زد!

(وَقَالَ الْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ)  .

کافران  میگویند:  این‌،  جادوگر  بسیار  دروغگوئی  است‌.  

این  چنین  می‌گفتند  تا  نشان  دهندکه  دور  از  عقل  و  شعور  است  خدا  به  مردی  از  آنان  پیام  دهد  و  برای  او  وحی  بفرستد.  همچنین  این  را  می‌گفتند  تا  عامّه  مردمان  را  از  محمّد  (ص)  متنفرگردانند  وگر‌یزان‌کنند،  و  حق  و  حقیقت  روشن  و  آشکار  پیدا  و  هویدا  در  سخنانش  را  آشفته  و  آلوده‌کنند،  و  صدق  و  صداقت  مشهور  و  معروف  شخصیت  او  را  خدشه‌دار  و  نابهنجار  بنمایانند.  حق  و  حقیقتی‌که  هیچ‌گونه  شک  و  شبهه‌ای  در  آن  نیست  این  است‌که  بزرگان  قریش  در  این‌که  می‌گفتند  محمّد  (ص)  پسر  عبدالله  جادوگر  و  دروغ‌پرداز  است‌،  یک  لحظه  هم  با  خود  صادق  نبودند.  او  را  خوب  می‌شناختند  و  می‌دانستندکه  این  سخنان  در  حق  او  ناروا  است‌،  ولی  خود  راگول  می‌زدند  و  به  خویشتن  دروغ  می‌گفتند  و  به  دیگران  نارو  می‌زدند!  این  دروغگو‌ئی  و  نارو  زدن  سلاحي  از  سلاحهائی  بودکه  برای  تشویش  افکار  و  آلودن  اذهان  و  گمراه  کردن  مردمان  به  کار  می‌بردند،  و  این  کار  جنگ  خدعه  و  پیکار  نیرنگی  بود  که  بزرگان  و  سران  در  آن  مهارت  داشتند،  و  آن  را  برای  حمایت  از  خویشتن  و  حفاظت  از  مراتب  و  مقامات  خود  از  خطر  حق  و  حقیقتی  در  پیش  می‌گرفتندکه  در  این  عقیده  مجسم  و  جلوه‌گر  است  و  ارزشهای  ناروا  و  اوضاع  نابجا  و  باطلی  را  متزلزل  می‌کردکه  آن  بزرگان  و  سران  بر  آن  تکیه  می‌زدند  و  پشت  می‌بستند!

قبلا  روایت‌کردیم  و  در  اینجا  نیز  روایت  مـی‌کنیم  رخدادی  را  که  میان  بزرگان  قریش  روی  داد.  بزرگان  قریش  قرارگذاشتند  که  جنگ  تبلیغاتی  راه  بیندازند  بر  ضد  محمّد  (ص)  و  بر  ضد  حق  و  حقیقتی‌که  آن  را  با  خود  به  ارمغان  آورده  بود،  تا  بدین  وسیله  خـودشان  و  

اوضاع  و  احوالشان  را  در  میان  مردمان  مکه  محفوظ  و  مصون  دارند،  و  قبیله‌هائی  را  از  دین  جدید  و  به  ارمغان  آورنده  آن  پیغمبر  (ص)  یزدان  بازدارند  که  در  موسم  حج  به  مکه  می‌آمدند.

ابن  اسحاق‌گفته  است‌:  نزد  ولید  پسر  مغیره‌گـروهی  از  قریشیان‌گرد  آمدند.  او  از  همه  آ‌نان  مسن‌تر  بود.  موسم  حج  فرارسیده  بود.  بدانان  گفت‌:  ای  گروه  قریشیان‌،  موسم  حج  فرارسیده  است‌.  دسته‌ها  وگروه‌های  عربها  به  سوی  شما  می‌آیند.  در  باره  کار  و  بار  این  دوستتان  چیزهائی  شنیده‌اند.  پس  در  باره  او  هم سخن  شوید  و  یک  چیز  بگو‌ئید  و  سخنان‌گوناگون  و  مخالف  نگو‌ئید.  اگر  هم رای  و  هم سخن  نشوید  يكی  از  شما  دیگری  را  تکذیب  می‌کند  و  سخن  یکی  از  شما  با  سخن  دیگری  مخالف  می‌افتد.  گفتند:  ای  ابو  عبد  شمس  نظر  تو  چیست‌،  بگو  چه  بگوئیـم‌؟  هرچه  تو  بخواهی  همان  می‌گوئیم‌.  گفت‌:  امّا  شما  بگو‌ئید،  من  می‌شنوم‌.  گفتند:  می‌گوئیم‌:  او کاهن  و  غیبگو  است‌.  گفت‌:  نه‌،  به  خدا  سوگند  او کاهن  و  غیب  نیست‌.  ما که ‌کاهنان  و  غیب گو‌یان  را  دیده‌ایم‌.  آنچه  او  می‌گوید  پچ‌پچ  کاهن  و  سخنان  مسجّع  او  نیست‌.گفتند:  پس  می‌گوئیم‌:  او  دیوانه  است‌.  گفت‌:  او  دیوانه  نیست‌.  ما كه  دیوانگي  را  دیده‌ایم  و  با  آن  آشنا  شده‌ایم‌.  آنچه  او  با  خـود  آورده  است  و  می‌گوید  خفگي  و  پریشانی  و  خیالات  دیوان  نیست‌.  گفتند:  پس  می‌گوئیم‌:  او  شاعر  ا‌ست‌.  گفت‌:  او  شاعر  نمی‏باشد.  ما  همه  انواع  شعر  را  شناخته‌ایم  و  با  رجز  و  هزج  و  چکامه  و  مقبوض  و  مبسوط  آن  آشنائی  داریم‌.  آنچه  او  می‌گوید  شعر  نیست‌.گفتند:  پس  می‌گوئیم  او  جادوگر  است‌.  گفت‌:  او  جادوگر  هم  نمی‏باشد.  آنچه  او  می‌گوید  دمیدن  درگره‌ها  و  فوت‌کردن  وگره  زدن  ایشان  نیست‌.گفتند:  ای  ابو  عبد  شمس  پس  چه  بگو‌ئیم‌؟  گفت‌:  به  خدا  سوگند  سخن  ا‌و  شیرین  است‌.  تنه  درخت  سـخنش  تنومند  و  دارای  شاخ  و  برگ  زیاد  است‌.  شاخه‌های  آن  میوه‌دار  است‌.  هرچه  از  این  سخنانی  که  گفتید  اگر  بگو‌ئید  روشن  می‌شودکه  باطل  و  پوچ  است‌.  

