 فرمود.  کوه‌ها  را  با  او  همنوا  و  همآواکرد.کوه‌ها  در  شامگاهان  و  بامدادان  با  او  به  تسبیح  و  تقدیس  می‌پرداختند.  پرندگان  را  پیرامون  اوگرد  آورد.  پرندگان  همراه  و  هماهنگ  با  زمزمه‌های  داوود  نغمه‌های  تسبیح  و  تقدیس  خدا  سر  می‌دادند.  این  هم  هدیه  همراه  با  نبوت  و  خلوص  بود،  و  افزون  بر  ملک  و  مملکت  و  سلطه  و  قدرت  بود.

(وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ وَآتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ)‌.

و  حکومت  او  را  (‌با  در  اختیار  قرار  دادن  وسائل  مادی  و  معنوی‌)  استحکام  بخشیدیم‌،  و  بدو  فرزانگی  و  شناخت  (‌امور)  دادیم‌،  و  قدرت  داوری  قاطعانه  و  عادلانه‌اش  ارزانی داشتیم‌.

ملک  و  مملکت  داوود  فراخ‌،  و  فرمانروائی  و  حکو‌متش  قدرتمند  و  شکو‌همند  بود.کشورش  را  با  حکمت  و  فرزان  و  همچنین  با  دوراندیشی  و  آینده‌نگری  اداره  می‌کرد. 

 «‌فضل  الخطاب‌:  سخن  فیصله‌دهنده‌»  گفتار  نیرومندی‌که  نمایانگر  قضاوت  عادلانه  و  بیانگر  داوری  قاطعانه  است‌.  سخنی  که  قاطعانه  انجام  می‌گیرد  و  دوراندیشی  بدون  هرگونه  شک  و  تردیدی  در  آن  مراعات  می‌شود.  اگر  حکمت  و  قوت  در  داوری  و  فرمانروائی  مراعات  گردد،  داوری  کامل  و  فرمانروائی  شامل  در  جهان  انسان  بشمار  می‌آید.

با  وجود  این‌،  داوود  در  معرض  آزمایش  و  بلا  قرار  می‌گیرد.  ولی  چشم  خدا  بدو  بود  و  او  را  می‌پائید  و  گامهایش  را  رهنمود  می‌کرد.  دست  خدا  با  او  بود  و  ضعف  و  اشتباه  او  را  برطرف  می‌نمود  و  می‌زدود،  و  از  خطر  او  را  می‌پائید  و  بدو  می‌آموخت‌که  خدا  او  را  چگو‌نه  محفوظ  و  مصون  می‌دارد:

(وَهَلْ أَتَاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ  إِذْ دَخَلُوا عَلَى دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قَالُوا لَا تَخَفْ خَصْمَانِ بَغَى بَعْضُنَا عَلَى بَعْضٍ فَاحْكُم بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَى سَوَاء الصِّرَاطِ  إِنَّ هَذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ  قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَى نِعَاجِهِ وَإِنَّ كَثِيراً مِّنْ الْخُلَطَاء لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعاً وَأَنَابَ )

(‌ای  محمّد!)  آیا  داستان  شاکیانی  به  تو  رسیده  است  که  وقتی  (‌از  اوقات‌)  از  دیوار  عبادتگاه  (‌نه  از  درگاه  خانه‌،  بـه  سوی  داوود)  بالا  رفتند؟  ناگهان  بر  داوود  وارد  شدند  (‌و  ناگهانی  در  برابرش  ظاهر  گشتند)  و  او  از  ایشان  ترسید  

(‌و  گمان  برد  که  قصد  کشتن  وی  را  دارند.  بدو)  گفتند:  مترس‌!  ما  دو  نفر  شاکی  هستیم  و  یکی  از  ما  بر  دیگری  ستم  کرده  است‌.  تودر  میان  ما  به  حق  و  عدل  داوری  کن  و  ستم  روا  مدار،  و  ما  را  به  راستای  راه  رهنمود  فرما.  (‌یکی  از  دو  نفر  گفت‌:‌)  این  برادر  من  است  و  او  نود  و  نه  میش  دارد،  و  من  تنها  یک  میش  دارم‌،  و  (‌وی  به  من‌)  می‌گوید:  آن  را  به  من  واگذار  (‌چرا  که  این  یکی  هم  از  من  باشد  بهتر  است‌،  و  هیچی  از  یکی  خوبتر  است‌!)  و  او  بر  من  در  سخن  چیره  شده  است  (‌چون  از  لحاظ  فصاحت  و  بلاغت  از  من  گویاتر  و  رساتر  است  و  مرا  مغلوب  و  منکوب  قدرت  منطق  خود  کرده  است‌،  و  نیز  با  اصرار  زیادی  که  در  این  باره  می‌ورزد  خسته  و  درمانده‌ام  نموده  است‌.  داوود)  گفت‌:  مسلماً  او  با  درخواست  یگانه  میش  تو  برای  افزودن  آن  به  میشهای  خود،  به  تو  ستم  روا  می‌دارد.  اصلا  بسیاری  از  آمیزگاران  و  کسانی  که  با  یکدیگر  سر  و  کار  دارند،  نسبت  به  همدیگر  ستم  روا  می‌دارند،  مکر  آنان  که  وافعاً  مومنند  و  کارهای  شایسته  می‌کنند،  ولی  چنین  کسانی  هم  بسیار  کم  و  اندک  هستند.  داوود  گمان  برد  که  ما  او  را  آزموده‌ایم  (‌و  اندازه  هراس  او  از  دیگران،  و  نیز  نحوه قضاوت  وی  را  به  محک  آزمایش  زده‌ایم‌)‌.  پس  از  پروردگار  خویش  آمرزش  خواست  و  به  سجده  افتاد  و  توبه  کرد.

