  ولی  جوابی  نشنیده‌اند  و  یاری  نشده‌اند،  حساب‌کنند  و  بینگارند.  حالاکه  میدان  کار  و  عمل  است  به  نیکی  بگرایند  و  دنباله کار  خویش‌گیرند،  پیش  از  این‌که  فریادکمک  برآورند  و  مدد  بطلبند،  ولی  زمان  نجات  و  خلاص  باقی  نمانده  باشد  و  بدیشان‌گفته  شود:  چه  وقت‌کمک  خواستن  و  خلاص  خود  را  طلبیدن  است‌؟‌،  

*این  ضربه  گوش  دلهایشان  را  نوازش  می‌دهد،  و  این  صدا  به  درون  دلهایشان  می‌خزد  پیش  از  این‌که  از  آن  عزت  و  عظمت  و  از  این  مخالفت  و  دشمنان  به  تفصیل  سخن  بگو‌ید  .  .  .  آن‌گاه  به  شرح  و  بسط‌کار  بپردا‌زد،  و  حکایت  حال  و  وضعی  را  بیان  داردکه  در  آن  هستند  اعم  از  عزت  و  عظمت‌،  و  مخالف  دشمنان‌:

(  وَعَجِبُوا أَن جَاءهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَقَالَ الْكَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ وَانطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلَى آلِهَتِكُمْ إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ يُرَادُ مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ).

در  شگفتند  از  ایـن  که  بیم‌دهنده‌ای  از  خودشان  به  سویشان  آمده  است‌،  و  کافران  می‌گویند:  این‌،  جادوگر  بسیار  دروغگوئی  است‌.  آیا  او  بجای  این  همه  خدایان‌،  به  خدای  واحـدی  معتقد  است‌؟  واقعاً  این  (‌حـرفی  که  می‌زند)  چیز  شگفتی  است‌.  سرکردگان  ایشان  راه  افتادند  (‌و  به  یکدیگر  گفتند)  که  بروید  و  (‌محکم  به  بتان  خویش  بچسبید  و)  بر  (‌عبادت‌)  خدایان  خود  ثابت  و  استوار  باشید.  این  همان  چیزی  است  که  خواسته  می‌شود.  ما  در  آئین  دیگری،  این  (‌یکتاپرستی‌)  را  نشنیده‌ایم‌.  این  جز  دروغ  ساختگی  نیست‌.

این  عزت  است‌:
( أَأُنزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِن بَيْنِنَا ؟  )  .
آیا  از  میان  همه ما،  قرآن  بر  او  نازل  شده  است‌؟‌.  این  هم  مخالفت  و  دشمنان  است‌:

(أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً.)
آیا  او  بجای  این  همه  خدایان‌،  به  خدای  واحدی  معتقد  است‌؟‌...

« ُ مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ » 
.  ما  در  آئین  دیگری،  این  (‌یکتاپرستی‌)  را  نشنیده‌ایم‌!  

«  هَذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ ».
این‌،  جادوگر  بسیار  دروغگوئی  است‌.

(إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ)
 این  جز  دروغ  ساختگی  نیست  .  .  .  تا  آخر.  .  .  تا  آخر.  .  .

  داستان  تعجب  کردن  از  ایـن  که  پیغمبر  انسان  باشد  داستان‌کهنه  و  قدیمی  است‌.  از  دیرباز  این  داستان  تکرار  می‌گردد  و  بازگوئی  می‌شود.  همه  قومها  و  نژادها  آن  را  گفته‌اند،  و  از  ابتدای  رسالتهای  آسمانی  با  تکرار  و  بازگوئی  آن  بدان  استناد  جسته‌اند.  پیغمبران  از  میان  انسانها  آمده‌اند،  و  مردمان  نیز  پیوسته  به  این  اعتراض  زبان  گشوده‌اند  و  به  تکرار  آن  اقدام  نموده‌اند:

(وَعَجِبُوا أَن جَاءهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ).

در  شگفتند  از  این  که  بیم‌دهنده‌ای  از  خودشان  به  سویشان  آمده  است‌.

واجب‌ترین  چیز  و  نزدیک‌ترین  چیز  به  حکمت  و  منطق  این  است  که  بیم‌دهنده  از  خود  انسانها  باشد.  انسانی  باشدکه  درک  و  فهم‌کندکه  انسانها  چگونه  می‌اندیشند.  چگو‌نه  پی  می‌برند.  چگونه  احساس  می‌کنند  چیزی  را  که  در  درونهایشان  است  و  چه  چیزهائی  در  وجودشان  در  گشت  و  گذار  است‌.  بداند  چه  نقصها  و  ضعفهائی  انسانها  دارند.  چه  آرزوها  وکششهائی  در  خود  می‏یابند.  چه  تلاشها  وکارهائی  را  می‌توانند  و  چه  تلاشها  وکارهائی  را  نمی‌توانند.  چه  سدها  و  مانعهائی  بر  سر  راهشان  است‌.  و  چه  انگیزه‌هائی  در  ایشان  موثر  می‌افتد،  و  چه  پاسخهائی  به  انگیزه‌ها  می‌دهند،  و  سازش  وکنش  ایشان  چیست‌.

