‌.  خدا  است  به هرکس‌که  بخواهد  لطف  می‌کند  و  نعمت  می‌دهد،  و  هرکس  راکه  بخواهد  از  لطف  و  نعمت  خود  محروم  می‌کند.  او  بسیار  با  عزت  و  بسیار  توانا  است‌،  با  عزت  و  توانائی‌که  کسی  نمی‌تواند  در  برابر  اراده  و  خواست  او  بایستد  و  آن  را  بازدارد.  او  بسیار  بخشاینده  و  بخشایشگر  است‌،  بخشاینده  و  بخشایشگری‌که  عطاء  و  بخشش  او  پایان  نمی‌پذیرد.

آنان  این  را  برای  محمّد  (ص)  زیاد  می‌دیدندکه  خدا  او  را  برگزیند.  آخر  ایشان  به  چه  حقی  و  با  داشتن  چه  مقام  و  منزلتی  عطاء  و  داده  خدا  را  تقسیم  می‌کنند،  در  حالی  که  آنان  صاحبان‌گنجینه‌های  رحمت  خدا  نیستند؟‌!  

(أَمْ لَهُم مُّلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ).

یا  مالکیت  و  حاکمیت  آسمانها  و  زمین  و  چیزهائی  که  در  میان  آن  دو  است‌،  ازآن  ایشان  است‌؟‌.

این  هم  ادعائی  است‌که  جرات  آن  را  نمی‌کنند.  مالک  آسمانها  و  زمین  و  چیزهائی  که  در  میان  آن  دو  است‌که  می‌بخشد  و  بازمی‌دارد.  هرکه  راکه  بخواهد  برمی‏گزیند  و  برنگیخته  می‌کند.  وقتی‌که  آنان  مالکيت  و  حاکمیت  آسمانها  و  زمین  و  چیزهائی  را  ندارندکه  در  میان  آن  دو  است‌،  چرا  باید  درکار  و  بار  مالک‌کائنات  دخالت‌کنند،  مالكی كه در  چیزهای  خودش  هرگونه‌که  بخواهد  تصرف  می‌کند  و  بدانها  دست  می‌برد؟

از  راه  ریشخندکردن  و  سرکوفت  زدن  بر  پرسش  ایشان  پیرو  می‌زند  بدین‌گونه  که  اگر  مالکیت  و  حاکمیت  آسمانها  و  زمین  و  چیزهائی‌که  در  میان  آن  دو  است  متعلق  بدیشان  است‌،  پس‌:

(فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبَابِ).

با  وسائل  و  اسباب  (‌لازمه  صعودی  که  در  دست  دارند  به  سـوی  آسمانها)  بالا  روند  (‌و  هرگونه  که  خود  می‌خواهند  حکومت  کنند،  و  به  هرکس  که  می‌خواهند  وحی  بفرستند  )‌.

به  آسمانها  و  زمین  و  چیزهائی‌که  در  میان  آن  دو  است  سرک  بکشند  و  نظارت  بکنند،  و  درگنجینه‌های  خدا  تصرف  و  دخالت  بنمایند،  و  به  هرکس‌که  می‌خواهند  عطاء‌کنند  و  هرکس  راکه  می‌خواهند  محروم‌کنند.  همان  گونه‌که  مقتضی  اعترا‌ض  ایشان  است  بر  این‌که  خدا  هرکه  را  که  می‌خواهد  برمی‌گزیند،  خدائی  که  مالک  جهان  است  و  در  هرچیزی‌که  دارد  هرگونه‌که  بخواهد  دخل  و  تصرف  می‌کند.

آن‌گاه  این  فرض  ریشخندآمیز  را  با  بیان  حقیقت  واقعیت  ایشان  به  پایان  می‌برد:

(  جُندٌ مَّا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِّنَ الْأَحْزَابِ).

اینان  که  اینجا  (‌در  شهر  مکه‌)  هستند،  سپاه  ناچیز  شکست  خورده‌ای  از  دسته‌ها  و  گروه‌هایند  (‌که  قبلاً  در  برابر  پیغمبران  علم  طغیان  برافراشته‌اند  و  سرانجام  مغلوب  گشته‌اند  و  تار  و  مار  شده‌اند)‌.

