‌کنند  بهتر  است  (‌که  نبوت  است  و  نبوت  از  همه‌ي  مقامات  برتر  است‌)‌.  اگر  (‌بهره‌مند  شدن  کفار  از  انواع  مواهب  مادی‌)  سبب  نمی‌شد  که  همه‌ي  مردم  (‌تمایل  به  کفر  پیدا  کنند  و  در  گمراهی‌)  ملت  واحدی  گردند،  ما  برای  کسانی  که  به  خداوند  مهربان  باور  نمی‌داشتند  خانه‌هائی  با  سقفهائی  از  نقره  فراهم  می‌آوردیم‌،  و  برای  آنان  پله‌ها  و  نردبانهای  سیمین  ترتیب  می‌دادیم  که  از  آنها  بالا  روند.  (‌چرا  که  نعمت  چند  روزه‌ي  حیات  بی‌ارزش  است  و  در  مقابل  نعمت  جاویدان  آخرت  چیزی  به  حساب  نمی‌آید)‌.  و  برای  خانه‌هایشان  درهائی  فراهم  می‌آوردیم‌،  و  تختهائی  نقره‌ای  که  بر  آنها  تکیه  می‌زنند  و  می‌لمند  ترتیب  می‌دادیم‌،  و  زر  و  زیور  و  انواع  وسائل  تجمّلی  و  زینت‌آلات  بدیشان  می‌دادیم‌.  امّا  همه‌ي  اینها  متاع  زندگی  این  جهانی  است‌،  و  آخرت  در  پیشگاه  پروردگارت  برای  پرهیزگاران  آماده  است  (‌و  نعمت  سرای  جاویدان  که  از  آن  خداپرستان  است‌،  با  نعمت  جهان  گذران  قابل  مقایسه  نیست)‌ . 

روند  قرآنی  از  سخن‌گفتن  در  باره  ابراهیم  می‌پردازد،  و  به  مردمان  حاضر  رو  می‌کند:

(بَلْ مَتَّعْتُ هَؤُلَاء وَآبَاءهُمْ حَتَّى جَاءهُمُ الْحَقُّ وَرَسُولٌ مُّبِينٌ (29) .  

بلکه  من  اینان  و  پدرانشان  را  از  مواهب  دنیا  بـهره‌مند  سـاختم  تا  (‌قرآن  فراخواننده‌ي  مردمان  بـه‌)  حق  (‌و  حقیقت‌)‌،  و  پیغمبر  روشنگری  به  نزدشان  آمد.

انگار  با  این  دست  برداشتن  از  ابراهیم،  می‌گوید:  بگذار  سخن  از  ابراهیم  را  رها  سازیم‌،  چراکه  ایشان  با  ابراهیم  پیوند  و  مناسبتی  ندارند.  بگذار  به  کار  و  بار  اینان  بپردازیم.  اینان  که  کار  و  بارشان  با  کار  و  بار  ابراهیم  نمــی‌خواند  .  .  .  برای  اینان  و  برای  پدران  و  نیاکانشان  پیش  از  اینان‌،‌کالا  و  متاع  آماده ‌کردیم  و  نعـمت  و  قدرت  بدیشان  دادیم‌،  و  عمرشان  را  به  طول  کشاندیم‌،  تا  بدان  گاه‌که  حق  و  حقیقت  در  این  قرآن  به  پیش  ایشان  آمد  و  به  دستشان  رسید،  و  پیغمبر  روشنگری  به  میانشان  آمد،  و  این  حق  و  حقیقت  را  آشکارا  و  روشن  بدیشان  عرضه  فرمود:

 (وَلَمَّا جَاءهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ وَإِنَّا بِهِ كَافِرُونَ (30) . 

هنگامی  که  قرآن  به  پیش  ایشان  آمد،  گفتند:  این  جادو  است‌،  وما  بدان  باور نداریم‌.  .  .  حق  با  سحر  نمی‌آمیزد.  این  مساله  پیدا  و  هویدا  است‌.  این  ادعاء  باطلی  است‌که  دارند  و  بر  زبان  می‌رانند.  آنان  نخستین‌کسانی  بوده‌اندکه  بطلان  آن  را  می‌شناختند.  سران  و  بزرگان  قریش  کسانی  نبوده‌اند که  حقـانیت  قرآن  از  دیدشان  پنهان  و  نهان  شود.  ولیکن  آنان  عامّه‌ي  مردمان  دنباله‌رو  خود  را  گول  می‌زدند،  و  می‌گفتند:  قرآن  سحر  است‌. کفر  و  عدم  پذیرش  خود  را  در  حق  قرآن  برای  تاکید  مساله  اعلان  می‌داشتند،  و  می‌گفتند:

 (وَإِنَّا بِهِ كَافِرُونَ).

و  ما  بدان  باور  نداریم‌.

تا  با  این  سخن  خود  به  دل