امّا  بهتر  است  که  بگو‌ئید:  او  جادوگر  است‌.  با  جـادوی  خود  میان  پسر  و  پدر،  برادر  و  برادر،  میان  شوهر  و  همسر،  و  میان  شخص  و  قبیله‌اش‌،  جدائی  می‌اندازد.  بر  این  سخن  متفق  و  متحد  شدند  و  از  همدیگر  پراکنده  شدند.  بر  سر  راه  مردمان‌که  در  موسم  حج  به  مکه  می‌آمدند  نشستند.  هرکس  که  ازکنار  ایشان  عبور  می‏‎کرد  او  را  از  پیغمبر  (ص)  برحذر  می‌داشتند،  و كار  و  بار  وی  را  بدو گوشزد  می‌نمودند.

این  بود  داستان  سران  قریش  درگفتارشان‌:

« سَاحِرٌ كَذَّابٌ »  .

 جادوگر  بسـیار  دروغگوئی  است‌. 

 آنان  که  می‌دانستند  خودشان  در  ایـن  گفتارشان  دروغ  می‌گویند.  ایشان  می‌دانستند  که  پیغمبر  (ص)  نه  جادوگر  بوده  است  و  نه  دروغگو‌.

آنان  هـمچنین  اظهار  شگفت  می‌کردند  از  این‌که  پیغمبر (ص)  ایشان  را  به  سوی  پرستش  خدای  یگانه  می‌خواند.  این  سخن  هم  راست‌ترین  سخن  و  سزاوارترین‌گفتار  برای  شنیدن  و  پذیرفتن  است‌:

(أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ ؟وَانطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلَى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ يُرَادُ : مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ).

آیا  او  بجای  این  همه  خدایان‌،  به  خدای  واحـدی  معتقد  است‌؟  واقعاً  این  (‌حرفی  که  می‌زند)  چیز  شگفتی  است‌.  سرکردگان  ایشان  راه  افتادند  (‌و  به  یکدیگر  گفتند)  که  بروید  و  (‌محکم  به  بتان  خویش  بچسبید  و)  بر  (‌عبادت‌)  خدایان  خود  ثابت  و  استوار  باشید.  این  همان  چیزی  است  که  خواسته  می‌شود.  ما  در  آئین  دیگری،  این  (‌یکتاپرستی‌)  را  نشنیده‌ایم‌.  این  جز  دروغ  ساختگی  نيست‌.  

تعبیر  قرآنی  اندازه  دهشت  و  وحشت  ایشان  از  این  حقیقت  فطری  و  معقول  را  به تصویر  می‌کشد:  

(أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً ؟) .
آیا  او  بجای  این  همه  خدایان‌،  به  خدای  واحدی  معتقد  است‌؟‌.  

انگار  یکتاپرستی  کار  دور  از  ذهنی  است‌که  هیچ  کسی  نمی‌تواند  آن  را  تصور  بکند:

(إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ) .
واقعاً  این  (‌حرفی  که  می‌زند)  چیز  شگفتی  است‌. 

 حتی  ساختار  واژگانی  «‌عجاب‌»  یعنی  عجیب  و  شگفت‌،  الهامگر  شدت  شگرف  و  فراوانی  و  فراخی  تعجب  ایشان  است‌!

همچنین  راه  و  روش  ایشان  را  در  مبارزه  با  این  حقیقت  در  نفوس  عامّه  مردمان‌،  و  ماندگار  ماندن  ایشـان  بـر  عقیده موروثی  و  پستشان  را  به  تصویر  می‌کشد،  و  به  گمان  انداختن  دیگران  در  باره  دعوت  تازه  را  پیش  چشم  می‌دارد.  سران  قریش  کاملاً  مطلع  از  فراسوی  کارها  بودند  و  می‌دانستندکه  در  فراسوی  این  دعوت  چیز  نهانی‌که  خلاف  ظاهر  باشد 