ین‌،  چگونه  این  تماس  به  شکل  معانی  و  مفاهیم  و  واژه‌ها  وکلمه‌ها  و  جمله‌ها  و  عبارتها  مجسم  می‌گردد؟‌!

ذات  محدود  فناپذیری  چگونه  دریافت  می‌دارد  سخن  خدای  ازلی  و  ابدی‌ای  راکه  جا  و  مکانی  ندارد  و  بدون  حدود  و  ثغور  است‌،  و  نه  شکلی  دارد  و  نه  قبلا  با  او  انس  و  الفتی  رفته  است  و  نه  انس  و  الفتی  بوده  است‌؟‌!  و  چگونه‌؟‌..  و  چگونه‌؟‌..

ولیکن  به  خود  می‌آیم  و  می‌گویم‌:  تو  را  از  چگونگی  پرسیدن‌،  چه‌کار؟  توکه  نمی‌توانی  چیزی  را  به  تصور  درآوری  مگر  در  حدود  و  ثغور  ذات  خودت‌که  در  بند  زمان  و  مکان  اسیر  است  و  ناتوان  و  فناپذیر  است‌،  تو  را  که  تاب  و  توان  چنین  است‌،  پرسش  سزاوار  تو  آیا  این  است‌؟  این  حقیقت  رخ  داده  است  و  در  شکلی  مجسم  و  نمودارگردیده  است‌.  این  حقیقت  وجودی  پیدا  کرده  است  وجودی‌که  تو  می‌توانی  آن  را  درک  و  فهم‌کنی‌.  ولیکن  ترس  و  لرز  و  هراس  از  میان  نمی‌رود!  نبوت  واقعاً ‌کار  بزرگ  و  سترگی  است‌.  لحظه‌ي  دریافت  وحی  نیز  واقعاً  بزرگ  و  سترگ  است‌.  آخر  ذات  انسان  وحی  را  از  ذات  والای  یزدان  دریافت  می‌دارد)‌..  ای  برادر  من‌،  برادری‌که  این  جمله‌ها  را  می‌خوانی‌،  آیا  تو  در  باره  این  تصور  با  من  همداستان  هستی‌؟  آیا  تو  با  من  هستی  و  می‌کوشی  بیندیشی  و  به  تصور  درآوری‌؟  این  وحی  از  آنجا  صادر  شده  است‌.  آیا  من  می‌گویم‌:  آنجا؟!  هرگز.  اصلا  «‌آنجائی‌»  در  میان  نیست‌!  «‌آنجائی‌»‌که  از  مکان  و  زمان  و  حد  و  مرز  و  سو  پدید  نیامده  باشد!  بلکه  از  سوی  خدای  مطلق  نهائی  و  ازلی  و  ابدی  پدیدارگردیده  است  و  شرف  صدور  پیدا  کرده  است‌.  از  جانب  خدای  بزرگوار  صادرگردیده  است  و  به  دست  انسان  رسیده  است  .  .  .  انسان  هرچند  هم  نبی  و  رسول  باشد  باز  هم   انسان  دارای  حدود  و ثغو‌ر و قید  و قیود  است  .  .  .  این  وحی،  این‌تماس  شگفت شگرف‌ و خارق‌العاده ‌و  اعجازانگیز،  جز  خداکسی  نمی‌تواند  آن  را  واقع گرداند  و  تحقق  بخشد  و  پیاده  نماید  .  .  .  برادر  من‌!  برادری‌که  این  جمله‌ها  را  می‌خوانی  و  این  سخـنها  را  بیش  چشم  می‌داری‌،  آیا  تو  هم  همان  چیزی  را  از  فرای  جمله‌ها  احساس  می‌کنی  و  درمی‌یابی‌که  من  احساس  می‌کنم  و  درمی‌یابم‌؟  جـمله‌هائی  که  در  داخل  عبارتهای گلچینی  هستندکه  من  تلاش  می‌کنم  با  آنها  از چیزی  خبر دهم  و  سخن  بگویم‌ که  در  سراسر وجودم  در  تب  و تاب  و  گشت  و گذار  است‌.  من  نمی‌دانم  چه  چیز  بگو‌یم  در  باره  ترس  و هراسی‌که  سراسر  وجو‌دم  را  فراگرفته  است‌،  در  آن  حال  و  احو‌الی‌که  من  تلاش  می‌کنم  چنان  رخداد  بزرگ  و  شگفـت  و  خارق‌العاده  را  با  سرشتی‌که  دارد  به  تصور درآورم  و  شکل  مـعجزه‌ انگیزی  را  پیش  چشم  دارم‌،  رخدادی‌که  بارها  و  بارها  رخ  داده  است‌،  و  مردمانی  وقوع  آن  را  احساس‌کرده‌اند وقتی ‌که  مظاهرش  را  با  چشمان ‌خود  در روزگار پیغمبر  خدا   صلی الله علیه و سلم  دیده‌اند.  این  عایشه  رضی‌الله ‌عنها  است‌که  چنین  لحظه‌های  شگفـت  تاریخ  بشری  را  دیده  است‌.  در  باره  یکی  از این  لحظه‌ها  روایت  مـی‌کند  و  می‌گوید:  پیغمبرخدا   صلی الله علیه و سلم  فرمود:

(يا عائشة . هذا جبريل يقرئك السلام).
 ای  عائشه‌،  این  جبرئیل  است  و به  تو سلام  می‌کند.