در  توضیح  این  آزمایش  باید  گفت‌:  داوود  که  پیغمبر  و  شاه  بود،  برخی  از  اوقات  خود  را  صرف  کارهای  مملكتداری  و  فرمانروائی  می‌کرد،  و  به  قضاوت  و  داوری  در  میان  مردمان  می‌نشست‌.  و  بقیه  اوقات  به  خلوت‌کردن  و  پرستش  نمودن  و  سرودن  و  خواندن  سروده‌ها  و  زمزمه‌های  تسبیح  و  تقدیس  یزدان  در  عبادتگاه  می‌پرداخت‌.  وقتی‌که  به  عبادتگاه  برای  عبادت  می‌رفت  و  به  خلوت  می‌نشست‌کسی  به  پیش  او  وارد  نمی‌شد  تا  او  خودش  از  عبادتگاه  بیرون  می‌آمد  و  به  سوی  مردم  می‌رفت‌.

در  يكي  از  روزها  ناگهانی  دو  مرد  از  دیوار  عبادتگاهی  که  بر  او  بسته  شده  بود  بالا  آمدند  و  به  پیش  او  رفتند.  از  ایشان  ترسید.  چون  شخص  مومنی  و  فرد  امینی  از  دیوار  عبادتگاه  بالا  نمی‌رود! آن  دو  نفر  هرچه  زودتر  او  را  اطمینان  دادند:

(  قَالُوا لَا تَخَفْ خَصْمَانِ بَغَى بَعْضُنَا عَلَى بَعْضٍ )‌.
  گفتند:  مترس‌!  ما  دو  نفر  شاکی  هستیم  و  یکی  از  ما  بر  دیگری  ستم  کرده  است‌.

برای  قضاوت  به  پیش  تو  آمده‌ایم‌.

( فَاحْكُم بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَى سَوَاء الصِّرَاطِ ).
تو  در  میان  ما  به  حق  و  عدل  داوری  کن  و  ستم  روا  مدار،  و  ما  را  به  راستای  راه  رهنمود  فرما.

يكی  از  آن  دو  آغاز  به  سخن‌کرد  و  دعوای  خود  را  مطرح‌کرد:  .

( إِنَّ هَذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا).
این  برادر  من  است  و  او  نود  و  نه  میش  دارد،  و  من  تنها  یک  میش  دارم‌،  و  (‌وی  به  من‌) می‌گوید:  آن  را  به  من  واگذ‌ار  (‌چرا  که  این  یکی  هم  از  من  باشد  بهتر  است‌،  و  هیچی  از  یکی  خوبتر  است‌)‌.یعنی  این  یک  میش  را  نیز  به  من  بده  و  جزو  دارائی  من  کن  و  به  من  واگذار.

(  وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ ) .

و  او  بر  من  در  سخن  چیره  شده  است  (‌چون  از  لحاظ  فصاحت  و  بلاغت  از  من  گویاتر  و  رساتر  است  و  مرا  مغلوب  و  منکوب  قدرت  منطق  خود  کرده  است‌،  و  نیز  با  اصرار  زیادی  که  در  این  باره  می‌ورزد  خسته  و  درمانده‌ام  نموده  است‌)‌.

یعنی  در  سخن  بر  من  سخت  تاخته  است  و  شدت  و  غلظت  به  کار  برده  است‌.

مساله  -  همان‌گونه  که  يكی  از  دو  طرف  دعاوی  مطرح  می‌کند  -‌ ستم‌گویا  و  احساس  برانگیزی  را  عرضه  می‌دارد،  ستمی‌که  قابل  تاویل  نیست‌.  بدین  سبب  است  که  داوود  برمی‌جهد  و  به  دنبال  شنیدن  آن  مساله  راجع  بدین  ستم‌ گویا  حکم  صادر  می‌کند  و  داوری  می‌نماید،  و  با  طرف  دعوای  دیگر  صحبت  نمی‌کند  سخن  او  را  نمی‌شنود،  و  