  بند  می‌آغازد  با  رویاروی  کردن  انسان  با  واقعیت  شخصیت  خود  و  با  وپژگی‌ای  که  دارد.  این  واقعیت  آفرینش  و  پیدایش  او  را  به  تـصویر  می‌کشد  و  بدو  می‌گویدکه  از  چه  چیز  آفریده  شده  است‌،  چیزی‌که  آن  را  در  زندگی  خویش  مشاهده  می‌کند،  و  بارها  و  بارها  آن  را  با  دیدگان  بیرون  و  درون  خود  می‏‎بیند  و  مکررش  می‏‎یابد.  امّا  با  وجود  این  به  معنی  و  مفهوم  آن  پی  نمی‏برد،  و  آن  را  مصداق  وعده خدا  نمی‌گیرد،  وعده‌ای  که  خدا  به  رستاخیز  و  زندگی  دوباره  می‌دهد  و  بدو  می‌گویدکه  بعد  از  مردن  و  فرسودن  دیگر  باره  زنده  می‌شود  و  جان  به  پیكرش  می‌دود.

(أَوَلَمْ يَرَ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ).

نطفه‌ای  که  انسان  شک  و  تردید  ندارد  در  این  که  اصل  نزدیک  او  است‌،  چیست‌؟  نطفه  نقطه‌ای  از  آب  ناچیز  است  و  نه  بنیادی  دارد  و  نه  ارزشی‌!  نقطه‌ای  از آبی  است  که  مشتمل  بر  هزاران  سلول  است  ...  یک  سلول  از  این  هزاران  سلول  است  که  جنین  خواهد  شد.  آنگاه  جنین  همین  انسانی  می‌شود  که  با  پروردگار  خود  راه  جدال  و  ستیز  در پیش  می‏‎گیرد  و  از  خدا  برهان  و  دلیل  می‌طلبد!.

  این  قادر  آفریننده  است  که  از  این  نطفه‌،  آن  دشمن  اشکار  را  می‌سازد.  میان  ابتدای  کوچ  و  انتهای  کوچ  بسی  دور  است‌!  آیا  انسان  برای  این  قدرت  آفریننده  مشکل  و  دشوار  می‌بیندکه  او  را  به  زندگی  دوباره  برگرداند،  و  پس  از  فرسودن  و  پخش  و  پراکنده  شدن  او  را  حیات  بخشد  و  به  زندگی  نوین  برساند!

(وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ ).

برای  ما  مثالی  مـی‌زند  و  آفرینش  خود  را  (‌از  خاک‌)  فراموش  می‌کند  و  می‌گوید:  چه  کسی  می‌تواند  این  استخوانهائی  را  که  پوسیده  و  فرسوده‌اند  زنده  گرداند؟  بگو:  کسی  آنها  را  زنده  می‏‎گرداند  که  آنها  را  نخستین  بار  (‌از  نیستی  به  هستی  آورده  است  و  آنها  را  بدون  الگو  و  مدل‌)  آفریده  است‌.  و  او  بس  آگاه  از  (‌احوال  و  اوضاع  و  چگونگی  و  ویژگی‌)  همه  آفریدگان  است‌.

چه  ساده  و  آسان‌!  چه  منطق  فطری‌ای‌!  چه  منطق  واقعیت  نزدیک  و  دیدنی‌ای!

آیا  نطفه  از  استخوان  فرسوده  و  تکه‌تکه  شده‌،  حیات  یا  قدرت  و  یا  ارزش  بیشتری  دارد؟  مگر  انسان  از  همین  نطفه  ساخته  نشده  است‌؟  مگر  نطفه  منشا  پیدایش  اولیه  انسان  نبوده  است‌؟  آ‌یا  کسی‌که  این  نطفه  را  به  انسان  تبدیل  کرده  است‌،  و  او  را  دشمن  آشکار  روشنی  نموده  است‌،  نمی‌تواند  استخوان  فرسوده  و  پراکنده  را  آفریده  زنده  تازه‌ای  گرداند؟

این  کار،  ساده‌تر  و  نمایان‌تر  از  آن  است  که  پرسشی  در  باره  آن  بشود.  پس  این  جدال  و  ستیز  طولانی  چرا  است‌؟ 

 (  قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ)  .

بگو:  کسی  آنها  را  زنده  می‏‎گرداند  که  آنها  را  نخستین  بار  (‌از  نیستی  به  هستی  آورده  است  و  آنها  را  بدون  الگو  و  مد‌ل‌)  آفریده  است‌،  و  او  بس  آگاه  از  (‌احوال  و  اوضاع  و  چگونگی  و  ویژگی‌)  همه  آفریدگان  است‌.

آن  گاه  توضیح  بیشتری  برایشان  در  باره  قدرت  آفریننده‌،  و  در  باره‌ کارها  و  ساختارهای  او  می‌دهد،  کارها  و  ساختارهائی‌که  در  مقابل  دیدگان  و  در  دسترس  ایشان  است  و  دارندگان  آنها  هستند:

(  الَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَاراً فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ).