آنان  بیش  از  این  نیـستندکه  سپاه  شکست  خورده‌ای  بوده  و  «‌هنالک‌:  آنجا» دور  افکنده  شده‌اند.  نه  به  گرداندن  و  اداره  کردن  این  ملک  و  مملکت  می‌توانند  نزدیک  بشوند،  و  نه  به  چرخاندن  و  دست  یازیدن  آن  خزینه‌ها  و  گنجینه‌ها  می‌توانند  دست  ببرند.  اصلاً  آنان  هیچ‌گونه  کاری  بر  عهده  ندارند  در  امور  و  شوونی‌که  در  ملک  و  مملکت  خدا  می‌گذرد،  وکم‌ترین  قوت  و  قدرتی  برای  تغییر  اراده  و  خواسب  خدا  ندارند  .  .  .  «‌جندما:‌گروهک  و  سپاه  ناچیزی  هستند »  .  .  .گروهک  و  سپاه  ناچیز  و  بینام  و  نشان  وکم  اهمّیت  می‏‎باشند.  «‌مهزوم:  شکنت  خورده‌«  هستند  .  .  .  انگار  شکست  خوردن  صفت  لازمه  ایشان  است‌.  بدیشان  چسبیده  است‌،  و  آمیزه  سرشتشان  شده  است‌!  .  .  «من  الاحزاب‌:  از  دسته‌ها  وگروهکهایند»  ...  از  زمره  دسته‌ها  وگروهکهائی  هستند  که  دارای  رویکردها  و  خواستهای‌گوناگون  و  مختلف  می‌باشند!  دشمنان  خدا  و  پیغمبرش  بیش  از  این  جایگاه  و  پایگاهی  ندارندکه  در  اینجا  سایه‌روشنهای  تعبیر  قرآنی  آن  را  به  تصویر  می‌کشد  و  پیش  چشم  می‌دارد.  سایه  روشنهای  تعبیر  قرآن  الهامگر  ناتوان  و  سستی  و  دور  بودن  دشمنان  خدا  و  پیغمبرش  از  دائره  اداره  کردن  و  گرداندن  و  چرخاندن  و  راه  بردن‌کار  و  بار  است  .  .  .  آنـان  هر  اندازه  نیرومند  باشند،  و  تاخت  و  تازشان  شدت  و  حدت  داشته  باشد،  و  در  زمین  مدت  زمانی  زور  بگویند  و  قلدری  بکنند،  عاجز  و  ضعیف  محسوب  می‌شوند  و  از  رتق  و  فتق  امور  درمانده  بشمارند.

یزدان  مثالهائی  را  از  میان  کسانی  می‌آورد  که  در  طول  قرون  و  اعصار  زورگوئی  کرده‌اند  و  قلدری  ورزیده‌اند،  و  سرانجام  تبدیل  شده‌اند  به‌:

(  جُندٌ مَّا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِّنَ الْأَحْزَابِ).

اینان  که  اینـجـا  (‌در  شـهر  مکه‌)  هستند،  سپاه  ناچیز  شکست‌خورده‌ای  از  دسته‌ها  و  گروه‌هایند  (‌که  قبلاً  در  برابر  پیغمبران  علم  طغیان  برافراشته‌اند  و  سـرانجام  مغلوب  گشته‌اند  و  تار  و  مار  شده‌اند)‌.

(كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ . وَثَمُودُ وَقَوْمُ لُوطٍ وَأَصْحَابُ الأَيْكَةِ أُوْلَئِكَ الْأَحْزَابُ . إِن كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقَابِ). 

 قبل  از  اینان  نیز  قوم  نـوح  و  عاد  و  فرعون  که  دارای  بناهائی  بلند  و  استوار  همچون  کوه  بوده‌اند  (‌پیغمبران  ما  را)  تکذیب  کرده‌اند.  و  قوم  ثمود  و  لوط  و  صاحبان  باغهای  فراوان  سر  درهم  کشیده  (‌به  تکذیب  پیغمبران  پرداخته‌اند  و  کیفر  خویش  را  دیده‌اند)‌.  اینان  همان  گروهها  و  دسته‌هایند.  (گـروه‌ها  و  دسـته‌های  ششگانه‌ای  که  نمونه‌ای  از  مردمان  کفرپیشه  و  ستمگر  تاریخند  و  بر  پیغمبران  شوریده‌اند  و  به  عذاب  الهی  گرفتار  آمده‌اند)‌.  هریک  از  این  گروهها،  پیغمبران  را  تکذیب  کرده  و  عذاب  من  گریبانگیرشان  گشته  است‌. 

(أُوْلَئِكَ الْأَحْزَابُ ).

اینان  همان  گروهها  و  دسته‌هایند.

اینان  کسانی  بوده‌اند  که  پیغمبران  را  تکذیب  کرده‌انـد.  کارشان  به  کجا  کشیده  است‌،  گرچه  طاغی  و  یاغی  و  ستمگر  و  زورگو  و  قلدر  بوده‌اند؟

(فَحَقَّ عِقَابِ). 

و  عذاب  من  گریبانگیرشان  گشته  است‌.

و  کارشان  بدانجا  کشیده  است  که  کشیده  است‌.  چنان  رفتند  که  انگارکه  نـبودند.  از  ایشان  جز  آثار  و  ويرا‌نه‌هائی  نمانده  است‌که  گویای  شکست  و  مقهور  و  مغلوب  شدن  ایشان  است!

این  فرجام  کار  دسته‌ها  وگروه‌هائی  بوده  است  که  در  تاریخ  بوده‌اند  وگذشته‌اند  .  .  .  و  امّا  اینان  -‌ به  طور  عام  -‌ به خود  رها  می‌شوند  تا  وقتی‌که  صدائی  برمی‌خیزد  و  زندگی  را  در  زمین  پایان  می‌دهد  پیش  از  این‌که  روز  حساب  وکتاب  به  میان  آید:

(وَمَا يَنظُرُ هَؤُلَاء إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً مَّا لَهَا مِن فَوَاقٍ)  .

اینان  (‌نیز  با  این  اعمال  و  افعال  که  دارند)  انتظاری  جز  این  نمی‌کشند  که  یک  صدای  آسمانی  فرا  رسد،  صدائی  که  نیازی  به  تکرار  ندارد  (‌