ـریدگار  ایشـان  است‌،  و  از  زمره  حقوق  یزدان  بر  بندگان  این  است‌که  او  را بپرستند  و  بندگی‌کنند.

سپس  برنامه  دیگری  را  بدیشان  نشـان  می‌دهدکه  مخالف  با  برنامه  فطری  راست  و  درست  است‌.  و  آن  را  گمراهی  آشکاری  می‏‎بیند  و  می‌شمارد:

«أَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً إِن يُرِدْنِ الرَّحْمَن بِضُرٍّ لاَّ تُغْنِ عَنِّي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئاً وَلاَ يُنقِذُونِ ؟  »  .

آیـا  غیر  از  خدا،  مـعبودهائی  را  برگزینم  (‌و  پرستش  نمایم‌)  که  اگر  خداوند  مهربان  بخواهد  زیـانی  به  من  برساند،  میانجیگری  ایشان  کم‌ترین  سودی  برای  من  ندارد  و  مرا  (‌از  زیان  وارده‌)  نجات  نمی‌دهند؟‌.

آیاگمراه‌تر  ازکسی  وجود  داردکه  منطق  فطرت  را  رها  می‌کند،  منطقی‌که  آفریده  را  به  پرستش  آفریدگارش  فرا  می‌خواند،  آن  کسی‌که  از  پرستش  خدا  به  پرستش  غیر  خدا  می‌گراید،  بدون  این‌که  ضرورتی  و  انگیزه‌ای  در  میان  باشد!  آیا  گمراه‌تر  از  کسی  یافته  مـی‌شود  که  از  آفریدگار  جهان  می‏‎برد  و  منحرف  می‌شود  و  به  خدایان  ضعیفی  می‌گرایدکه  نه  او  را  حمایت  می‌کنند  و  نه  از  او  ضرر  و  زیـانی  را  بازمی‌دارنـد،  ضـرر  و  زیـانی‌که  آفریدگارش  به  سبب  انحراف  وگمراهیش  بخواهد  بدو  برساند  و  او  را  بدان  مبتلاگرداند؟

(إِنِّي إِذاً لَّفِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ)  .

(‌هـرگاه  چنین  کاری  را  بکنم  و  انبازهائی  را  پرستش  نمایم‌)  در  این  صورت  من  در  گمراهی  آشکاری  خواهم  بود.  

هم  اینک  آن  مرد  مومن  با  زبان  فطرت  راست  و  آگاه  و  آشکار،  آخرین  قرار  و  مدار  خود  را  رو  در  روی  تکذیب‌کنندگان  تهدیدکننده  و  بیم‌دهنده  می‌گوید:

صدای  فطرت  در  دل  او  نیرومندتر  از  هر  تهدیدکردنی  و  بیم  دا‌دنی‌،  و  از  هر  تکذیب  نمودنی  و  دروغ  نامیدنی  است‌:

« إِنِّي آمَنتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ».

من  به  پروردگار  شما  ایمان  آورده‌ام‌،  پس  بشنوید  (‌و  بدانید  که  من  دعوت  این  فرستادگان  خدا  را  پذیرفته‌ام‌.  شما  نیز  دعوت  ایشان  را  پذیرا  شوید  که  سعادتتان  در  پذیرش  فرموده‌ها  و  رهنمودهای  آنان  است‌.

مرد  مومن  این‌گونه  سخن  راست  و  اطمینان‌بخش  خود  را  بیان  داشت‌،  و  ایشان  را  بر  آن  سخن  گواه  کرد،  و  بدانان  الهام  نمود  و  اشاره‌کردکه  آنان  هم  آن  را  بگویند  بدان  گونه‌که  او  آن  راگفته  است‌.  یا  خیر  بدیشان  الهام  ننموده  است  و  اشاره  نکرده  است‌،  بلکه  بدانان  اعلام  می‌دارد  که  برای  او  مهم  نیست  آنان  هرچه  بگو‌یند!

*
روند  داستان  بعد  ازآن‌،  الهام  می‌نماید  و  اشاره  می‌کند  که  آنان  بدو  مهلت  و  فرصت  ندادند  و  او  راکشتند،  هرچند  روند  داستان  آشکارا  چیزی  در  این  بـاره  بیان  نکرده  است‌.  بلکه  روند  سخن  پرده  را  بر  دنیا  و  آنچه  در  آن  است‌،  و  بر  مردمان  و  آنچه  در  صدد  انجام  آن  هستند،  فرو  می‌اندازد،  و  بعد  پرده  راکنار  می‌زند  تا  ما  صحنه  شهادت  این  شهید  را  ببینیم،  شهیدی‌که  سخن  حق  را  آشکاراگفته  است‌،  و  با  پیروی  از  صـدای  فـطرت  به  سخن  حق  زبان‌گشوده  است  و  بلند  آن  را  سر  داده  است  روی  در  روی‌کسانی‌که  می‌توانند  تهدیدکنند  و  بیم  دهند  و  به  غل  و  زنجیر  بکشتند  و  توبیخ  و  شکنجه  نمایند.  مـا  او  را  در  جهان  دیگری  می‌یابیم‌،  و  بر  توشه  و  ذخیره‌ای  اطلاع  پیدا  می‌کنیم  که  خدا  برای  او  اندوخته  است  و  بدو  چه  بزرگواری  و  لطف  وکرمی  فرموده  است‌،  اندوخته  و  بزرگواری  و  لطف  وکرمی‌که  سزاوار  مقام  و  منزلت  مرد  مومن  و  شجاع  و  مخلص  وشهید  است‌:

(قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ  )  .