آن  کسی  که  از  درخت  سبز،  برای  شما  آتش  بیافریده  است‌،  و  شما  با  آن‌،  آتش  روشن  می‌کنید.  (‌او  که  قادر  بر  رستاخیز  انرژیها  است‌،  قادر  بر  برانگیختن  مردگان  و  بازگرداندن  به  زندگی  دوباره  ایشان  است‌)‌.

دیدن  اولیه  ساده‌ای‌،  با  راستی  و  درستی  این  چیز  شگفت  و  شگرف  قانع  می‌گردد! چیز  شگفت  و  شگرفی‌که  از  کنار  آن  و  بر  آن  غافل  و  بی‏خبر  می‌گذرند.  جای  شگفت  و  شگرف  است  این‌که  درخت  سبز  شادابی،  شاخه‌ای  از  آن  به  شاخه  دیگری  مالیده  مـی‌شود  و  تولید  آتش  می‌کند.  گذشته  از  این‌،  افروزینه  آتش  می‌شود،  بعد  از  آن‌که  درخت  ترد  و  سبزی  بوده  است  .  .  .  آگاهی  علمی  ژرفی‌که  در  باره  سرشت‌ گرمانی ‌که  درخت  سبز  از  انرژی  خورشیدی  می‌مکد  و  در  خود  ذخیره  و  اندوخته  می‌کند،  و  آن  را  در  خود  نگاه  می‌دارد،  در  حالی  که  درخت  سیراب  و  آبدار  و  سبز  است  و  از  سبزی  سرشار  است‌،  و  همین  درخت  تولید  آتش  می‌کند  وقتی‌که  به  همدیگر  مالیده  می‌شود،  و  تولید  آتش  می‌کند  وقتی‌که  سوزانده  می‌شود،  این  آگاهی  علمی  بر  شگفتی  و  شگرفی  می‌افزاید،  و  آن  را  در  حس  و  شعور  روشن‌تر  و  آشکارتر  و  برجسته‌تر  جلوه‌گر  می‌نماید.  آفریدگار  جهان  است‌که  این  ویژگیها  را  در  درختان  به  ودیعت  نهاده  است‌،  آفریدگاری‌که  به  هرچیزی  آفرینش  ویژه‌ای  داده  است  و  آن  را  رهنمود  و  رهنمون  در  مسیر  خودکرده  است‌. ‌[1]  امّا  ما  این  چیزها  را  با  چشمان  باز  نمی‌نگریم‌،  و  با  آن  حس  و  خرد  آگاهانه  در  باره  آنها  به  تدبّر  و  تفکر  نمی‌پردازیم‌.  این  است  که  آنها  از  رازها  و  رمزهای  شگفت  خود  برایمان  پرده  بـرنمی‌دارند،  و  ما  را  به  آفریدگار  نوآفرین  و  زیبانگار  هستی  رهنمود  و  رهنمون  نمی‌نمایند.  اگر  ما  برای  این  چیزهای  شگفت  و  شگرف  گوشهای  دلهایمان  را  بازگردانیم  رازها  و  رمزهای  خود  را  به  ما  می‌گویند  و  به  ما  هدیه  می‌نمایند،  و  ما  با  آن  چیزهای  عجیب  و  غریب  به  عبادت  و  پرستش  و  تسبیح  و  تقدیس  دائم  درمی‌آئیم‌!

آن‌گاه  روند  قرآنی  به  عرضه  دلائل  قدرت  و  شرح  و  بسط  مساله  آفرینش  و  برگرداندن  جملگی  مردمان  به  زندگی  دوباره  ادامه  می‌دهد:

(أَوَلَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُم بَلَى وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ ).

  آیا  کسی  که  آسمانها  و  زمین  را  آفریده  است‌،  قدرت  ندارد  (‌انسانهای  خاک  شده  را  دوباره‌)  به  گونه  خودشان  بیافریند؟  آری‌!  (‌می‌تواند  چنین  کند)  چرا  که  او  آفریدگار  بس  آگاه  و  دانا  است‌.

آسمانها  و  زمین  آفریده‌های  شگفت  و  شگرف  و  هولناک  و  بزرگ  ودقیقی  هستند  .  .  .  همین  زمینی‌که  ما  روی  آن  زندگی  می‌کنیم‌،  و  میلیونها  جنس  و  نوع  دیگر  با  ما  در  زندگی  بر  آن  شرکت  دارند،  ما  در  برابر  حجم  آن  چیزی  نیستیم‌،  و  چندان  چیزی  از  حقیقت  آن  نمی‌دانیم‌،  و  تا  به  امروز  جز  آگاهی  اندکی  و  چیز  اندکی  راجع  بدان  به  دست  نیاورده‌ایم‌،  همین  زمین  به  طورکلی  تابع  کوچکی  از  توابع  خورشید  است‌،  خورشیدی‌که  زم