هستی است بر آن‌گواهی می‌دهد، تا از خود نوح صحبت بکنند:

(فَقَالَ الْمَلأ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا هَذَا إِلا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ).

اشراف و سران کافر قوم او گفتند: این مرد جز انسانی همچون شما نبوده (‌و در ادعای نبوت دروغگو است‌) ولی او (‌با این ادعاء‌) می‌خواهد بر شما برتری گیرد (‌و خویشتن را سرور و آقای شما گرداند)‌.

از این زاویه تنگ‌کوچک‌، آن قوم بدین دعوت بزرگ نگاه کرده‌اند. آنان در این صورت حاضر نبوده‌اند که سرشت این دعوت را درک وفهم‌کنند، و حقیقت آن را ببینند و بنگرند. ذات‌کوچک و ناچیز خودشان‌، جوهر و عنصر دعوت را از ایشان پنهان و پوشیده می‌داشت‌، و چشمانشان را از دیدن ماهیت و حقیقت آن‌کورمی‌کرد، و میان دلهایشان و میان دعوت حائل و مانع می‌گردید. لذا آن مساله به طورکلی در نظرشان مساله مردی از خودشان می‌شدکه در چیزی با ایشان فرق و جدائی ندارد، و او می‌خواهد بر ایشان برتری‌گیرد و تفاخر فروشد، و منزلت و مکانتی فراتر از منزلت و مکانت آنان را برای خود ترتیب دهد و به دست آورد!

آنان در این جهش و پویش‌کوچک و ناچیز خود برای جلوگیری از رسیدن نوح که منزلت و مکانتی‌که‌گمان می‏بردند، و چنین می‌انگاشتندکه او با ادعای رسالت می‌تو‌اند بدان برسد، تنها فضل و برتری نوح را نامقبول و نادرست نمی‌دانند و بس. بلکه فضل و برتری انسانیتی را هم انکار می‌کنند و مردود می‌شمارندکه خودشان نیز از تنه شجره آن هستند، و شاخه‌هایی از درخت‌گشن بشریت می‏‎باشند نامقبول و نادرست می‌شمارندکرامت و حرمتی راکه یزدان بدین چنین عطاء فرموده است و این را از مکانت انسان والاتر می‌دانند که خدا پیغمبری را از میان آدمیزادگان برگزیند و به میان آنان روانه‌کند، اگر هم چاره‌ای از پیغمبر و قاصد آسمانی نباشد:

(وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لأنْزَلَ مَلائِكَةً).

اگر خدا می‌خواست (‌پیغمبری را به میان ما روانه کند) حتما فرشتگانی را (‌برای این منظور) می‌فرستاد.

این هم بدان خاطر بودکه آنان در ارواحشان آن نفخه آسمانی را سراغ نمی‌گرفتندکه انسانها را با جهان والای فرشتگان پیوند می‌دهد، و برگزیدگان انسانها را به‌گونه‌ای درمی آوردکه بتوانند آن فیض و لطف آسمانی را دریافت دارند، و آن را به برادران ودوستان انسان خود برسانند، و ایشان را در پرتو وحی به سرچشمه تابان و درخشان آن رهنمود و رهنمون گردانند.

آنان همچون‌کاری را به سوابق مالوف و مانوس خود حواله می‌دارند نه این‌که به عقل اندیشمند واگذارکنند:

(مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الأوَّلِينَ).

ما چنین چیزی را در (‌تاریخ‌) پدران پیشین خود نشنیده‌ایم (‌که انسانی ادعای نبوت کند و خود را نماینده خدا بداند)‌.

همچون چیزی پیوسته روی می‌دهد، وقتی‌که تقلید چشمهای اندیشه راکورکند، و پرده بر آزادی دل‌کشد. بدین هنگام مردمان درباره مسائل و قضایائی نمی‌اندیشند‌که برایشان پیش می‌آید، تا در پرتو واقعیت به داوری مستقیم و بدون واسطه درباره آن مسائل و قضایا راهیاب‌گردند. بلکه آنان در میان تپه‌ها و توده‌های پیشین دنبال «‌سابقه‌» و پیشینه‌ای می‌گردند تا بدان استنادکنند و تکیه زنند. اگر این سابقه و پیشینه را نیافتند، مساله و قضیه را مردود اعلام می‌کنند و آن را به دور می‌اندازندّ!

