نَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (83)

در  این  بندهای  واپسين  سوره‌،  همه  مسائلی‌که  سوره  بدانها  ميپردازد،  عرضه می‌شود  ...  مساله  وحی  و  سرشت  آن‌،  مساله  الوهـیت  و  وحدانـیت‌،  و  مساله  رستاخیز  و  زندگی  دوباره،  در  بندهای  جداگانه  نشان  داده  می‌شوند،  همراه  با  انگیزه‌های  نیرومندی  در  آهنگهای  ژرفی‌.  همه اینها  رو  به  آشکارا  نمودارکردن  دست  قدرتی  می‌شوندکه  دارد  هر  چیزی  را  در  این  جهان  می‌سازد  و  هرکاری  را  در  این  جهان  می‌کند،  و  زمام  همه  چیزها  وکارها  را  در  خود  محکم  و  استوار  نگاه  می‌دارد.  این  معنی  در  آخر  آیه‌ای  متمرکز  و  مجـتم  می‌گرددکه  ا‌ین  سوره  بدان  پایان  می‌پذیرد:

(فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)  .

پاكا  خداوندی  که  مالکیت  و  حاکمیت  همه  چیز  در  دست  او  است  و  شما  به  سوی  او  برگردانده  می‌شوید  (‌و  بـه  حساب  و  کتابتان  رسیدگی  می‌گردد)‌. (‌یس‌/83)

  این  دست  نیرومند  نوآفرین  زیبانگار  است‌که  چهاربایان  را  برای  انسانها  می‌آفریند  و  آنها  را  برایشان  رام  می‌گرداند.  این  دست  ا‌ست‌که از  درختان  سبز  آتش  را  پدیدار  می‌سازد  و  رستاخیز انرژیهای  آنها  را  برپا  می‌دارد.  همین  دست  است‌که  آسمانها  و  زمین  را  از  نیستی  به  هستی  آورده  است‌.  خلاصه  همین  دست  است  که  مالک  و  صاحب  هر  آن  چیزی  است‌که  در  جهان  و  کیهان  است  .  .  .  این  امر،  اصل  بنیادین  این  واپسین  بند  است‌.

(وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ لِيُنذِرَ مَن كَانَ حَيّاً وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكَافِرِينَ)  .

ما  به  پیغمبر  (اسلام  سرودن‌)  چکـامه  نیاموخته‌ایـم  و  چامه‌سرائی  او  را  نسزد.  این  (‌کتاب  هم  که  بـر  او  نازل  کرده‌ایم‌)  جز  یادآوری  (‌عاقلان  به  قانون  و  فرمان  یزدان  جهان‌)  و  کتاب  خواندنی  روشنگر  (‌حقائق  برای  مومنان‌)  نیست‌.  (‌هدف  از  فرو  فرستادن  آن‌،  این  است  که‌)  تا  افراد  زنده (‌بیدار  دل‌)  را  با  آن  بیم  دهد،  و  بر  کافران  (‌اتمام  حجت  شود  و)  فرمان  عذاب  مسلم  گردد.

مساله  وحي  در  سرآغاز  سوره  آمده  است‌:

(يس وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ تَنزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ)  .     

یا.  سین‌.  سوگند  به  قرآن  حکیم‌!  قطعاً  تو  از  زمره  فرستادگان  (‌یـزدان‌)  هسـتی‌،  و  بر  راه  راست  (‌خداشناسی‌)  قرار  داری  (‌كه  دین  اسلام  است‌.  این  قرآن  را)  فرو فرستاده  است  خداوند  چیره  و  مهربان‌.  (‌آن  را  برای  تو  فرستاده  است‌)  تا  قومی  را  بیم  دهی  كه  پدران  و  نیاکان  (‌نزدیک‌)  ایشان  (‌توسط  پیغمبران‌)  بـيم  داده  نشده‌اند،  و  به  همین  علت  است  که  غافل  و  بـی‌خبر  (‌از  قانون  آسمانی‌،  نسبت  به  خدا  و  خود  و  مردمان‌)  هستند. 

 هم  اینک  مساله  وحي  بدین  شکلی‌که  هست  پاسخ  به  چیزی  است‌که  برخی  از  ایشان  ادعاء  می‌کردند  و  می‌گفتند:  پیغمبر  (ص)‌شاعر  است‌.  به  پیغمبر  شاعر  و  به  چیزی‌که  با  خود  به  ارمغان  آورده  است  شعر  می‌گفتند.  برای  بزرگان  قریش  هم‌کار  مخفی  نبود  و  آشکارا  می‌دانستند  ا‌ین‌کار  چنین  نیست‌.  محمّد  (ص)  چیزی  راکه  با  خود  به  ارمغان  آورده  است  سخنی  است  که  در  زبانشان  نامانوس  و  نامعهود  است‌.  سران  قریش  آن  اندازه  غافل  نبودندکه  تشخیص  ندهند  قرآن  با  شعر  فرق  دارد.  بلکه  این  ادعای  ایشان  گو‌شه‌ای  از  جـنگ  تبلیغاتی  بود،  جنگي‌که  بر  ضد  آئین  نوین‌،  و  بر  ضد  آورنده  آن‌،  یعنی  پیغمبر  (ص)  در  میان  عامّه  مردمان  به  راه  انداخته  بودند.  در  این  ادعای  شعر  بودن  قرآن  بر  (ص)  شیوه  موثر  قرآن  تکیه  می‌کردند  وگیرائی  آ‌ن  را  بهانه  می‌نمودند.  این  تکیه  و  بهانه‌جوئی  سبب  می‌گردید  عامّه  مردمان  راگول  بزنند،  و  با  این  توجیه  نـادرست‌،  قرآن  و  شعر  را  در  ذهن  و  شعورشان  با  یکدیگر  بیامیزند.

