در  آن  عید  به  سوی  باغها  وگوشه  وکنارها  بیرون  می‌رفتند.  پیش  از  بیرون  رفتن  میوه‌ها  و  خوراکیهائی  درکنار  بتها  می‌گذاشتند  تا  خداگونه‌هایشان  آنها  را  متبرک‌کنند.  بعد  از  سیر  و  سیاحت  وگردش  و چر خش  و  شادی  و  شادمانی  در  بیرون  آبادی‌،  برمی‌گشتند  و  میوه‌ها  و  خوراکیهای  متبرک  خود  را  برمی‌داشتند  و  تناول  می‌کردند  ابراهیم  (ع)  پس  از  این  که  از  ایشان  مایوس‌گردید  و  دانست‌که  بدو  نمی‌گروند،  و  اطمینان  ییداکردکه  فطرتشان  به‌گونه‌ای  انحراف  پیدا  کرده  است  و  به  کژراهه  افتاده  است  که  قابل  اصلاح  نیست‌،  تصمیمی  راگرفت  و  نقثبه‌ای  کشید.  منتظر  همچون  روزی  گردیدکه  آنان  در  آن  روز  از  پرستشگاه‌ها  و  بتها  دور  می‌گردند  تا  در  آن  روز  تصمیم  و  نقشه خود  را  اجراء‌کند.  از  انحراف  وکژراهه  افتادن  ایشان  بسیار  ناراحت  و  رنجور  و  دل  شکسته  وگرفته  بود.  دیگر  تاب  و  توانی  برایش  نمانده  بود  و  تحمّلش  به  نهایت  رسیده  بود.  وقتی‌که  از  او  درخواست  شد  به  ترک  پرستشگاه  بگو‌ید  و  بیرون  رود،  نگاهی  به  آسمان  انداخت  و  آن  را  وراندازکرد  وگفت‌:

« إِنِّي سَقِيمٌ  ».
من  ناخوش  هستم‌.  (‌روحم  از  این  کفر  و  شرک  و  ظلم بيما ر است )[1]

نمی‌توانم  بیرون  بیایم  و  به‌گردشگاه‌ها  وگوشه  وکنارها  بروم‌.  بلکه  کسانی  بدانجا  می‌روند  که  بخواهند  لذت  ببرند  و  خوش  باشند.  دلهای  بدون  غم  و  اندوهی  داشته  باشند  و  دلتنگ  و  رنجیده  خاطر  نباشند  .  .  .  دل  ابراهیم  آسوده  نبود.  درون  او  آرامش  نداشت‌.

گفت  من  ناخوش  هستم‌.  بدین‌گونه  از  دلتنگی  و  رنجش  و  آزردگی  خود  تعبیرکرد.  آن  راگفت  تا  به  تـرک  او  بگو‌یند  و  او  را  به  خود  رها  بکنند.  این  سخن  ابراهیم  دروغ  نبود.  چراکه  در  زندگیش  درآن  وقت  واقعیت  داشت‌.  گاهی  دلتنگي  و  آزردگی  سبب  بیماری  می‌گردد  و  شخص  دلتنگ  و  آزرده  خاطر  را  مریض  می‌کندا

قوم  او  برای  رفتن  شتاب  داشتند.  می‌خواستند  هرچه  زودتر  بروند  و  به  عادات  و  تقلیدات  و  مراسم  زند‌گی  خود  در  آن  عید  بپردازند.  این  بود  چندان  نایستادند  تا  از  حال  و  احوال  ابراهیم  بپرسند.  بلکه  بدو  پشت‌کـردند  و  در  رفتند  و  سرگرم  چیزهائی  شدندکه  درمعتقدات  خود  داشتند.  این  هم  همان  فرصتی  بود  که  ابراهیم  می‌خواست‌.به  سوی  خداگونه‌های  ادعائی  ایشان  شتاب  گرفت  و  رفت‌.  جلو  خوش‌ترین  خوراکیهایشان  و  میوه‌های  نورسشان  ایستاد،  و  ریشخندکنان  گفت‌:

( أَلَا تَأْكُلُونَ؟ ).
آیا  نمی‌خورید؟‌.

معلوم  است  بتها  بدو  پاسخی  ندادند.  به  ریشخندکردن  خود  ادامه  داد  و  با  خشم  و  تمسخرگفت‌:

(‌ما  لَكُمْ لَا تَنطِقُونَ ؟ ).

شما  را  چه  شده  است  که  حرف  نمی‌زنید؟‌.

این  یک  حالت  روانی  معروف  و  مشـهود  است  انسان  وقتی‌که  سخن  خود  را  متوجه  چیزی  می‌کند  و  حقیقت  آن  را  هم  می‌داند  و  یقین  داردکه  آن  چیز  نمی‌شنود  و  سخن  نمی‌گوید  امّا  تنها  دلتنگي  و  ناراحتی  بودکه  او  را  بر  همچون  سخنانی  وا  می‌داشت‌،  دلتنگي  و  ناراحتی  از  خداگونه‌هائی‌که  آن  قوم‌گمان  می‏بردند  و  اندیشه  تباهی  

در  حق  آنها  داشتند!..  باز  هم  خداگونه‌ها  به  ابراهیم  پاسخی  ندادند!!! در  اینجا  بود  که  ابراهیم  نیروی  خشم  نهان  خود  را  -  با  جنبیدن  نه  سخن‌گفتن  -‌آزادکرد:

  « فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ »‌.
با  قدرت  هرچه  بیشتر  ضربه‌های  سخت  و  پیاـ  بر  آنها  فرو  کوفت‌.

