ز  شب  در  منزل  خود  می‌پرداخت‌.  هریک  از  این  افراد  در  گوشه‌ای  نشست  و  بدوگوش  فرا داد.  هیچ  یک  از  آنان  هم  از  جایگاه  دوست  خود  مطلع  نبود.  تا  پایان  شب  بدو گوش  فرا دادند.  وقتی  که  بامدادان  سپیده  دمید  پراکنده  شدند.  در  راه  به  یکدیگر  رسیدند  و  همدیگر  را  سرزنش  و  نکوهش  کردند.  یکی  به  دیگری  گفت‌:  دیگر  به  چنین  کاری  برنگردید.  اگر  فردی  از  نادانان  قوم  شما  را  ببیند  دغدغه‌ای  را  به  دل  او  راه  می‌اندازید.  آن  گاه  همدیگر  را  رهاکردند  و  رفتند.  وقتی‌که  دیگر  باره  شب  فرارسید  در  شب  دوم  نیز  هریک  از  ایشان  به  جایگاه  شب  قبل  خود  برگشت  و  تا  دم  صبح  بدوگوش  فـراداد.  چون  سپیده  دمید  برخاستند  و  پراکنده  شدند.  باز  هم  در  راه  به  یکدیگر  رسیدند  و  به  همدیگر  همان  چیزهائی  راگفتند  که  شب  اول‌ گفته  بودند.  آن  گاه  رفتند  و  پراکنده  شدند.  شب  سوم  هم  به  همان  شکل  برگشتند  و  در  جایگاه  خود  نشستند  و  تا  سپیده‌دم  بدو  گوش  فر‌ا دادند.  بامدادان  

برخاستند  و  رفتند  و  در  راه  به  یکدیگر  رسیدند.  به  همدیگرگفتند:  از  اینجا  تکان  نمی‌خوریم  تا  پیمان  نبندیم  که  دیگر  برنگردیم.  با  یکدیگر  بر  این‌کار  پیمان  بستند  و  پراکنده  شدند  .  .  .  وقتی‌که  روز  شد  اخنس  پسر  شریق  چوگان  خود  را  گرفت  و  بیرون  رفت  و  راه  منزل  ابوسفیان  را  در  پیش  گرفت‌.  وقتی‌که  به  خانه  ابوسفیان  وارد  شد،  بدوگفت‌:  ای  ابوحنظله  نظریه  خود  را  در  باره  آنچه  از  محمّد  شنیدی  به  من  بگو.  پاسخ  داد  وگفت‌:  ای  ابوثعلبه  به  خدا  سوگند  چیزهائی  را  شنیدم‌که  می‌دانم  چیستند  و  مراد  آنهاکدام  است‌.  و  چیزهائی  را  هم  شنیدم  نمی‌دانم  چیستند  و  مراد  آنها  چه  چیز  است‌.  اخنس‌گفت‌:  من  هم  بدان  کسی  سوگندکه  تو  بدو  سوگند  خوردی  همین  گونه  شنیده‌ام  و  برداشت  کرده‌ام‌.  پس  از  پیش  او  بیرون  آمد  و  به  سوی  خانه  ابوجهل  رفت‌.  وقتی‌که  به  خانه‌اش  وارد  شد  گفت‌:  ای  ابوحکم‌،  نظریه  تو  در  باره  چیزهائی‌که  از  محمّد  شنیده‌ای  چیست‌؟  گفت‌:  چه  چیز  شنیده‌ام‌؟  ما  و  بنی  عبد  مناف  بر  سر  شرافت  وکرامت  به  پیکار  برخاستیم‌:  آنان  خوراک  دادند  ما  هم  خوراک  دادیم‌.  ایشان  مردمان  را  سوار  کردند  ما  هم  مردمان  را  سوارکردیـم‌.  آنان  بذل  و  بخشش‌کردند  و  هدیه  و  عطاء  دادند  ما  هم  بذل  و  بخشش‌کردیم  و  هدیه  و  عطاء  دادیم‌.  تا  کار  بدانجا  کشیدکه  به  موازات  یکدیگر  تاختیم  و  همچون  دو  اسب  مسابقه  از  همدیگر  پیشی  و  پسی  نداشتیم‌.  سرانجام  آنان  گفتند:  پیغمبری  از  میان  ما  برانگیخته  شده  است  و  از  آسمان  بدو  وحی  و  پیام  می‌شود.  دیگر  ما  کی  بدین  مرتبه  و  مقام  می‌رسیم‌؟  به  خدا  سوگند  هرگز  بدین  پیغمبر  نمی‌گرویم  و  ایمان  نمی‌آوریم  و  او  را  تصدیق  نمی‌نمائیم‌! اخنس  از  پیش  او  برخاست  و  به  ترک  اوگفت  .  .  .

