ست  و  دور  افتاده  است‌.  از  سرزمین  و  میهن  خود  مـهاجرت  کرده  است‌.  آهای‌!  این  او  است‌که  در  سن  پیری  پسری  بدو  عطاء  می‌گردد.  مدتها  انتظار  او  راکشیده  است‌.  هنگامی‌که  آن  پسر  بدو  عطاء‌گردیده  است  و  نوجوان  ممتازی  شده  است  و  خدا  بر  اوگواهی  می‌فرمایدکه  شکیبا  و  خردمند  است‌،  و  بدو  انس  و  الفت‌گرفته  است‌،  و  دوران‌کودی  را  پشت  سر  نهاده  است  و  غنچه  او  باز  شده  ا‌ست‌،  و  بـا  ابراهیم  به  سعی  و  تلاش  می‌پردازد،  و  در  زندگی  دوست  و  همراه  او  می‌شود،  بدین  هنگام‌که  هنوز  خوب  بدو  الفت  نگرفته  است  و  از  این  جوان  یگانه  آسایشی  آن  چنان  ندیده  است‌،  در  خواب  می‏‎بیند  که  باید  او  را  ذبح  کند  و  قربانی  نماید! می‌داند  که  این  اشاره‌ای  از  سوی  پروردگارش  به  سر  بریدن  و  قربانی‌کردن  است‌.  پس  چه  بایدکرد؟  او  به  خود  شک  و  تردیدی  روا  نمی‌دارد،  و  جز  احساس  اطاعت  بدو  دست  نمی‌دهد،  و  به  دلش  جز  تسلیم  نـمی‌گذرد  .  .  .  بلی  این  اشاره‌ای  است‌.  تنها  اشاره‌ای  است‌.  وحي  صریح  نیست‌،  و  فرمان  مستقیم  نمی‏باشد.  ولیکن  اشاره‌ای  از  سوی  پروردگارش  است‌...  این  هم  بس  است  .  .  .  این  بس  است  برای  لبیک‌گفتن  و  گوش  به  فرمان  دادن‌.  بدون  این‌که  اعتراض‌کند،  و  بدون  این‌که  از  پروردگارش  سوال  نماید  .  .  .  و  بگوید:  ای  پروردگار  من‌،  چرا  من  باید  یگانه  فرزندم  را  سر  ببرم‌؟!  ا‌برا‌هیم  پاسخ  می‌گوید  و  فرمان  می‏‎برد  بدون  این‌که  جزع  و  فزعی  بنماید.  با  پریشان‌حالی  و  آشفتگي  هم  پاسخ  نمی‌گوید  وفرمان  نمی‏برد  .  .  .  هرگزا  هرگز! بلکه  با  قبول  و  رضا  و  آسایش  و  آرامش  فرمان  می‌پذیرد  و  دستور  را  بر  دیده  منت  می‌نهد.  این‌کار  در  واژه‌ها  و  جمله‌هایش  پدیدار  است‌،  در  آن  حال  و  احوالی  که  فرمان  بزرگ  و  هراس‌انگیز  را  با  آرامش  خاطر  و  با  اطمینان  شـت  به  پسر  خود  می‌گوید  ویار  را  با  او  در  میان  می‌گذارد:
(قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى)  .
گفت‌:  فرزندم‌!  من  در  خواب  چنان  می‌بينم  که  باید  تو  را  سر  ببرم  (‌و  قربانیت  کنم‌)‌.  بنگر  نظرت  چیست‌؟‌.

این  سخنان‌کسی  است‌که  بر  اعصاب  خود  مسلط  است‌.  به  فرمانی  ایمان  و  اطمینان  داردکه  بدو  داده  می‌شود.  او  به  خود  اعتماد  داردکه  می‌تواند  وظیفه  خویش  انجام  دهد.  این  سخنان  در  عین  حال  سخنان  شخص  مومنی  است‌که  فرمان  یزدان  او  را  به  ترس  و  هراس  نمی‌اندازد،  و  بلکه  به  اجـراء  فرمان  ایزد  سبحان  دست  می‌یازد،  و  آن  را  با  شتاب  و  ذوق  و  علاقه  انجام  می‌دهد  تا  هر چه  زودتر  وظیفه  را  به  انجام  برساند  وكار  را  به  پایان  ببرد،  و  از  زیر  بار  آن  بیرون  بیاید  و  نگذارد  فشارکار  و  فرمان  آفریدگار  اعصاب  او  را  خسته  و  درمانده‌کند!  کار  بسی  مشکل  است  -‌ در  این  باره  شكي  نیست  -‌ چه  یزدان  سبحان  از  ابراهیم  نمی‌خواهدکه  پسر  یگانه‌اش  را  به  پیکار  وکارزا‌ر  بفرستد،  و  از  او  نمی‌خواهدکه  پسر  دردانه‌اش  را  وادار  به  کاری‌کند  که  سرانجام  به  زندگی  او  خاتمه  دهـد  .  .  .  بلکه  یزدان  سبحان  از  ابراهیم  می‌خواهدکه‌کار  اسماعیل  را  با  دست  خود  بسازد  و  جان  او  را  با  دست  خود  بگیرد!  راستی  ابراهیم  عهده‌دار  چه  کاری  باید  بشود؟  او  باید  عهده‌دار  سر  بریدن  فرزندش  گردد!.. امّا  ابراهیم  با  وجود  این  فرمان  دشـوار،  دستور  خدا  را  دریافت  می‌دارد  و  آن  را  بر  دیده  منت  می‌نهد،  و  سپس  آن  را  این‌گو‌نه‌که  دیدیم  با  فـرزندش  در  میان  می‌گذارد  و  از  او  می‌خواهد  در  باره‌کار  و  بار  خـود  بیندیشد،  و  بگو‌ید  در  این  باره  نظرش  چیست!