در  اینجا  خدای  سـبحان  این  را  نفی  می‌کندکه  به  پیغمبر  (ص)‌شعر  آموخته  باشد.  وقتی  هـم  خدا  بدو  شعر  نیاموخته  باشد،  او  شـعر  را  نمی‌توانـد  بگوید  و  بسراید.  زیرا  هیچ‌کسی  هیچ  چیزی  را  نمی‌آموزد  مگر  این‌که  خدا  آن  را  بدو  بیاموزد.

آن‌گاه  لیاقت  شعرگفتن  را  از  پیغمبر  (ص)  سلب  می‌کند:

(وَمَا يَنبَغِي لَهُ)‌.
و  چامه‌سرائی  او  را  نسزد.

شعر  و  چکامه  برنامه‌ای  جدای  از  برنامه  نبوت  دارد.  شعر  و  چکامه‌،  متاثر  و  دگرگون  شدن‌،  و  از  این  متاثر  و  دگر‌گون  شدن  تعبیرکردن  است‌.  متاثر  و  دگرگون  شدن  هم  با  احوال  و  اوضاع  تغییر  پیدا  مـی‌کند.  ولی  نبوّت  وحي  است  و  دارای  برنامه  ثابت  است  و  بر  راستای  راه  قرار  دارد.  از  قانون  ثابت  خدا  پیروی  می‌کند،  قانونی‌که  بر  همه  هستی  فرمان  می‌راند  و  فرمانروائی  دارد،  و  تبدیل  و  تغییر  نمی‌شناسد  و  با  هواها  و  هوسهای  عارضی  دگرگون  نمی‌شود  و  زیر  و  رو  نمی‌گردد،  همان  گونه‌که  شعر  و  چکامه  با  متاثر  شدنها  و  دگرگون  گردیدنهای  نوینی‌که  هیچ  وقت  ثابت  و  استوار  نمی‌مانند،  تبدیل  و  تغییر  پیدا  می‌کند  و  جوراجور  و  گوناگون  می‌شود.

نبوت  تماس  دائم  با  خدا،  و  دریافت  مستقیم  از  وحی  خدا،  و  تلاش  وکوشش  هـمیشگی  برای  برگرداندن  زندگی  به  سوی  خدا  است‌.  در  صورتی‌که  شعر  و  چکامه  -‌ در  والاترین  شکل  خود  -‌ شور  و  شوق  انسانی  به  جمال  و کمال  است‌،  و  آمیخته  با  کوتاهی  انسان  و  قـصور  اندیشه‌های  او  است‌،  اندیشه‌هائی  که  محدود  به  درکها  و  فهمها  و  استعدادهای  بشری  است‌.  اگر  شعر  و  چکامه  از  والاترین  شکل  خود  فرو  افتد،  چیزی  جز  متاثر  شدنها  و  دگرگون‌گردیدنها  و  جهت‌ها  وکششهائی  نخواهد  بودکه  چه  بسا  فرو  افتد  تا  بدانجاکه  جز  فریاد  جسم  و  فوران‌گوشت  و  خون  نخواهد  ماند»  پس  سرشت  نبوت  و  سرشت  شعر  دو  چیز  جداگانه‌اند  و  از  بنیاد  بـا  یکدیگر  مختلف  و  متفاوتند.  سرشت  شعر  و  چکامه  - ‌در  والاترین  شکل  خود  -  شورها  و  شوقهائی  است‌که  از  زمین  برمی‏خیزد  و  به  سوی  آسمان  اوج  می‌گیرد،  ولی  سرشت  نبوت  در  اصل  خود  هدایت  و  رهنمود  و  رهنمونی  است‌که  از  سوی  آسمان  به  سوی  زمین  نازل  می‌گردد  و  پائین  مي آید.

« إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ »  .

این  (‌کتاب  هم  که  بر  او  نازل  كرده‌ایم‌)  جز  یادآوری  (‌غافلان  به  قانون  و  فرمان  یزدان  جهان‌)  و  کتاب  خواندنی  روشنگر  (‌حقائق  برای  مومنان‌)  نیست‌.

ذكر  و  قرآن‌،  یعنی  یادآوری  و  خواندنی  است‌.  ذکر  و  یادآوری  است  بنا  بـه  وظیفه‌ای‌که  دارد.  و  قرآن  و  خواندنی  است‌،  چون‌که 