(‌مردمان  بر  او  شوریدند  و  شهیدش  کردند.  از  سوی  خدا)  بدو  گفته  شد:  وارد  بهشت  شو.  (‌وقتی  که  آن  همه  نعمت  و  کرامت  دید)  گفت‌:  ای  کاش‌!  قوم  من  می‌دانستند  که  پروردگارم  مرا  آمرزیده  است  و  از  زمره  گرامیانم  قلمداد  فرموده  است‌.

زندگی  دنیا  با  زندگی  آخرت  به  هم  می‌آمیزد.  مرگ  را  می‌بینیم‌ که‌ کوچی  است  از  جهان  فنا  به  جهان  بقا.  گامی  است  که  مومن  با  برداشتن  آن‌،  از  تنگای  زمین  نجات  پیدا  می‌کند  و  به  فراخی  وگستره  بعثت  پای  می‌نهد.  از  گردن‌کشی  باطل  به  آرامش  حق  می‌رسد.  از  تهدید  ظلم  و  جور،  به  سلامت  و  رحمت  جهان  پرنعمت  منتقل  می‌شود.  از  تاریکیهای  جاهلیت  به  نور  یقین  بار  سفر  برمی‌بندد.  

مرد  مومن  را  می‌بینیم‌که  ورانداز  می‌کند  چیزهائی  راکه  خدا  در  بهشت  بدو  داده  است‌،  و  مشاهده  می‌کند  مغفرت  و  مکرمتی‌که  خدا  بدو  بخشیده  است‌.  از  قوم  خود  خوشدل  و  خشنود  یاد  می‌کند.  آرزو  می‌نماید کاش  قوم  او  می‌دیدند  و  مشاهده  می‌کردندکـه  پروردگارش  چگونه  از  او  خشنود گردیده  است  و  چه  بزرگواری  و  کرامتی  بهره  او  نموده  است‌،  تا  حق  را  با  یقین  و  اطمینان  می‌شناختند  و  آن  را  آشکار  و  عیان  می‌دیدند.

*
این  پاداش  ایمان  بود.  و  امّا  طغیان  و  سرکشی‌،  در  نزد  خدا  خوارتر  و  ناچیزتر  از  آن  است‌که  فرشتگان  را  برای  نیستی  و  نابودی  آن  روانه  دارد.  چه  طغیان  و  سرکشی  بسی  ضعیف  است‌:

(وَمَا أَنزَلْنَا عَلَى قَوْمِهِ مِن بَعْدِهِ مِنْ جُندٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَمَا كُنَّا مُنزِلِينَ  إِن كَانَتْ إِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ خَامِدُونَ). 

ما  بـعد  از  (‌قتل‌)  او،  اصلاً  لشکـری  از  آسمان  فرو نفرستادیم‌،  و  حکمت  ما  اقتضاء  نمی‌کرد  که  (‌برای  نابودی  ایشان‌)  سپاهی  از  فرشتگان  روانه  سازیم‌.  تنها  یک  صدا  بود  و  بس  که  (‌موج  انفجارش  کار  ایشان  را  ساخت  و)  ناگهان  جملگی  خاموش  شدند  (‌و  برجای  سرد  گشتند  و مردند)‌.

روند  قرآنی  در  اینجا  در  شناسائی  جایگاه  نقش  زمین  شدن  و  نابود گردیدن  قوم‌،  سخن  را  به  درازا  نمی‌کشاند  تا  شان  و  مقام  ایشان  را  خوار  دارد،  و  منزلت  و  مرتبت  آنان  را کوچک  شمارد.  تنها  یک  صدا  بود  و  بس  و  نفسشان  بند  آمد  و  رفتند  و  انگار که  نبودند  آن‌گاه  پرده  بر  صحنه  بدبیارانه  و  رسواگرانه  و  خوارشان  فرو افتد .

*<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:324.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:325.txt">قسمت دوم</a><a class="text" href="w:text:326.txt">قسمت سوم</a></body></html>سوره‌ي يس آيه‌ي 68-30

يَحَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُون (30) أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّنْ الْقُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لاَ يَرْجِعُونَ (31) وَإِن كُلٌّ لَّمَّا جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ (32) وَآيَةٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَاهَا وَأَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ (33) وَجَعَلْنَا فِيهَا جَنَّاتٍ مِن نَّخِيلٍ وَأَ