بیم‌دهنده  باید  انسان  باشد  و  میان  انسانها  زندگی  بکند  و  از  خودشان  باشد.  تا  زندگی  او  سرمشق  زندگی  انسانها  باشد،  و  خودش  نمونه‌ای  برای  آنان  باشد.  آنان  احساس  بکنندکه  او  ی  از  خودشان  است‌،  و  میان  ایشان  و  میان  او  همگونی  و  پیوند  باشد.  تا  از  آنان  خواسته  شود  که  برابر  برنامه‌ای  عمل‌کنند  و  بیایند  و  بروندکه  او  بدان  عمل  می‌کند  و  برابر  آن  می‌آید  و  می‌رود  و  ایشان  را  به  پیروی  از  آن  دعوت  می‌کند،  و  آنان  توان  عـمل  بدین  برنامه  را  دارند  و  می‌توانند  برابر  آن  بیایند  و  بروند،  چون  انسـانی  از  خودشان  جلو  چشمانشان  آن  را  در  زندگی  عملی  خود  پیاده  می‌کند  و  تحقق  می‌بخشد.

بیم‌دهنده  باید  انسان  باشد.  از  نسل  آنـان  باشد.  زبان  ایشان  را  داشته  باشد.  اصطلاحات  آنان  را  بداند  و  عادات  و  آداب  و  تفصیلات  زندگی  ایشان  را  درک  و  فهم  بکند.  آنان  هم  زبانش  را  بدانند،  و  از  او  فهم‌کنند  و  بدو  بفهمانند.  تفهیم  و  تفاهم  داشته  باشند.  بدو  پاسخ  دهند  و  از  او  پاسخ  بشنوند.  همآوا  و  همصدا  بیایند  و  بروند  و  مشکلی  با  او  در  این  زمینه  نداشته  باشند.  میان  ایشان  و  میان  او  اختلاف  نژاد  یا  اختلاف  زبان  یا  اختلاف  سرشت  زندگی  نبوده  و  تفصیلات  پیچ  و  خم  زندگی  همدیگر  را  بتوانند  درک  و  فهم‌کنند.

به  نظر  می‌رسد  چیزی‌که  بسیار  موجب  شگفت  شده  است  و  باعث  انکار گردیده  است  و  مورد  تکذیب  واقع  شده  است‌،  این  بوده  است‌که  آنان  از  یک  سو  حکمت  و  فلسفه  این ‌گزینش  را  ندانسته‌اند،  و  از  دیگر  سو  در  تصور  سرشت  رسالت  به  خطا  رفته‌اند.  بجای  این‌که  رسالت  را  رهبری  واقعی  بشریت  در  راه  به  سوی  خدا  بدانند،  رسالت  را  خیال  مبهم  و  انگاره  پیچیده‌ای  دیده‌اندکه  با  هاله‌ای  از  اسرار  و  رموز  احاطه  شده  است  و  نمی‌توان  آن  را  فهمید  و  نزدیک  به  عقل  و  شعور  دید!  رسالت  را  برای  نمونه  خیالی  می‌دیدند  که  درگستره ذهن  در  پرواز  است  و  نمی‌شود  آن  را  با  دست  پسود  و  با  گوش  شنود  و  در  پرتو  نور  با  چشم  دید.  بلکه  نه  آشکارا  می‌توان  بدان  پی‌برد،  و  نه  در  دنیای  واقعی  زندگی  انسانها  وجود  دارد!  بدین  لحاظ  بودکه  به  عنوان  یک  افسانه ‌گنگ  و  بی‌سر  و  ته  به  رسالت  می‌نگریستند  و  بدان  پاسخ  می‌گفتند،  بدان  گونه  که  به  افسانه‌هائی  می‌نگریستند  و  پاسخ  می‌گفتندکه  عقائد  خرافی  پست  و  سرگردان‌کننده  ایشان  را  تشکیل  می‌داد!

ولیکن  یزدان  مهربان  برای  انسانها  اراده  فرموده  است  و  خواسته  است  -  به  ویژه  در  واپسین  رسالت  -‌ که  با  این  رسالت  زندگی  طبیعی  و  واقعی  بکنند،  زندگی  پاک  و  پاکیزه  و  عالی  و  مترقی‌،  و  در  عین  حال  در  این  زمین  حقیقت  داشته  باشد،  نه  این‌که  گمان  و  خیال  باشد  و  در  آسمان  افسانه‌ها  و  خوابها  به  پرواز  درآید.  به  اصطلاح  خواب  و  خیال  باشد  و  نتوان  آن  را  پیاده‌کرد  و  تحقق  بخشید.  بلکه  به  میان  ابرهای  خیالات  و  مه‌های  اوهام  فروخیزد  و  بگری