این  رشک  ورزیدن  است‌،  همان  گونه‌که  می‌بینیم‌.  رشک  ورزیدنی‌که  ابوجهل  را  از  اعتراف  و  اقرار  به  حق  باز  می‌دارد،  حقی‌که  ابوجهل  در  سه  شب  خواسته  است  خود  را  از  شنیدن  آن  به  دور  بدارد  و  بر  نفس  خویشتن  پیروز  بشود،  ولی  نفس  ابوجهل  بر  ابوجهل  

غلبه  می‌کند  و  چیره  می‌شود.  این  رشک  ورزیدن  به  چیزی  است‌که  محمّد  بدان  رسیده  است  و  هیچ‌کسی  نمی‌تواند  امید  رسیدن  بدان  را  داشته  باشد.  این  همان  رازی  است‌که  نهان  درگفتارکسانی  است‌که  می‌گفتند: 
( أَأُنزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِن بَيْنِنَا ؟‌-) .
 آیا  از  میان  همه  ما،  قرآن  بر  او  نازل  شده  است‌؟‌.  آنان  همان  کسانیند  که  می‌گفتند:

(‌لولا نزل هذا القرآن علي رجل من القریتين عظـيم )‌.
گفتند:  چرا  این  قرآن  بـر  مرد  بزرگواری  از  یکی  از  دو  شهر  (‌مکه  و  طائف‌)  فرو  فرستاده  نشده  است‌؟‌!.(‌زخرف/31)  

مرادشان  از  دو  شهر،  مکه  و  طائف  بود.  در  آن  دو  شهر  بزرگان  و  سران  مشرکان  بودند  و  فرمانروائی  و  ریاست  داشتند.کسانی  بودندکه  به سروری  و  آقائی  از  راه  دین  چشم  طمع  می‌دوختند،  هر  وقت‌که  می‌شنیدند  پیغمبر  تازه‌ای  زمان  مبعوث  شدنش  فرارسیده  است‌.  اشخاصی  بودندکه  تازیانه  حسد  و  تکبر  بر  دل  و  درونشان  نواخته  شد،  وقتی‌که  خدا  آگاهانه  پیغمبرش  محمّد  (ص)  را  برگزید،  و  درهای  رحمتش  را  برای  اوگشود،  و  از  گنجینه‌هایش  چیزهای  فراوانی  بدو  بخشید،  چیزهائی‌که  او  را  سزاوار  آنها  می‌دید  و  جهانیان  را  شایان  آنها  نمی‌دید.

بدین  پرسش  ایشان  پاسخی  می‌دهدکه  بوی  ریشخند  و  بیم  و  تهدید  از  آن  برمی‌خیزد:

«بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِّن ذِكْرِي بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذَابِ »  .

اصلاً  آنان  در  باره  قرآن  من  بدگمان  و  مترددند.  اصلاً  آنان  عذاب  مرا  نچشیده‌اند  (‌این  است  که  چنین  گستاخانه  سخن  می‌گویند)‌.

آنان  می‌پرسند:

( أَأُنزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِن بَيْنِنَا ؟‌) .

آیا  از  میان  همه  ما،  قرآن  بر  او  نازل  شده  است‌؟‌!.

در  حالی‌که  آنان  در  باره  خود  قرآن  بدگمان  و  مترددند،  و  دلها  و  درونهایشان  نیارمیده  است  و  یقین  پیدا  نکرده  است  به  این‌که  قرآن  از  جانب  یزدان  نازل‌گردیده  است‌:  ایشان  در  باره  حقیقت  قرآن  به  ستیز  می‌پردازند.  قـرآن  فراتر  ازگفتار  انسانها  و  بالاتر  از  سخنانی  است‌که  بدانها  خویگر  و  آشنا  هستند.

آن‌گاه  ازگفتـارشان  در  باره  قرآن‌،  و  از  شک  و  تردیدشان  در  باره  آن  صرف‌نظر  ميکند  تا  با  تهدیدشان  به عذاب  پذیره  ایشان  رود:

« بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذَابِ »  .

اصلاً  آنان  عذاب  مرا  نچشیده‌اند  (‌این  است  که  چنین  گستاخانه  سخن  می‌گویند)‌.

انگار  می‌فرماید:  آنان  مي‌گویند  آنچه  را  که  می‌گویند،  چون  ایشان  هنوز  برکنار  از  عذاب  هستند.  ولی  زمانی  که  عذاب  را  می‌چشند  از  این  چیزها  چیزی  نمی‌گویند.  زیرا  بدان  هنگام  خواهند  دانست‌که  دنیا  چه  خبر  است!  سپس  بر  این‌که  رحمتی  را  زیاد  می‌دانندکه  خدا  به  محمّد  داده  است  و  او  را  از  میان  ایشان  به  عنوان  پیغمبری  برگزیده  است‌،  با  پرسشی  از  ایشان  پیرو  می‌زند.  از  آنان  مـی‌پرسد  مگر  ایشان  صاحبان  گنجینه‌های  رحمت  خدا  هستند  تا  داوری  و  فرمانروائی  بکنند  در  باره ‌کسانی‌که  بدیشان  لطف  می‌شود  و  نعمت  داده  می‌شود  یا  کسانی‌که  از  لطف  و  مرحمت  خدا  محروم  می‌گردند:

(أَمْ عِندَهُمْ خَزَائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ الْعَزِيزِ الْوَهَّابِ).  

راستی  مکر  گنـجهای  رحمت  پروردگار  بسیار  با  عزت  و  بس  بخشاینده  تو  در  دست  ایشـان  است‌؟  (‌تا  هرکه  را  بخواهند  نبوت  بدهند  و  هرکس  را  که  بخواهند  محروم  سازند؟‌!)‌.

ایشان  را  تهدید  می‌کند  در  برابر  سوء  ادبی‌که  با  خدا  دارند،  و  از  این‌که  دخالت  می‌کنند  در  چیزی‌که  به  بندگان  مربوط  نیست  و  فراتر  از  وظیفه  ایشان  اس