گفتم‌:  بر  او  سلام  و  رحمت  خدا  باد.  عائشه گفته  است‌:  پیغمبر   صلی الله علیه و سلم  چیزی  را  می‌دید که  ما  نـمـی‌دیدیم[10].  .  .  این  هم  زید  پسرثابت  رضی الله عنه ‌است‌که  هــمچون  لحـظه‌ای  را  می بیند، ‌در آن  حال ‌و احوالی که ‌ران  پیـغمـبرخدا  صلی الله علیه و سلم    روی  ران  او  بود.  وحی  نازل گکردید.  رانش  آن  اند‌ازه  سنگین  شدکه  داشت  می‌شکست‌.  اینها  هم  اصحاب  -  رضوان  الله  علیهم  -هستند  بارها  و  بارها  همچون  رخدادی  را  می‏بینند  و  آن  را  از  چهره ‌پیغمبر  صلی الله علیه و سلم    درک  و فهم  می‌کنند.  اورا  به  خود  رها می‌کنند و به  وحی  وا می‌گذارند  تا  از دریافت  وحی  می‌پردازد  و  پیام  

وحی  به  اتمام  می‌رسد.  آنگاه  پیغمــبر  صلی الله علیه و سلم   به سوی  ایشان  برمی‏گردد  وآنان  به  سوی  او  برمی‌گردند.

گذشته  از اینها،  این  چه  سرشتی  است‌،  سرشت  آن  شـخص‌که  وحـی  آسمانی  و  ارزشمند  را  دریافت  می‌کند؟  این  چه  عنصر  اصیـلی  از  عنصرهای  ارواحی  است‌که  با  این  وحی  تـماس  پیدا  می کند،  و  با  آن  عنصر  مـی‌آمیزد،  وبا  سرشت  و  محتوای ‌آن ‌همـاهنگ  می‌شود؟  این  هم  مساله‌ي  دیگری  است!   این  حقیقت  است‌،  ولیکن  آنجا  بـالای  افق  بلند،  دورادور  به  نظر  می‌آید،  تا  بدانجا  دور  است‌ که  نزدیک  است  عقل  و  خرد  و  سائر  مدارک  تنها  آن  را  ورانداز کنند  و  بدان  بنگرند.

روح  این‌ پیغمبر  صلی الله علیه و سلم  روح این  انسان‌،  آیا  چگونه  این  تماس  را  احساس  و  این  پیام  را  دریافت  می‌کرده  است‌؟  این  روح  چگو‌نه  باز و  شکوفا  مـی‌شده‌است‌؟ آن  لطف  و  فیض  چگو‌نه  بدان  روح  می‌ریخته  است‌؟  آیا  در  آن  لـحظه‌های  شگفـت  و  شگرفی ‌که  خدا  بر  هستی  تجلی  می‌فرمود،  و  سراسر  هستی  همآوا  و  نغمه‌پرداز  با  سخنان  یزدان  می‌شد،  آن‌روح  هستی  را  چگونه  می‌یافت  و  می‌دید؟

گذشته  ازاینها،  چه  رعایت  و عنایتی‌،  و  چه  مرحمت  و  مکرمتی‌،  و  چه  بزرگواری  وحرمتی  بدین  انسان  از  سوی‌یزدان  می‌شد؟  خداوند  متعال ‌و  بزرگوار لطف  می‌فرمود  و  بدین  آفریده‌ي  ناچیز  انسان  نام  توجه  می‌نمود  و  اهمّیت  می‌داد،  و  بدو  وحی  می‌کرد  تا کار  و  بار  او  را  اصلاح  و  روبراه ‌کند،  و  راه  اورا  روشن  و  منور  نـمـاید،  و گریزپـای  رمنده‌ي  اورا  به  راه  راست  بازگرداند  .  .  .  این  آفریده‌ي  ناچیز،  برای  یزدان  ناچیزتر  از  پشه  برای  انسان  است‌،  وقتی‌که  این  آفریده  ناچیز  با  ملک  و  مــملکت  فراخ  و  بزرگ  ایزد  سبحان  سنجیده  و  مقایسه  می‏‎گردد.  امّا  با  این  وجود  آیا  بدو  اهمّیت  داده  می‌شود  و  بد  وحی  مـیگردد؟‌!

این  حقیقت  است‌،  و  لیکن  حقیقتی  است‌ که  والاتر  و  بالاتر  از  آن  است‌که  انسان  آن  را  تصورکند.  تنهاکاری  که  انسان  می‌تواند  بکند  چشم  دوختن  بدان  افق  بلند  و  والا  و  رخشان  و  تابان  است  و  بس‌:

 (وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَكِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَّهْدِي بِهِ مَنْ نَّشَاء مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (52) صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ (53).  

همانگونه  که  به  پیغمبران  پیشین  وحی  کرده‌ایم  به  تو  نیز  به  فرمان  خود  جان  را  وحی  کرده‌ایم  (‌که  قرآن  نام  دارد  