‌که  زناکار  است‌،  باکشتن  او  فساد  برطرف  ميشود،  فسادی‌که  با  انتشار  آن  پیکره  جامعه  می‌پوسد  و  به  تباهی  می‌رود.  زنا  نوعی  ازکشتن  است‌،  همان‌گونه  که‌گفتیم‌.

و  امّا  سومین  نفرکه  مرتد  است‌.کشتن‌کسی‌که  از  دین برمی‌گردد  برای  جلوگیری  از  فساد  روحی  و  معنوی  است‌.  چراکه  برگشتن  ازآئین  اسلام  هرج  و  مرج  را  در  میان  مردمان  پخش  می‌کند،  وامنيت  مسلمانان  و  نظام  و  سیستم  اسلامی  را  تهدید  می‌نماید،  نظام  و  سیستمی‌که  یزدان  آن  را  برای  مردمان  برگزیده  است‌.  برگشتن  از  آئین‌،‌کار  مومنان  را  به  تفرقه  کشنده‌ای  می‌کشاند.  کسی  که  به  ترک  دین  می‌گو‌ید  و  از  میان‌گروه  مسلمانان  بیرون  می‌رود،  نوعی  كشتن  را  انجام  می‌دهد.  زیرا  او  اسلام  را  برگزیده  است  بدون  این‌که  بدان  وادار  و  مجبور  شود،  و  در  میان  پیکره گروه  مسلمانان‌گردیده  است  و  بر  اسرار  و  رموز  ایشان  آشنائی  پیداکرده  است‌،  اگر  از  دین  برگردد،  برگشتن  او  شورش  بر  ضد  دین  بشمار  است  و  جامعه  اسلامی  را  تهدید  می‌کند.  اگر  او  پیش  از  پذیرش  اسلام  به  دائره  اسلام  درنمی‌آمد،  کسی  او  را  وادار  به  پذیرش  اسلام  نمی‌کرد  بلکه  اسلام  حمایت  از  او  و  عنایت  بدو  را  تضمین  و  تامین  می‌کرد  اگر  جزو  اهل‌کتاب  می‏بود،  و  اگر  از  زمره  مشرکان  می‌بو‌د،  او  را  پناه  می‌داد  و  سپس  وی  را  سالم  به  محل  امن  و  امان  خودش  می‌رسانید.  بزرگواری  فراتر  از  این  در  حق  مخالفان  عقیده  و  آئین‌،  یافته  نمی‌شود.

(وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ)‌.

کسی  را  نکشید  که  خداوند،  کشتن  او  را  - ‌جز  به  حق  -  حرام  کرده  است‌.

« وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا».

هرکس  مظلومانه  کشته  شود،  به  صاحب  خون  او  (‌که  نزدیک‌ترین  خویشاوند  بدو  است‌،  این‌)  قدرت  را  داده‌ایم  که  با  مراجعه به  قاضی‌،  قصاص  خود  را  درخواست  و  قابل  را  به  مجازات  برساند)  ولی  نباید  او  هم  در  کشتن  اسراف  کند  (‌و  به  جای  یک  نفر،  دو  نفر  و  بیشتر  را  بکشد،  یا  این  که  به  عوض  قابل،  دیگری  را  هلاک  سازد)‌.  بی‏گمان  صاحب  خون  یاری‌شونده  (‌از  سوی  خدا)  است  (‌چرا  که  حق  قصاص  را  بدو  داده  است‌)‌.

این  سه  اسباب  و  علل  بودکه‌کشتن  را  آزاد  می‌کرد.  پس  کسی‌که  مظلومانه  بدون  ارتکاب  هیچ یک  از  این  سه  چیزکشته  شود،  خدا  به  ولی  او  -‌کسی‌که  نزدیک‌ترین  وارث  او  است  -‌سلطه  و  قدرت  داده  است‌که  قاتل  را  کیفر  دهد.  اگر  خواست  او  را  می‌کشد،  و  اگر  خواست  دیه  او  را  می‌گیرد  و  قاتل  را  عفو  ميکند.  و  اگر  خواست  قاتل  را  آزاد  می‌کند  و  بدون  دیه  او  را  آزاد  می‌سازد.  خداکار  را  به  ولی  مقتول  واگذار  فرموده  است‌.  او  هرگونه  خواست كار  را  انجام  می‌دهد،  چون  صاحب  خون  مقتول  او  است‌.

اسلام  در  مقابل  این  سلطه  و  قدرت  زیاد  ولی  مقترل  را  از  اسراف  و  زیاده‌روی  درکشتن  نهی  میكند.  تا  صاحب  خون  از  این  سلطه  و  قدرتی‌که  خدا  بدو  داده  است  سوء  استفاده  نکند  و  آن  را  وسیله استثمار  قرار  ندهد.  اسراف  در  قتل  بدین  صورت  انجام  می‌پذیردکه  قاتل  را  رهاکند  و  به  دیگری  بپردازد.  یا  قاتل  را  بکشد  و  دیگران  را  نیز  به  قتل  برساند.  کسی  یاکسانی  را  بکشدکه‌گناهی  نداشته‌اند  و  در  قتل  مقتول  شرکت  نکرده‌اند.  این  نوع  قصاص  در  دوران  جاهليّت  مرسوم  بوده  است  و  پدران  و  برادران  و  فرزندان  و  نزدیکان  بیگناه  را  به  قتل  رسانده‌اند  به  جرم  این‌که  از  خانواده  و  خاندان  قاتل  بوده‌اند.  همچنین  اسراف  با  مثله  کردن  قاتل  صورت  می‌پذیرد  ولی  مقتول  می‌تواند  قاتل  را  به  سزای  خود  برساند  بدون  این‌که  او  را  مثله‌گرداند.  خدا  مثله‌کردن  را  نمی‌پسندد،  وپیغمبر (ص)‌نیز  از  مثله‌کردن  نهی  می‌فرماید:

«  فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنْصُورًا »‌.
ولی  نباید  او  هم  در  کشتن  اسراف  کند  (‌و  به  جای  یک  نفر،  دو  نفر  و  بیشتر  را  بکشد،  یا  این  که  به  عوض  قاتل،  دیگری  را  هلاک  سازد)‌.  بی‏گمان  صاحب  خون  یاری  شونده  (‌از  سوی  خدا)  است  (‌چرا  که  حق  قصاص  را  بدو  داده  است‌)‌.

صاحب  خون  یاری  می‌گردد،  بدین  صورت‌که  یزدان  به  نفع  او  قضاوت می‌کند،  و  شرع  او  را  پشتيبانی  می‌نماید،  و  حاکم  بد‌وکمک  می‌کند.  پس  بایدکه  صاحب  خون  در  قصاص  خود  دادگر  باشد،  و  درنظر  داشته  باشدکه  همه  نیروها  و  قدرتها  او  را  مدد  و  یاری  می‌دهند  و  حق  او  را  برای  وی  می‌گیرند.

این‌که  صاحب  خون  بر  قصاص‌گرفتن  از  قاتل  حق  به  جانب  است‌،  و  قدرت  شرع  و  قدرت  حاکم  به  یاریش  می‌خیزند،  از  یک  سو  پاسخ  به  سرشت  بشری  است‌،  و  از  دیگر  سو  غلیان  و جوششی  را  فرومي‌نشاندکه  در  درون  ولی‌مقتول‌سربرزده  است  وبه‌غلغل‌افتاده  است‌،  غلیان  و  جوششی‌که  چه‌بسا  سيلاب  آن  او  را  ببرد  و  به  راست  و  چپ  زدن  بیندازد  و  براثر  خشم  و  غضب  سخت  منقلب  شود  و  آن‌گونه  توفنده‌گرددکه  راه  راست  را رها  سازد  و  بر  هرکه  و  بر  هرچه  سر  راه  او  قرارگیرد  بتازد  و  پاک  را  از  ناپاک  نشناسد!  امّا  وقتی  که  ولی  مقتول  احساس  می‌کندکه  یزدان  جهان  او  را  تنها  بر  خون  قاتل‌گماشته  است  و  آزادگذاشته  است‌،  و  حاکم  شرع  آماده  یاری  وکمک  بدو  در  اخذ  قصاص‌گردیده  است‌،  فوران  خشم  او  فروکش  می‌کند  و  درون  او  آرامش  می‏‎یابد  و  به  قصاص  دادگرانه‌ای  بسنده  می‌کندکه  بدون  رنج  و  دردسر  برای  اوگرفته  می‌شود.

انسان‌،  انسان  است  و  از  او  جز  چيزی  خواسته  نمی‌شود  که  در  فطرت  او  سرشته  شده  است  و  آن  علاقه  شدیدی  است‌که  به  اخذ  قصاص  دارد.  این  علاقه  شدید  از  دید  اسلام  به  دور  نمانده  است‌.  لذا  اسلام  بدین  فطرت  اعتراف  می‌کند،  و  در  حدود  امن  و  امان  بدان  پاسخ  ميگوید،  و  فطرت  را  نادیده  نمی‏‎گیرد  و  عفو  وگذشت  را  بر  انسان  واجب  نمی‌گرداند.  بلکه  اسلام  ولی  مقتول  را  به  عفو  وگذشت  بزرگوارانه  دعوت  می‌کند  و  بس،  و  عفو  وگذشت  را  ترجیح  می‌دهد،  و  به  تشویق  و  ترغیب  آن  می‌پردازد،  و  بر  آن  اجر  و  پاداش  مترتب  می‌سازد.  ولیکن  بعد  از  آن‌که  نخست  به  ولی  مقتول  حق  قصاص  عطاء  می‌کند.  این  صاحب  خون  است‌که  می‌تواند  قصاص  بگیرد  یا  صرف  نظر  داشته  باشد  وگذشت  نماند.  وقتی‌که  صاحب  خون  احساس  می‌کندکه  او  است‌که  می‌تواند  این  را  یا  آن  را  انجام  دهد،  اغلب  به‌گذشت  و  بزرگواری  رو  می‌کند.  امّا  اگر  احساس  می‌کردکه  او  به  گذشت  و  بزرگواری  وادار  و مجبورگردیده  است‌،  درونش  به  تکان  و  جنبش  درمی‌آمد  و  امواج  سیلاب  خشم  او  را  به  غلو  وزیاده‌روی  و  طغیان  و  سرکشی  م