با  ضربه‌های  سخت  و  پیاپی  بر  آنها  درون  خود  را  تسکین  داد  و  خویشتن  را  از  بیماری  و  غم  و  اندوه  و  دلتنگی  رهائی  بخشید  و  جان  او  بهبودی  یافت‌!..

این  صحنه  به  پایان  می‌رسد  و  صحنه  دیگری  به  دنبال  آن  می‌آید.  مردمان  از  دشت  و  صحرا  برگشتند  و  قطعه‌ها  و  تکه‌های  خداگونه‌های  خود  را  دیدند! روند  قرآنـی  پرسش  ایشان  را  درباره کسی‌که  چنین‌کاری  را  بر  سر  خداگونه‌هایشان  آورده  است  در  سوره  دیگری  به  تفصـیل  گفته  است  و  استدلال  ایشان  را  بر  ضد  انجام‌دهنده  جسور  همچون‌کاری  در  نهایت  بیان  نموده  است‌.  در  اینجا  این  پرسش  و  جسارت  را  چکیده‌وار  می‌گوید  تا  مردمان  را  رو  در  روی  ابراهیم  نگاه  دارد:

 (فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ ).
به  طرف  ابراهیم  دوان  دوان  آمدند  (‌و  همچون  شترمرغ  بال  گرفتند،  و  او  را  فرو  کوفتند)‌.

خبر  را  شنیده  بودند،  و  دانسته  بودندکه  کننده‌کار  چه  کسی  است‌.  این  بود  به  سویش  شتاب‌گرفتند  وگامهای  بلندی  برداشتند  و  بسان  شترمرغها گرد  او  جمع  شدند  و  به  داد  و  بیداد  پرداختند  .  .  .  آنان‌گروه  بسیاری  بودند  و  به  هیجان  آمده  بودند  و  سراپا  خشم  شده  بودند.  او  هم  تنها  یک  نفر  بود.  ولی  او  یک  نفر  مومن  بود.کسی  بود  که  می‌دانست  راه  اوکجا  وکدام  است‌.  جهان‌بینی  و  اندیشه  روشنی  در  باره  پروردگار  خود  داشت‌.  عقیده‌اش  برایش  مشخص  و  معین  بود.  عقیده‌اش  را  در  درون  خود  می‌دید،  و  آن  را  در  جهان  پیرامون  خویش  ملاحظه  می‌کرد.  درنتیجه  او  نیرومندتر  از  این  جمعیت  زیاد.  و  به  هیجان  درآمده  و  به  موج  افتاده  بود،  جمعیتی‌که  عقیده ناسره  و  ویرانی‌،  و  جهان‌بینی  آلوده  و  پریشانی  داشتند.  بدین  خاطر  حق  و  حقیقت  فطری  و  ساده‌ای  را  بدیشان  می‌رسانید  و  با  آن  به  مبارزه ایشان  می‌پرداخت‌،  و  به  تعداد  زیاد  و  هیجان  و  غوغای  آنان  اهمّیت  نمی‌داد: 

( قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ ؟ وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ ).
(‌ابراهیم  بدیشان‌)  گفت‌:  آیا  چیزهائی  را  می‌پرستید  که  خودتان  می‌تراشید؟  خداوند  هم  شما  را  آفریده  است‌،  و  هم  بتهائی  را  که  می‌سازید.

این  منطق  فطرت  است‌که  رو  در  روی  ایشان  فریاد  ،برمی آورد:
(أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ ؟)‌.
آیا  چیزهائی  را  می‌پرستید  که  خودتان  می‌تراشید؟‌.  

معبود  راستین  باید  که  آفریننده  باشد  نه  آفریده‌،  و  سازنده  باشد  نه  ساخته‌:
( وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ).
خداوند  هم  شما  را  آفریده  است‌،  و  هم  بتهائی  را  که  می‌سازید.

تنها  خدا  آفریننده  و  سازنده‌ای  است  که  سزاوار  پرستش  و  شایان  معبود  بودن  است‌.

با  وجود  روشنی  و  سادگی  این  منطق‌،  آنان  بر  اثر  غفلتشان  و  سر  درگمراهی  نهادن  و  بدان  غوطه‌ور  شدنشان‌،  بدوگوش  فرا  ندادند.  آخر کی  باطل  به  صدای  ساده  و  بی‌پیرا‌یه  حق‌گوش  فرا  می‌دهد!  فرامانروایان  و  امر  و  نهی‌کنندگانشان  طغیان  و  سرکشی  خود  را  به  شکل  تند  و  تیز  نشان  دادند  و  برجهیدند  و  توپیدند  و: 

 (قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَاناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ)  .

گفتند:  برای  او  چهار  دیواری  بزرگی  بسازید  (‌و  در  میان  آن  آتش  بیفروزید)  و  او  را  به  میان  آتش  سوزان  و  پر  اخگر  بیفـكنید.

این  منطق  آ