ابراهیم  ناگهانی  پسرش  را  به  اجراء  فرمان  نمی‌خواند  تا  وادار  شود  اشاره  پروردگارش  را  اجراء‌کند  وگوش  به  فرمان  یزدان  فرا  دارد،  و  دیگرکار  ازکار  بگذرد  و  دستور  به  مرحله  اجراء  درآید.  بلکه‌کار  را  بدو  عرضه  می‌دارد  و  فرمان  یزدان  را  با  او  به  صورت  معمولی  در  میان  می‌نهد.  انگار  یک  کار  عادی  است!  اجراء  فرمان  یزدان  در  ذهن  و  شعور  ابراهیم  این  چنین  عادی  و  معمولی  و  سهل  و  ساده  بود!  خدایش  چنین  می‌خواهد.  پس  باید  همان‌گونه  باشدکه  او  می‌خواهد!  هرچه  خدا  می‌خواهد  روی  چشم  و  بالای  سر  نـهاده  می‌شود!  پسرش  هم  باید  این  را  بداند،  و  فرمان  یزدان  را  اطاعت  کند  و  تسلیم  دستور  آفریدگارش  شود.  فرمان  یزدان  را  نه  با  قهر  و  زور  بپذیرد،  بلکه  فرمانبردار  یزدان  و  تسلیم  دستور  ایزد  سبحان  باشد،  تا  او  هم  پاداش  اطاعت  را  ببرد،  و  او  هم  تسلیم  فرمان  خدای  منان  شود  و  شیرینی  تسلیم  شدن  را  بچشد!  ابراهیم  برای  پسرش  اسماعیل  می‌خواهد  لذت  فرمانبرداری  و  اطاعتی  را  بخشدکه  خود  چشیده  است!  و  به  خیر  و  صلاحي  برسدکه  او  آن  را  ماندگارتر  از  زندگی  و  اندوخته‌تر  از  آن  می‏‎بیند.

راستی‌کار  جوان  به‌کجا  می‌کشد؟  آن  جوانـی‌که  سر  بریدن  او  با  وی  در  میان  نهاده  می‌شود!  سر  بریدن  او  در  برابر  خوابی  که  پدرش  دیده  است  و  او  باید  آن  را  تصدیق  کند  و  باور  دارد!

او  بر  فراز  همان  افق  بلندی  می‌رودکه  قبلاً  پدرش  بدان  پای  نهاده  بود:
(قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ).
گفت‌:  ای  پدر!  کاری  را  که  به  تو  دستور  داده  می‌شود  بکن‌.  به  خواست  خدا  مرا  شکیبا  خواهی  یافت‌.

اسماعیل  فرمان  را  اطاعت  می‌کند  و  تسلیم  دستور  می‌گردد  و  بس.  فرمان  را  اطاعت  می‌کند  و  تسلیم  دستور  می‌شود  با  خشنودی  و  ایمان‌کامل‌.

(  یا  ابت  ).
ای  پدر!.

بدون  این‌که  دور  شود،  مهربانانه  می‌گوید:  ای  پدر!..  

اسماعیل  همان  چیزی  را  احساس  می‌کندکه  قبلاً  دل  پدرش  احساس  کرده  است‌.  احساس  می‌کند  که  این  خواب  اشاره‌ای  است‌،  و  اشاره  هم  امر  است‌.  این  اشاره  بس  است  برای  او  تا  لبیک  بگوید  و  بدون  تردید  و  تزلزل  و  سهل‌انگاری  فرمان  راگردن  نهد.

گذشته  از  این‌،  این  ادب  با  خدا  است‌،  و  شناخت  حدود  و  ثغور  قدرت  و  طاقت  و  تاب  تحمّل  خود  است‌.  این  یاری  خـواستن  وکمک  طلبیدن  از  پروردگارش  در  برابر  ضعف  و  ناتوانی  خویشتن‌،  و  نسبت  دادن  فضل  وکرم  به  خدا  در  مدد  خـواستن  از  او  این‌که  بدو  توان  تحمّل  فداکاری  را  بدهد  و  بتواند  خود  را  قربان‌کند،  وکمک  طلبیدن  از  خدا  است  در  این‌که  بتواند  اطاعت  و  فرمانبرداری  نماید:

(سَتَجِدُنِي إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ).
به  خواست  خدا  مرا  شکیبا  خواهی  یافت‌.

قربانی‌کردن  خود  را  پهلوانی  نخواند.  آن  را  دلیری  هم  ننامید.  بدون  اهمّیت  خود  را  به  خطر  افکندن  هم  قلمداد  نکرد.  هیچ  توجهی  به  خویشتن  هم  ننمود  وسایه  و  حجم  و  ارزش  