به عقیده این‌گونه مردمان منکر و بیهوش، آنچه یک بار بوده است و انجام پذیرفته است‌، ممکن است بار دیگر بشود و انجام بگیرد. ولی آنچه نبوده است و انجام نپذیرفته است‌، ممکن نیست بشود و انجام بگیرد! بدین علت حیات میخشکد، و سیر تاریخ از حرکت باز می‌ایستد، وگامهای زندگی شل و ول می‌شود، در نزد نسل معینی از:

(آبَائِنَا الأوَّلِينَ). پدران پیشین خودمان‌!.

ملاک امر نسلی از پدران و نیاکان است وکارها بدانان می‌انجامد و همه چیز را ایشان دانند و بس‌!!!

کاش آنان می‌دانستندکه ایشان افراد خشک و خاموش و عقب‌مانده وکهنه‌گرائی هستند. آخر آنان دعوت‌کنندگان آزادی و جنبش را به دیوانگی متهم می‌کنند، آن‌کسانی راکه ایشان را به  تدبر و تفکر فرامی‌خوانند، و می‌گویند: میان دلهایتان و دلائل ایمان حجاب و برده نکشید، وگوشهای دلهایتان را به شنیدن سخن گویای دلیلها و حجتهائی فرادهیدکه درگستره هستی طنین‌انداز است‌. ولی ایشان همچون دعوتی را با خودبزرگ‌بینی و تهمت زدن پاسخ می‌گویند:

(إِنْ هُوَ إِلا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّى حِينٍ).

او فقط مردی است که مبتلا به نوعی از جنون است‌. پس باید مدتی درباره او صبر کنید (‌تا مرگ او فرارسد یا از این دیوانگی بهبودی یابد)‌.

منتظر باشید تا مرگ او در رسد، و شما را از دست او آسوده کند، و به دعوت وی پایان دهد، و از الحاح و ا‌صراری‌که بر سخن نوین دارد راحت شوید!

بدین هنگام بودکه نوح (علیه السلام) دید راهی به سوی این دلهای خشک و راکد در میان نیست‌، و جائی را برای رهایی از تمسخر و استهزاء و اذیت و آزارشان نمی‌یابد. تنهاکاری که می‌تواند بکند این است‌که رو به خدا دارد، و از تکذیب ایشان بنالد و غم و اندوه خود را به پیشگاه او عرضه کند، و از آستانه‌کبریائی خدا یاری بطلبد و درخواست چیره شدن و پیروزگردیدن بر این تکذیب و آزارکند:

(قَالَ رَبِّ انْصُرْنِي بِمَا كَذَّبُونِ).

نوح گفت‌: پروردگارا! چون مرا تکذیب می‌کنند (‌و دعوتم را دروغ می‌دانند، نابودشان گردان. و بر آنان‌) مرا یاری داده و پیروز گردان.

وقتی‌که زنده ها بدین شیوه جامد و راکد می‌شوند، و می‌خواهی زندگی به جلو حرکت‌کند و در راه ترسیم شده‌کمال روان شود، و آنان راگردنه سد و مانع سر راه می‌یابی‌، بدین هنگام یا باید این افراد جامد و راکد درهم شکسته شوند، و یا این‌که در جای خود بگذاری به زندگی خویش ادامه دهند و از ایشان بگذری و آنان را به حال خود واگذاری ... بخش نخستین این‌کار درخور قوم نوح بود و برای ایشان روی داد. آنان در بامداد طلوع بشریت و در آغاز راه بودند. اراده خداوندگاری بر آن تعلق گرفت‌که ایشان را از سر راه پرت کند:

(فَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا فَإِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ فَاسْلُكْ فِيهَا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَلا تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ).

بدو وحی کردیم که زیر نظر (‌و در پناه حفاظت و رعایت) ما و برابر رهنمود و آموزش ما به ساختن کشتی بپرداز. هرگاه فرمان ما (‌مبنی بر هلاک ایشان‌) صادر شد (‌و دیدی که‌) آب از تنور برمی‌جوشد، بلافاصله از همه حیوانات از هر نوعی جفتی (‌نر و ماده‌) را سوار کشتی کن‌، و نیز خانواده و پیروانت را سوار کشتی نما، مگر آن کسانی که قبلا فرمان نابودیشان داده شده است (‌که همسرت و پسرت می‌باشند) 